کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت پنجاه :
سکوت مانند وزنهی سنگینی فرود آمد و صورت جفتشان قرمز شد؛ رایان از شدت خندهای که سعی در مهارش داشت و دیانا از خجالت.
رایان دستی میان موهایش کشید و آهسته گفت: نه اون رو که میدونم، ازت برنمیاد اصلا...
دیانا تا جایی که فیزیک بدنش اجازه میداد، سرش را پایین آورد و تته پته کنان گفت: مـ... مـ... من می... میرم خونهمون.
به سوی آسانسور پا تند کرد، اما در یک چشم به هم زدن اسیر بازوی رایا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
خواستگار هیوا بابای رایانه هیوا میخواد کمکم دیانا رو با خانواده خواستگارش آشنا کنه فکر میکنه اگه رابطهش با رایان خوب باشه راحتتر با ازدواج هیوا کنار میاد. رایان در نظر دیانا زیادی خودشیفتهس برای همین نمیتونه خوب باهاش کنار بیاد😂
۲ ماه پیشمامان عسل
1دیانا انگار دلش پیش سهیل گیره ..نمیتونه فراموشش کنه ..
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
سهیل از اون آدمهاست که به سختی میشه فراموششون کرد😂 جدای از شوخی، چون اولین تجربهی بیرون رفتنش با یه پسر بود توی ذهنش ماندگار شده
۲ ماه پیشافسون
0ممنونم از پارت هیجانیت ولی من واقعا نگران دیانا شدم اصلا حس ها و رفتارهای رایان یه چیزی هست میگی اینم هیوا گفته فکر نکنم
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
باید ببینیم چی توی مغز رایان میگذره😌
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0دیانا یعنی از رایان خوشش نمیاد یعنی امکان داره اون چیزی که هستی گفت اینا زن و شوهر بشن فکر نکنم دیانا با رایان آبشون تویه جوب برن