جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت صد و هفده :
وقتی از پلههای مارپیچ بالا میرویم، لیام مجسمهی چوبی کوچکی را کف دستم میگذارد: «این رو دیشب برای تو تموم کردم.»
تیرن است. با همان هیبت و حالتِ تهاجمیِ معروفش. با ذوق میگویم: «وای... این فوقالعادهست. هنرمندی لیام.»
چال گونهاش نمایان میشود: «قابلی نداشت. میخواستم اول آندارنا رو بتراشم، ولی زیاد دور و برم نمیپلکه که جزئیاتش رو ببینم.»
مجسمه را توی کیفم میگذارم و ب
لطفا صبر کنید...
