پارت صد و سی :

ساعتی بعد، با تذکر پرستاری بابت شلوغ نکردن راهروی بیمارستان، بالاخره مرضیه موفق شد تمام همسایه‌ها را راهی خانه کند. حنا را به زحمت سمت حیاط بیمارستان برد و روی نیمکتی نشاند. لیوان آبی که از آب سرد کن داخل راهرو پر کرده بود، سمتش گرفت و مجبورش کرد از آن بنوشد.
کمی آب خورد و خیره به در شیشه‌ای ساختمان، بغضی که به زحمت فرو داده بود، بار دیگر سر باز کرد. اشک در کسری از ثانیه تمام صورتش را Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️