پارت یک :

فصل یک
کنار تخت ایستاد و به ریشی که صورت او را پوشانده بود، خیره شد. دلش از دیدن او روی این تخت ریش می‌شد. تحملش به صفر رسیده بود. نمی‌دانست چقدر دیگر باید به چشمان بسته‌ی او خیره شود تا شاید پلک‌هایش، دخترک را به لرزشی خفیف مهمان کنند. چند روز دیگر؟ چند ماه؟ شاید هم چند سال؟
حاضر بود تا ابد همان‌جا بماند اما شده یک لحظه قبل از مردنش، بار دیگر میان گودال‌های سیاه چشم‌های او غرق شود. غیر از این، هیچ رویای دیگری نداشت.
پرستار آی‌سی‌یو مثل هر روز به او نزدیک شد و تذکر داد که مهلت یک دقیقه‌ای دیدارش به انتها رسیده. همین که اجازه‌ی این دیدار را به او می‌دادند، ممنونشان بود. طبق قانون، بیمار بستری در بخش آی‌سی‌یو ملاقات حضوری نداشت و در صورت پذیرش ملاقات کننده، فقط به خانواده‌ی درجه یک بیمار اجازه‌ی حضور در بخش را می‌دادند. اما آن‌جا، دیگر همه می‌دانستند که تنها همراه همیشگی این بیمار، همین دخترک رنجور و بی‌طاقت است. کمی قانون شکنی که به جایی بر نمی‌خورد!
دستی به صورتش کشید و از اتاقک شیشه‌ای بیرون رفت. دلش طاقت نمی-آورد قدمی دورتر شود، پس همان‌جا پشت شیشه ایستاد و خیره به صورت آرام او، گان را از تنش خارج کرد و به پرستار سپرد. چشم از تخت آن طرف شیشه برنمی‌داشت.
از انتهای راهرو صدای پایی به گوشش رسید. لحظه‌ای سر چرخاند و سرگرد فاطمی را دید که به سمتش می‌آمد. مثل تمام این مدت، پرونده¬ی آبی رنگی در دستش خودنمایی می‌کرد. پرونده‌ای که دیگر ذره‌ای برای حنا اهمیت نداشت.
سرگرد فاطمی سلام کرد و حنا با پوزخندی آرام، جوابش را داد. مرد نزدیک‌تر آمد و گفت:
_ تمام اعضای اون باند تا امروز دستگیر شدن به غیر از همون کسی که شما درموردش بهمون اطلاعات دادین. کسی با اون اسم و مشخصات، سال‌ها پیش مرده و احتمالا آدمی که شما درموردش گفتین، تمام این سال‌ها داشته با هویت یک فرد مرده زندگی می‌کرده.
پوزخند حنا پررنگ‌تر شد و گفت:
_ شما که گفتین همچین کسی اصلا وجود خارجی نداره! بعدم گفتین احتمالا از مرز رد شده!
_ بله، توضیح دادم خدمتتون، اون اسمی که شما گفته بودین یه اسم مستعار بود. یه آدمی با این هویت چندین سال قبل فوت کرده. البته می‌تونه فقط تشابه اسمی باشه اما به هرحال، اسم واقعی کسی که دنبالشیم هنوز مشخص نشده و احتمالا الان متواریه. ما تمام تلاشمونو می‌کنیم تا این مجرم پیدا و دستگیر بشه.
حنا به طرف تخت برگشت و با بغض گفت:
_ اینا دیگه اهمیتی برای من نداره. این آدم به خاطر همون عوضیا چند روزه بی‌هوش این‌جا افتاده. دکترا می‌گن ممکنه هیچ‌وقت به هوش نیاد! شما خودتونو بذارین جای من، به نظرتون برام مهمه که اون عوضی الان تو کدوم قبرستونی داره دست و پا می‌زنه؟!
سرگرد فاطمی جلوتر رفت و با لحنی که تلاش می‌کرد امیدبخش به نظر برسد، رو به حنا گفت:
_ به هر حال من اومده بودم که هم یه سری به ایشون بزنم و از وضعیتش مطلع بشم و هم این خبر و به شما بدم. به امید خدا بیمارتونم به هوش میاد. بلا دور باشه.
به عقب چرخید تا آن‌جا را ترک کند که فرخ از پیچ راهرو نمایان شد. از همان فاصله هم ابروهای گره کرده‌اش قلب حنا را لرزاند. خوب می‌دانست که باز آمده تا سرکوفت آن‌جا ماندنش و آبرویی را که مادرش اعتقاد داشت حنا با همین کار از آن‌ها برده، بزند. دلش به حدی پر بود که این روزها با کوچک‌ترین ناملایمتی، دردهایش اشک می‌شد و روی صورتش راه می‌گرفت اما از موضع خود پایین نمی‌آمد. حالا که رازش را همه فهمیده بودند، به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شد مرد همیشه تنهای روی تخت را رها کند. به خودش قول داده بود آن‌قدر به صورت رنگ پریده‌اش از پشت همان شیشه خیره شود تا او را از رو ببرد و وادار به باز کردن چشم‌هایش کند.
سرگرد فاطمی نگاهی به صورت فرخ انداخت و پرسید:
_ جناب فرخ صابری؟
فرخ بی‌خبر از همه جا، چشم از صورت بی‌رنگ و روی حنا گرفت و سری به تایید تکان داد که سرگرد دوباره گفت:
_ شما باید برای پاره‌ای از توضیحات با بنده تشریف بیارید کلانتری.
فرخ تته پته کنان پرسید:
_ چرا جناب سرگرد؟ من که کاری نکردم!
_ مشخص می‌شه. به هر حال باید یه توضیحی درمورد اجناسی که فروختین به قانون بدین!
فرخ نا امیدانه نالید:
_ اما من که چیزی جز کفش و صندلای خودم نفروختم!
سرگرد با دست به سمت خروجی اشاره کرد و گفت:
_ تشریف بیارید، همه چیز مشخص می‌شه.
در آن شرایط هم حاضر نبود دخترک را به حال خود رها کند. همان‌طور که با پاهای لرزان دنبال سرگرد فاطمی راه افتاده بود، دستش را سمت حنا دراز کرد و با اخم تشر زد:
_ بسه هرچی این‌جا موندی، برو خونه بلکه در دهن این همسایه‌ها بسته بشه و کم‌تر نیش به جون مادرت بزنن! پدر منو در آورد این‌قدر زیر گوشم گفت حنا رو بیار خونه!
حنا با آهی عمیق، چشم از صورت پدرش گرفت و برای راحتی خیال او، سری به تایید تکان داد. خوب می‌دانست خانه رفتنش هم بیشتر از چند ساعت دوام ندارد و باز به همین شیشه‌ی سرد می‌چسبد تا حاجتش را از این بیمارستان غم‌زده بگیرد. قرار نبود با شانه‌های افتاده و صورت خیس از اشک از آن‌جا خارج شود. امید داشت به این‌که روزی، همراه او و شانه‌به‌شانه‌ی هم از پله‌های سنگی مقابل بیمارستان پایین می‌روند و آن موقع، تا ابد فرصت داشت برای این که جواب قضاوت‌ها و زخم‌زبان‌های همسایه‌ها را بدهد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار

    0

    برای شروع خوب بود و من خیلیییی مشتاقم تا بتونم این آدمی رو که تو بیمارستان بستری شده رو بشناسم ببینم چرا حنا همش بخاطر اون بیمارستانه درکل خوب و باحال بود مرسی 💙💙💙💙

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی که همراهی می‌کنین و خوشحالم که دوست داشتین 💜

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چرا عکس شخصیت ها نیست؟

    ۸ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    کاور رمان عکس شخصیت‌هاست. فعلا به خاطر قطعی اینترنت امکان اضافه کردن تصویر شخصیت‌ها به پارت‌ها وجود نداره متاسفانه 🌹

    ۸ ماه پیش
  • لیلا

    0

    فعلاً که چیزی مشخص نیست اولشه

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️