پارت صد و سوم :

دلم فرو می‌ریزد. دستپاچه می‌گویم: «نه. نه، درست نیست. پدر تو آیزاک میری بود، درسته؟ من تمام خاندان‌های نجیب‌زاده در هر استان رو مطالعه کردم، از جمله تیرندور.»
آیا چیزی را اشتباه متوجه شده‌ام؟
بی‌حوصله می‌گوید: «آره. آیزاک پدرم بود.» سرش را کج می‌کند و به سمتی که جسینیا ناپدید شده نگاه می‌دوزد؛ حس می‌کنم می‌خواهد از ادامه‌ی این بحث دردناک طفره برود.
سرم را با گیجی تکان می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!