جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت صد و دوازده :
تعجب میکنم که چوب را از دستم نمیگیرد تا حرفش را ثابت کند.
حالت تدافعی میگیرم: «من داشتم کارم رو درست انجام میدادم تا اینکه تیرن با عصبانیت پرید توی ذهنم و حواسم پرت شد.»
خیلی راحت میگوید: «خب یاد بگیر ذهنت رو ببندی.»
چشمغره میروم: «چی؟ با اینهمه قدرتی که دارم؟ یا شایدم یادت رفته من هنوز نمیتونم هیچ نیرویی ازش بگیرم؟» دلم میخواهد گلویش را بگیرم و کمی عقل توی سرش کÙ
لطفا صبر کنید...
