کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت پنجاه و پنجم :
نمیدانست چقدر منتظر ماند تا اینکه زن و مرد میانسالی شتابزده خودشان را به ایستگاه پرستاری رساندند.
پشت سر هم میپرسیدند که اتاق دلنواز مستور کجاست و میتوانند او را ببینند یا خیر و سوالهایی از این قبیل.
سهیل متوجه شد آنها پدر و مادر دلنواز هستند. دیگر در آنجا کاری نداشت. بدون اینکه جلو برود و خودش را معرفی کند، از جایش برخاست و بیمارستان را ترک کرد.
سوار مترویی شلوغ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😁😁😁
۳ ماه پیشزری
0پسرم چیزی نیست فقط دلبستگیه🫠🫠 وابستگیه🫠🫠
۳ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
هعیییییی
۳ ماه پیشافسون
0آخه گو گؤلی ها چطور نمیتونند هم و پیداکنند مرسی عزیزم خیلی تو رملنت قشنگ حس میگیرم و اینکه کسایی که تو اینترنت با هم آشنا میشن نمیتونم هم و بپسندند یه طیف گسترده ای از جوانهای امروزین همین وبلاگها آشنا میشن و شغلها و رابطه های تازه و نو براشون اتفاق میفته و فکر کنم خیلی رمانت پر کاربرد و به روزه
۳ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت برم نظر لطفته🥹🤍🫂
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سعادت
0چون پسرم عاشق شدی رفتت 💖💖