کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت پنجاه و یک :
مرد که به نظر میرسید چهل سالی داشته باشد، چند دکمهی کیبورد را فشار داد و بعد گفت: درسته بفرمایید داخل.
رایان به نشانهی تشکر سری خم کرد و به همراه دیانا از فرش قرمزی که ورودی را به سالن متصل مینمود گذشتند.
به محض ورود، فضای خنک و خوشبوی گالری به استقبالشان آمد.
نسخهی بیکلام آهنگ الههی ناز در سالن براق و مجلل میپیچید و آدمهای اتوکشیده و مرتبی، گوشه و کنار نمایشگاه
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
چرا همه دلنواز رو فراموش کردین؟ 😂 دختر خالهی عسله، همون دختر خوشگله که توی خواستگاری آکهیرو بود.
۲ ماه پیشافسون
0عزیزم جون چقدر خوب حسودیش شد آخه مگه چقدر دیدی سهیل و اکهیرو راست میگه چون اولین بار با پسره رفته دلش و برده خیلی بد شد که الان میبینش وای چه شود با رایان اوه اوه
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
برخلاف دیانا سهیل خیلی حسی نداره
۲ ماه پیشزری
0یعنی چی دیده که قلبش متوقف شده اون زنه مرده بعدش زنده شده کیه احتمالاً یه کاره سهیله
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
اون خانمه دلنوازه دیگه توی خواستگاری آکهیرو سهیل رو دعوت کرد افتتاحیهش، یادت میاد؟
۲ ماه پیشسعادت
0وقتی که میگن زمین گرده همین
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دقیقا
۲ ماه پیشنشمین
0واقعا چ دنیایی کوچیکی مرسی عزیز عالی بود
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربانت🤍
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0چرا دلنواز یادم نمیاد🤕🤕🥺🥺