جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت صد و چهارده :
نیازِ شدیدی زانوهایم را سست میکند. زِیدن بازویم را میگیرد تا نیفتم. «چرا ذهنت رو نمیبندی؟»
«کسی بهم یاد نداده! اون اژدهای لعنتی درست قبل از این ماجراها شروع کرد به قدرت دادن. خودت که قوانین رو میدونی.»
آهی میکشد: «قوانین مسخره. خیلی خب. یه دورهی فشرده بهت میگم. فقط چون خودم این حال رو تجربه کردم و میدونم چه گندی میزنه.»
«واقعا میخوای کمکم کنی؟»
دستش دور کمرم محک
لطفا صبر کنید...
