لیست کلیه پارتهای رمان جناح چهارم : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 201
-
رمان جناح چهارم - پارت 61
زمزمه میکنم: «بدبخت شدیم.» قلبم فشرده میشود. حالا رسماً اوضاع وحشتناک است. سر اژدهای طلایی به سمت آنها میچرخد و غرش بمی در سینهاش میلرزد. جک با لحنی که انگار دارد قولی دوستانه میدهد میگوید: «قول میدیم درد نداشته باشه.» انگار این حرف، قتل را توجیه میکند. با قلبی که دیوانهوار میکوبد، فر...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 62
اما بلافاصله واقعیت مثل سیلی به صورتم میخورد؛ من قوانین این دانشکده را بهتر از هر کس دیگری از بر هستم. مجبور است تماشا کند. طعم تلخ صفرا گلویم را میسوزاند و سرم را با لجاجت بالا میگیرم تا این سوزش تحقیرآمیز را پنهان کنم. خواستهی قلبی زیدن هرچه که باشد، اینجا اهمیتی ندارد. او قانوناً فقط یک نا...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 63
اما این حرکت برایم گران تمام میشود؛ شمشیر تاینِن بازوی راستم را در امتداد استخوان میشکافد و جیغی از اعماق گلویم کنده میشود. زره جلوی نفوذ شمشیر به قفسهی سینهام را میگیرد، اما میدانم فردا کبودی وحشتناکی خواهم داشت. با تقلا خودم را عقب میکشم و از شمشیر جدا میکنم؛ خون گرم و لزج روی پوستم جا...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 64
چشمان اژدهای سیاه باریک میشود و به تاینِن خیره میشود. دهانش را کاملاً باز میکند و کسری از ثانیه بعد، آتشی مهیب در دشت شلیک میشود؛ حرارتش صورتم را میسوزاند و هر چیزی را در مسیرش خاکستر میکند... از جمله تاینِن را. شعلهها در حاشیهی مسیرِ سیاهشده ترقتروق میکنند. آرام برمیگردم تا با اژدها ...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 65
صدای غرغری آرام و کلافه از سینهاش میآید و بعد، کاری میکند که شوکه میشوم؛ بدنش کش میآید و پای جلویش تبدیل به یک سطح شیبدار میشود. اژدهاها هرگز برای کسی تواضع نمیکنند، و با این حال او اینجاست و تعظیم کرده تا بالا رفتن برای من راحتتر شود. شیب تند است اما شدنی است. تردید نمیکنم؛ چهار دست و ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 66
تِیرن ناگهان مرا به بالا تاب داد و رهایم کرد؛ در هوا، بالاتر از او معلق شدم و دستوپایم را با وحشت تکان دادم. دلم از ارتفاعِ پرتاب هری ریخت و به اندازهی دو ضربان قلب سقوط کردم، تا اینکه تِیرن با سرعت بالا آمد و مرا روی پشتش، درست میان بالهایش شکار کرد. با صدای غرشآلودی گفت: «حالا بشین سر جات و...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 67
یا شاید هم میفهمید که ما انسانها آنقدرها هم تحفهای نیستیم. پرسیدم: «چرا من رو انتخاب کردی؟» باید میدانستم، چون به محض فرود آمدن، سیل سؤالات شروع میشد. «چون تو اون رو نجات دادی.» سر تِیرن به سمت اژدهای طلایی کج شد و با نزدیک شدن ما، او هم دنبالمان راه افتاد. سرعتمان کم شد. «اما...» سرم را تک...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 68
اولین قدم مثل جهنم درد داشت، اما به سمت اژدهای طلایی چرخیدم که محکم کنار تِیرن کز کرده بود و با چشمان براقش مرا برانداز میکرد و دُمِ پَردارش را تکان میداد. گفتم: «خوشحالم که سالم رسیدی.» کلمهی «خوشحال» حتی حق مطلب را ادا نمیکرد. هیجانزده، آسودهخاطر، سپاسگزار بودم. «ولی شاید دفعه بعد که کسی ...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 69
دهانم را باز کردم تا تایید کنم که— صدای شیرین و زیرِ اژدهای طلایی ذهنم را پر کرد: «اِندارنارِم. یا بهطور خلاصه، اِندارنا.» حس کردم خون از صورتم فرار کرد و گوشههای دیدم تیره و تار شد. روی مچ پای سالمم چرخیدم و به آنسوی میدان خیره شدم؛ جایی که اژدهای طلایی—اِندارنا—حالا درست بین پاهای جلویی تِی...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 70
بغض سنگینی راه گلویم را میبندد؛ وحشت از سرنوشتِ دوستانم مثل خوره به جانم افتاده است. با صدایی لرزان میپرسم: «پروفسور، خبر داری از جوخهی من چه کسایی زنده موندند؟» در دلم دعا میکنم که ریانون، ریداک، سایر و بقیه سالم باشند. پروفسور کائوری شمرده و با احتیاط، گویی میخواهد زهرِ کلامش را بگیرد، پاس...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 71
اخمهایم در هم میرود: «رهبری؟» کائوری سر تکان میدهد: «بله، شورای اژدهایان.» اژدهایان قرار است جلسه بگذارند؟ با لبخندی مردد تشکر میکنم و میگویم: «بهتره برگردم اونجا.» لنگلنگان از عرض میدان کمنور میگذرم و به سمت تایرن و آندارنا میروم. سنگینی نگاه تکتکِ افراد حاضر در دره را روی شانههایم حس...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 72
صدایی نگران میپرسد: «سعی کرد چی کار کنه؟» ناگهان شانههایم را میگیرند و به سینهی محکمی کوبیده میشوم. دِین است. بازوهایم بیاختیار دور کمرش حلقه میشود و عطر آشنایش را نفس میکشم. مرا محکم فشار میدهد، بعد عقب میرود و شانههایم را میگیرد و با نگرانی میگوید: «زخمی شدی.» سعی میکنم آرامش کنم ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 73
سر تکان میدهم: «آره. ولی وقتی تایرن اومد، اون رفت.» با شک میپرسد: «زیدن اونجا بود وقتی از آندارنا دفاع کردی، و بعد تایرن یکدفعه... پیداش شد؟» کلافه میگویم: «آره دیگر. الان گفتم که.» چرا متوجه نمیشود؟ «منظورت چیه؟» چنگش روی شانهام محکم میشود، آنقدر که اگر زره فلس اژدها نداشتم کبود میشدم. ...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 74
دِین نگاهش را از من میگیرد و سرخورده دور میشود و در شلوغی جمعیت گم میشود. رو به زیدن فریاد میزنم: «چرا چنین کاری با اون کردی؟» بعد سرم را تکان میدهم. مهم نیست. زیر لب میگویم: «ولش کن.» و راه میافتم سمت جایی که تایرن گفته بود منتظر بمانم. زیدن همقدمم میشود: «چون تو زیادی به اون ایمان داری...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 75
سرم را میچرخانم و میبینم که دارد نگاهم میکند. یک انگشتش را بالا میگیرد. هدف شماره یک. مامان فریاد میزند: «حالا جشن میگیریم!» ناگهان پشتم داغ میشود. از درد نالهای میکنم. انگار پوستم آتش گرفته است. تایرن میگوید: «خوشت میآد. منحصربهفرده.» درد کمکم به سوزشی مبهم تبدیل میشود. نگاه میکنم...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 76
همانطور که طول راهرو را طی میکنیم و از کنار درهای بسته میگذریم تا به تالار گنبددار برسیم میپرسم: «خب قضیهی سایر چی بود ری؟» باید اعتراف کنم اتاقهای سالاولیها به دلبازیِ اتاق سالدومیها نیست اما حداقل شانس آوردهایم که اتاق پنجرهدار نصیبمان شده است. لبخند معنیداری روی لبهایش میدود و ب...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 77
من هم کنارش مینشینم و پشتم را به دیوار میکنم و سینیام را روی میز میگذارم. کم مانده زیر بغلم را بو کنم تا مطمئن شوم بوی بدی نمیدهم که همه فرار میکنند. ریدک با سر به آن سوی تالار و سمتِ بال اول اشاره میکند و میگوید: «از اون عجیبتر؟ اونو ببین.» رد نگاهش را دنبال میکنم و ابروهایم از تعجب با...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 78
مشغول پوست کندن پرتقال میشوم و میگویم: «این تنها غذاییه که مطمئنم دستکاری نشده مخصوصاً با وجود اورین پشت دیگها.» ایموگن ناگهان سه تکه سوسیس بزرگ توی بشقابم میاندازد و میگوید: «اه بس کن دیگه! راست میگه ولی به تمام نیرو و توانت برای سواری نیاز داری اونم با اژدهایی به عظمت تارن.» با تردید به س...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 79
صدایش در سرم طنینانداز میشود: «نه نمیکشیدی چون نکشیدی. موندی و از اندارنا دفاع کردی.» از لحنش میفهمم جاهای دیگری هست که ترجیح میداد الان آنجا باشد. جواب میدهم: «فقط به خاطر اینکه اون لحظه خیلی اتفاقات داشت میافتاد. اندارنا امروز صبح نمیاد؟» «وقتی نمیتونه وزنت رو تحمل کنه نیازی به درس پروا...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 80
«تماشا کن. مگه اینکه ترجیح بدی مثل سوارِ اون اژدها که اون پشته از روی صخرههای پایینِ پامون با کاردک جمعت کنن؟» سرم را با وحشت میچرخانم اما تیغهای عظیم تارن جلوی دیدم را گرفته است. «نگاه نکن.» گلویم خشک میشود و میپرسم: «همین الان یه سوارکار مُرد؟» «انتخاب ضعیفی کرده بود. اون به هر حال هیچوقت...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
