کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت چهل و هشتم :
دیانا به سرعت گفت: خب حالا قهر نکن... نمیدونی دقیقا کجاست؟
- نه فقط میدونم به هنر و اینجور چیزها ربط داره و جای شلوغی هم نیست. انگار افتتاحیهای چیزی بود.
و بعد با تردید پرسید: بگم بیاد دنبالت؟
لب پایینیاش را به دندان کشید و موقعیتش را سبک و سنگین کرد. بدش نمیآمد بعد از مشاجرهای که با مادرش داشت از جایی که او بود فاصله بگیرد، اما بیرون رفتن با رایان و آن هم تنهایی؟ مطمئن ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
