کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت پنجاه و سوم :
رایان خندید و ایستاد. دستش را به طرف او دراز کرد و گفت: بیا بریم یه چیزی بخوریم.
دیانا آهسته دستش را بالا برد و برای یک ثانیه متوقف شد، بعد به آرامی انگشتانش را روی دست بزرگ و گرم رایان گذاشت و به کمک او بلند شد.
از گالری بیرون زدند، هوا کمکم رو به خنکی میرفت و نور خورشید به صورت اریب خودش را در خیابانها انداخته بود.
رایان درب ماشین را برای دیانا باز کرد و منتظر ماند تا جاگیر ش
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
آدمیزاد همینه زری جون😔
۲ ماه پیشدلنواز
1نمیدونم چرا از دلنواز خوشم نمیاد
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
ای بابا گناهی نداره بنده خدا😂
۲ ماه پیشسعادت
0دلنواز کی بود چرا من یادم نیست دیانا کوبار را دریاب
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دختر خالهی عسل بود. توی خواستگاری آکیهرو از سهیل خواست بیاد افتتاحیهی گالریش
۲ ماه پیشسعادت
0سپاس بانو 👍🌹🌹
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
🤍🤍
۲ ماه پیشافسون
0آفرین دخترم ممنون که پارت به پارت اینا رو به هم نزدیک میکنی یکهو دیانا ازتوتاریکی بیرون اومد نیومده خوش شانسی زد و دو تا خوش تیپ دنبال شن کجاخوابیدی تو این چند سال هم بریم اونجا تیمارستان بود 🤣چقدرجالبه الان دوباره کوبارو رایان گفتم مشکوکه دل بستنش هدف دارشد🤔 من بین دو تادلبرحالا بره کدوم ور 🤪🥳
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
میبینی افسون جون؟ آدم باید شانس داشته باشه به خدا😂
۲ ماه پیشهانا
0کاش رایان دل نبنده وقتی ک دیانا همه حسش ب کوبار است عالی عزیز خسته نباشی
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم😘
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0چه حسای ضدو نقیضی🥺🥺😖😖