لیست کلیه پارتهای رمان جناح چهارم : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 201
-
رمان جناح چهارم - پارت 101
مسئله اصلاً تنفر یا بیزاری نیست. در کمال تعجب و حتی درماندگیام، باید اعتراف کنم که او آدم خوبی است. زیادی خوب است. مؤدب، بامزه و بهشکل آزاردهندهای کمکحال. سخت میشود از حضور دائمی و سایهوارش بیزار بود، حتی اگر همهجا ردی از تراشههای ریز چوب روی لباس و وسایلش باقی بگذارد. حالا هر جا که من پا...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 102
گونههایش مثل گل انار سرخ میشود. لیست را نگاه میکند و سریع در جیبش میگذارد: «عالیه. راستی، پروفسور مارکهام قبل از اینکه گزارش روزانهش برسه رفت تا به کلاس توجیهی شما برسه. اشکالی نداره تو این طومار رو براش ببری؟» لبخند میزنم: «با کمال میل.» صبر میکنم تا جسینیا چرخدستی را کمی دور کند و لابلا...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 103
دلم فرو میریزد. دستپاچه میگویم: «نه. نه، درست نیست. پدر تو آیزاک میری بود، درسته؟ من تمام خاندانهای نجیبزاده در هر استان رو مطالعه کردم، از جمله تیرندور.» آیا چیزی را اشتباه متوجه شدهام؟ بیحوصله میگوید: «آره. آیزاک پدرم بود.» سرش را کج میکند و به سمتی که جسینیا ناپدید شده نگاه میدوزد؛ حس...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 104
«مثل اومدن به خونهست، ولی نه کاملاً. مسئله این نیست که تغییر کرده؛ اینجا هیچوقت تغییر نمیکنه. لعنتی، فکر کنم تغییر دشمن خونیِ یک کاتبه. ولی دارم میفهمم که این "من" هستم که تغییر کردم. دیگه اینجا جا نمیگیرم. دیگه به اینجا تعلق ندارم.» نگاهش مهربان میشود: «آره. میفهمم چی میگی.» چیزی در صدای...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 105
ناگهان گرسنگی عظیم و باورنکردنیای به وجودم چنگ میاندازد، معدهام از خالی بودن چنان تیر میکشد که انگار تقاضای خون و گوشت تازه دارد. «سورنگیل؟» لیام با نگرانی که خطی بین ابروهایش انداخته نگاهم میکند. در حالی که شکمم را چسبیدهام، انگار من هستم که هوس یک گله گوسفند کردهام، به زور میگویم: «تیرن...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 106
تیرن غرغر میکند: «سطح مناسبی از احترام رو نشون میدن.» در ذهنم جواب میدهم: «نسبت به چیزی که فکر میکنن قراره بشم، نه کسی که الان هستم.» ردیفمان را پیدا میکنیم و به سمت صندلیهایمان میرویم و به عنوان یک جوخه بین سالاولیها مینشینیم. تیرن تأیید میکند: «این آیندهنگریِ عالی رو نشون میده.» ا...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 107
ریانن در حالی که معصومانه به او پلک میزند ادامه میدهد: «باید خیلی حواست باشه. میدونی که زیدن چقدر حساسه و ممکنه به عنوان زندانبانش سخت بگیره.» ریدک از کنار لیام میپرسد: «اوه، الان داریم جوک میگیم؟ چون تمام زندگی من به این لحظه ختم شده.» حتی سایر هم میخندد. لیام زیر لب زمزمه میکند: «گندش بز...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 108
دیورا تشویق میکند: «بله. و؟» سال دومی ادامه میدهد: «یکی از آخرین نبردهایی بود که شیردالها و اژدهاها واقعاً در کنار هم کار کردن تا ارتش دشمن رو نابود کنن.» به چپ و راست نگاه میکنم، میبینم که بقیه سوارکاران شروع به یادداشتبرداری کردهاند. سورئال است. این وضعیت فقط... سورئال و باورنکردنی است. ...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 109
صدای «ایموژن» از تشک مجاور به گوش میرسد: «جوجه، تو هنوز واسه قدرتنمایی آماده نیستی.» سرم را میچرخانم و میبینم که با خونسردیِ تمام سرِ «ریداک» بیچاره را زیر بازویش قفل کرده و منتظر است تا او پرچم سفید را بالا ببرد. زیر لب زمزمه میکنم: «انگار کسی شک داشت.» در سمت چپم، «سایر» و «کوئین» مانند دو...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 110
ریانون ماهرانه جاخالی میدهد و با لحنی کشدار میگوید: «پس قطعا دلت حسابی ازش پره.» میگویم: «اگه یکی آزادی تو رو هم سلب میکرد شاکی میشدی. اگه مجبور بودی هر روز از طلوع تا غروب لیام رو مثل سایه دنبالت ببینی، حتی اگه پسر خوبی باشه.» لیام وسط بحث میپرد: «شرمنده میکنین!» ریانون تایید میکند: «آره...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 111
صدای نیشدار «جک بارلو» فضا را مسموم میکند: «و این همون سواریه که تیرنِ کبیر انتخاب کرده!» با بدخواهی میخندد و برای همتیمیاش شکلک درمیآورد. «کمکم دارم فکر میکنم اژدها هم اشتباه میکنه. البته با توجه به اینکه هیچ بخاری ازت بلند نمیشه، شرط میبندم خودت هم همین فکرو میکنی، مگه نه سورنگیل؟ با...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 112
تعجب میکنم که چوب را از دستم نمیگیرد تا حرفش را ثابت کند. حالت تدافعی میگیرم: «من داشتم کارم رو درست انجام میدادم تا اینکه تیرن با عصبانیت پرید توی ذهنم و حواسم پرت شد.» خیلی راحت میگوید: «خب یاد بگیر ذهنت رو ببندی.» چشمغره میروم: «چی؟ با اینهمه قدرتی که دارم؟ یا شایدم یادت رفته من هنوز ن...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 113
ناگهان موجی از گرما، شدید و سوزان، تمام بدنم را میگیرد. تمرکزش پایین شکمم است. این دیگر چه کوفتی است؟ احتمالا عوارض جانبیِ قدرت. قفل در را باز میکنم و بیرون میروم. چشمانم سیاهی میرود. حسی کوبنده و ناشناخته تمام منطقم را از کار انداخته است. انگار تمام وجودم فریاد میزند که باید به چیزی... یا ک...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 114
نیازِ شدیدی زانوهایم را سست میکند. زِیدن بازویم را میگیرد تا نیفتم. «چرا ذهنت رو نمیبندی؟» «کسی بهم یاد نداده! اون اژدهای لعنتی درست قبل از این ماجراها شروع کرد به قدرت دادن. خودت که قوانین رو میدونی.» آهی میکشد: «قوانین مسخره. خیلی خب. یه دورهی فشرده بهت میگم. فقط چون خودم این حال رو تجربه...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 115
زِیدن مرا به خودش فشار میدهد. آنقدر نزدیک که ضربان قلبش را حس میکنم. برای یک لحظه، دنیا میایستد. فقط ما هستیم و این جاذبهی ویرانگر. حس میکنم دارم در او حل میشوم. سپری که ساخته بودم دارد ترک میخورد. نوری پشت پلکهایم جرقه میزند و صدای رعد در آسمان میپیچد. حتی طبیعت هم دارد به این طغیان و...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 116
«درسته. چون تا آخر دوران خدمتتون، و در واقع تا آخر عمر، سرنوشتتون به هم گره خورده. راستی حرف زدین که بعد فارغالتحصیلیِ اون چی میشه؟» ابروهایش را بالا میاندازد: «مطمئنم فرماندههای بال حق انتخاب پایگاه دارن.» با نخِ آویزان از لبهی کیفم بازی میکنم و با صدایی گرفته میگویم: «اون حق انتخاب داره، ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 117
وقتی از پلههای مارپیچ بالا میرویم، لیام مجسمهی چوبی کوچکی را کف دستم میگذارد: «این رو دیشب برای تو تموم کردم.» تیرن است. با همان هیبت و حالتِ تهاجمیِ معروفش. با ذوق میگویم: «وای... این فوقالعادهست. هنرمندی لیام.» چال گونهاش نمایان میشود: «قابلی نداشت. میخواستم اول آندارنا رو بتراشم، ولی...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 118
دین زیر لب فحشی میدهد ولی مخالفت نمیکند. آهسته و شمرده میگویم: «میدونم میخوای محافظتم کنی، ولی این کارِت فقط جلوی رشدم رو میگیره.» پلک میزند و حس میکنم بالاخره دارد صدایم را میشنود. «وقتی گفتی اینجا لایههای آدم رو میکَنه تا ذاتش رو نشون بده، ترسیدم. ترسیدم که زیرِ این بدن ضعیف، فقط ضعف...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 119
هفته سوم ژانویه، دومین چالشم را هم میبرم. و در هفته چهارم، در سرمای استخوانسوزِ بسگیات، نصفهشب تابلوی چالشها را چک میکنم و خون در رگهایم یخ میزند. جک بارلو. فردا. روی تشک. و تنها فکری که در سرم میچرخد این است: «قراره من رو بکشه.» صبح که دارم تمام خنجرهایم را جاساز میکنم، تیرن میگوید: «ق...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 120
خنجرم را برمیدارم: «تسلیم شو. اگه واقعی بود الان مرده بودی.» از لای دندانهایش میغرد: «اگه واقعی بود همون ثانیه اول کشته بودمت.» «تسلیم شو!» «گمشو!» چاقویش را پرت میکند. دستم را سپر میکنم و چاقو در ساعد چپم فرو میرود. خون فواره میزند و درد مثل آتش در رگهایم میدود. ولی چاقو را در نمیآورم؛...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
