لیست کلیه پارتهای رمان جناح چهارم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 201
-
رمان جناح چهارم - پارت 1
فصل یک روز فراخوان همیشه مرگبارترین روز سال است. شاید به همین خاطر است که طلوع خورشیدِ امروز صبح جلوهای خیرهکننده و متفاوت دارد؛ انگار میخواهد یادآوری کند که این شاید آخرین طلوعی باشد که چشمانم میبیند. بندهای کولهپشتی برزنتی و سنگینم را روی شانهها سفت میکنم و با قدمهایی سنگین از پلکان عری...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 2
نیازی به قدرت ممنوعهی ذهنخوانی ندارم تا بدانم دقیقاً چه چیزی در سرش میگذرد. میرا در بیستوشش سالگی نسخه جوانتر مادرمان است. قدبلند با عضلاتی ورزیده که حاصل سالها مبارزه و صدها ساعت پرواز بر پشت اژدهاست. پوستش از سلامت میدرخشد و موهای طلاییقهوهایاش را مثل مامان برای راحتی در جنگ کوتاه کرد...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 3
با تعجب ابروهایم را بالا میدهم. جملهاش خیلی شبیه تعریف است اما با مامان هیچوقت نمیشود مطمئن بود. میرا با خشم میپرسد: «چندتا کاندیدای سوارکاری امروز میمیرن مامان؟ چهلتا؟ پنجاهتا؟ انقدر دلت میخواد یه بچهی دیگه رو خاک کنی؟» دمای اتاق ناگهان سقوط میکند و لرزه به تنم میافتد. این اثر قدرتِ ...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 4
کتابها را یکییکی پرت میکند سمت جعبهها. شیرجه میزنم و کتاب محبوبم مجموعه افسانههای تاریک را روی هوا میقاپم: «هی! من فقط چیزهایی رو میبرم که بتونم حمل کنم و من اینها رو میخوام!» چشمانش جدی و سخت میشود: «حاضری به خاطرش بمیری؟» «من میتونم حملش کنم!» همهچیز دارد غلط پیش میرود. من قرار بو...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 5
«مگر در خواب. حمله به کادت در خواب حکمش اعدامه.» «آره ولی معنیش این نیست که شبها جات امنه. اگه تونستی با همین لباس بخواب.» کولهی سبکشده را میدهد دستم: «لباس گشاد نپوش باد میگیرتت. زره همیشه تنت باشه. خنجرها همیشه همراهت.» «میگن من لیاقتش رو نداشتم.» «تو یه سورنگیلی. گور پدر حرف مردم.» «فلس ...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 6
دیلن با خوشحالی روی دیواره میرود: «اون طرف میبینمتون!» سوارکار مسئول میگوید: «آمادهای رایرسون؟» زیدن رایرسون؟ همان لحظه نگاهش روی من قفل میشود. قلبم میریزد. نشانِ پیچدرپیچِ شورش از مچ دستش بالا میرود و تا زیر گردن و فکش ادامه دارد. زیر لب میگویم: «یا خدا... خودشه.» به سمتم میآید. مثل یک...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 7
«خودِ خودشم.» لعنتی. این قضیه هنوز شروع نشده است تکراری شده و میدانم قرار است از این هم بدتر شود. وقتی مادرت فرماندهِ کلِ این جهنمدره باشد هیچ سوراخ موشی برای فرار از مقایسه شدن وجود ندارد. بدتر از همه اینکه احتمالا فکر میکنند من هم مثل میرا استعداد مادرزادیِ سوارکاری دارم یا مثل برنان یک استر...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 8
«در شرقِ ما دو استانِ باقیماندهی پورومیل یعنی "بریویک" و "سیگنیسن" قرار دارند و رشتهکوههای "اسبِن" مرزی طبیعی میان ما ساختهاند.» از خطِ رنگ و رو رفتهای که نشانهی نیمهی راه است میگذرم. حالا روی مرتفعترین نقطهی پلم اما حق ندارم به ارتفاع فکر کنم. پایین رو نگاه نکن. «آنسوی کرُولا ورای س...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 9
قطرات آب از نوک بینی و چانهام میچکد و شصت متر پایینتر به رودخانهی خروشانی میپیوندد که تهِ دره جاریست. بغضی که گلویم را فشار میدهد قورت میدهم و پلک میزنم تا تصویر مرگ را پاک کنم. من امروز نمیمیرم. لبههای سنگ را سفت میچسبم وزنم را روی قسمتهایی که لیز نیستند میاندازم و پای چپم را بالا م...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 10
فریاد میزند: «به درک!» خیز برمیدارد اما من جای پایم را سفت میکنم و تیغهی خنجر لایهی اول شلوارش را پاره میکند. «پیشنهاد میکنم تجدیدنظر کنی.» خنجر را فشار میدهم: «ممکنه دستم خطا بره و نسلت منقرض بشه.» سوارکارِ زنی که کنارم ایستاده با لحنی کشدار و بیتفاوت میپرسد: «اسم؟» طوری نگاه میکند ا...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 11
دختری موقرمز درحالیکه با خونسردی بندِ کمانِ صلیبیِ مرگبارش را روی شانه جابهجا میکند، میگوید: «فکر کنم اونجا واسه خودت یه دشمن حسابی تراشیدی.» از بالای طوماری که در دست دارد، با چشمانی فندقی و نگاهی تیزبین سرتاپایم را برانداز میکند و ادامه میدهد: «اگه جای تو بودم، چهارچشمی مراقب پشتم بودم که...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 12
«من ریانونم. من... دوست وایولتم.» به سنگریزههای زیر چکمههای لنگهبهلنگهام زل میزنم و به معدهی خالیام التماس میکنم آبرویم را نبرد. دین آمرانه میگوید: «گوش کن ریانون. وایولت حالش خوبه. اگه کسی پرسید، دقیقاً همون چیزی رو میگی که من گفتم؛ میگی فقط اثر آدرنالین بوده که داره از بدنش خارج می...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 13
از پلههای مارپیچ بالا میرویم تا به طبقه سوم میرسیم. دری فلزی را با صدای جیرجیر باز میکند. آرام توضیح میدهد: «اینجا طبقهی سالدومیهاست. یعنی...» خودم را بیشتر به او میچسبانم: «یعنی من نباید اینجا باشم، تابلوئه.» میگوید: «نگران نباش. اگه کسی دیدمون، یه بهانهای جور میکنم. مثلاً میگم یه د...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 14
زمزمه میکنم: «نمیتونی. اون گفت اگه برگردم، خودش شخصاً منو برمیگردونه همینجا. من یا اژدهاسوار میشم یا جنازه.» با درماندگی نگاهم میکند: «اون جدی نگفته.» «چرا، جدی بود. حتی میرا هم نتونست کاری کنه.» حقیقت را در چشمانم میبیند و وا میرود: «لعنتی.» شانهای بالا میاندازم: «آره، لعنتی.» بالاخره ...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 15
اژدهای قرمز دهانش را باز میکند و ستونی از آتش رها میکند. آن پسر بیچاره قبل از رسیدن به در، تبدیل به خاکستر میشود. شصت و هشت نفر. گرما صورتم را میسوزاند. دو نفر دیگر هم فرار میکنند و کباب میشوند. هفتاد نفر. اژدهای سرمهای سرش را کج میکند و به من زل میزند. انگار تا عمق وجودم و باندِ دور زان...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 16
دین رو به ما میگوید: «امیدوارم صبحونهتون رو کامل خورده باشید، چون تا ناهار خبری از خوراکی نیست.» نگاهش فقط به اندازهی یک ضربان قلب روی صورتم میماند و سریع میلغزد؛ انگار نه انگار که مرا میشناسد. ریانون آرام کنار گوشم پچپچ میکند: «لامصب چه خوب بلده نقش غریبهها رو بازی کنه.» من هم آرام جواب...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 17
ناگهان صدای سوتِ پرندهای از سمت چپ میآید. قلبم میریزد. این سوت را میشناسم. دین است. دوباره سوت میزند. ردِ صدا را میگیرم و میبینمش که بالای پلههای عریضِ ورودیِ «روتوندا» ایستاده است. تا چشم تو چشم میشویم، نامحسوس با سر به در اشاره میکند. رو به ریانون میگویم: «من باید...» اما او زرنگتر ...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 18
دین سر تکان میدهد: «سگیل. یه اژدهای دمتیغیِ آبیه. خیلی وحشیه. ببین، کِث (اژدهای دین) هم وقتی قاطی کنه خطرناکه، ولی حتی خودِ اژدهاها هم از سگیل حساب میبرن.» به دین خیره میشوم. چقدر عوض شده. میپرسد: «چیه؟» شمرده میگویم: «تو با یه اژدها پیوند بستی. جادو داری. درها رو باز میکنی. فرمانده شدی. س...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 19
حال و هوای اینجا زمین تا آسمان با کلاس تاریخِ ساعت قبل فرق دارد. آنجا فقط سه جوخه بودیم، اما اینجا غلغله است. لااقل سالاولیهای جوخه خودمان کنار هم نشستهاند. کاش میتوانستم اسم همهشان را به خاطر بسپارم. البته به یاد سپردن اسم «ریداک» کاری ندارد چون کلِ ساعت قبل را داشت مزه میریخت. فقط امیدوار...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 20
دِوِرا دست به سینه میایستد: «سی و هفت غیرنظامی کشته شدن تا نیروی کمکی برسه. حالا... چه سوالی دارید؟ فقط سالاولیها.» سوال من این است که چرا حفاظها از کار افتادند؟ ولی عمراً به ما بگویند. به نقشه خیره میشوم. رشتهکوه اسبن بلندترین نقطه مرزی است. گریفینها که موجوداتی نیمهشیر و نیمهعقاباند، ...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
