لیست کلیه پارتهای رمان جناح چهارم : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 201
-
رمان جناح چهارم - پارت 141
داد میزنم: «برگردونمون!» زیدن سوار اژدهای خودش میشود و فریاد میزند: «محکم بشین!» سرم را برمیگردانم و میبینم که سیل گریفینها دژ را محاصره کردهاند، و خواهرم آن پایین تنها مانده است. پیروزی در بازیهای جنگ به زور بازو نیست، به زیرکی است. برای ضربه زدن، باید بدانی دوستانت کجا آسیبپذیرند. هیچ ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 142
حالت چهرهاش درهم میرود، انگار دردی کهنه سراغش آمده باشد. «نه.» لیوان را چنان فشار میدهم که انگار میخواهم لهش کنم. «چی عوض شد؟ دقیقاً کِی تصمیم گرفتی بیخیالِ نابود کردنِ من بشی؟» نفس عمیقی میکشد و میگوید: «شاید وقتی دیدم اُورن چاقو رو زیر گلوت گرفته. یا شاید وقتی فهمیدم اون کبودیهای روی گرد...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 143
تنها یک جا هست که میتوانم بروم؛ پیش تنها موجودی که بابت فرو ریختن و گریه کردن سرزنشم نمیکند. تا به خودم مسلط میشوم، از حصارِ دستان دِین بیرون میآیم. زادن رفته است. قید صبحانه و صفبندی را میزنم و بیتوجه به قوانین، میدوم سمت دشت پرواز. خودم را نگه میدارم تا به وسط چمنزار برسم، جایی که دیگر...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 144
«سرم شلوغه فعلاً.» «اوه، حواست رو پرت کردم؟» لبخند میزنم. دارم لاس میزنم؟ شاید. مهم است؟ نه، اصلاً. «آره.» لحنش خشن است اما سپرهایش را بالا نمیکشد تا ارتباط قطع شود. «لفتش نده دیگه. یه تقلبِ کوچولو برسون.» میغرد: «هر دو.» حمله و دفاع همزمان؟ جالب شد. ریانون آرام میپرسد: «از میرا خبری داری؟»...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 145
به زادن پیام میدهم: «این شاهکاره.» «بعد از اینکه بردیم نظرت رو بگو.» لحظاتی بعد در آسمانیم. حدود یک ساعت گشت میزنیم. دِین جلوتر میپیچد و تارن ناگهان مثل سنگ شیرجه میزند سمت دره. بندها محکم نگهم میدارند. برای اولین بار در زندگیام نمیترسم که بیفتم. دستانم را رها میکنم و باد را در آغوش میکش...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 146
زمین زیر سنگینیِ فرودِ اژدهاها که از چپ و راست مینشینند، به لرزه درمیآید. دشت در چشمبرهمزدنی به عرصهی تضاد تبدیل میشود؛ موجی از سوارانِ سرمست و پیروزِ «بال چهارم» که فریاد شادی سر میدهند، در برابر چهرههای درهمکشیده و خشمگینِ اعضای «بال اول». اژدهاها بیمعطلی، به محض اینکه سوارانشان پا بر...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 147
همه اینها چون نمیخواستم دستم به خون آلوده شود. دِین با بهت ادامه میدهد: «من تا حالا همچین چیزی به عمرم ندیده بودم. فکر کنم بیشتر از یه قرن باشه که صاعقهافکن نداشتیم...» مکث میکند و تازه انگار حالِ پریشانم را میبیند. «وایولت؟ خوبی؟» با صدایی لرزان زمزمه میکنم: «من کشتمش دِین.» دستم بیهدف ر...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 148
نفس در سینهام حبس میشود. عادت کردن به کشتن؟ زادن نگاهی به دِین میاندازد که اگر چاقو بود، شکمش را سفره میکرد. «خونِ توی رگهای منم به گرمیِ خونِ توئه آیتوس. اگه دنبالِ جایگاهِ منی برای سال بعد، بهتره بفهمی که آدم هیچوقت به کشتن عادت نمیکنه، ولی یاد میگیره که بعضی وقتا لازمه.» برمیگردد سمت ...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 149
یا ریانون است که برای بار هزارم میخواهد بداند حالم خوب است، یا لیام... مکث میکنم. لیام نمیتواند باشد؛ هنوز در درمانگاه بستری است تا زخمش جوش بخورد. «بیاتو.» مهم نیست که فقط لباس خواب پوشیدهام. اگر کسی بخواهد غلطی بکند، با چاقو یا صاعقه خدمتش میرسم. در باز میشود. برنمیگردم و خنجر دیگری پرتا...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 150
چشمانش مهربان میشود. «هر چند نفر که خودت انتخاب کنی. به دست آوردنِ قدرت به معنیِ از دست دادنِ اختیار نیست.» دستانم را مشت میکنم. «چِم شده؟ هر کسِ دیگهای بود الان داشت بال در میآورد.» هنوز هم قدرت زیر پوستم میجوشد و بیقراری میکند. نزدیکتر میشود اما دست نمیزند. «تو هیچوقت مثل بقیه نبودی....
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 151
لبهایمان در برخوردی سهمگین به هم گره میخورند؛ بوسهای که طعمِ جنگ و جنون میدهد، داغ و مهارناپذیر. نیازی وحشی از ستون فقراتم پایین میریزد، مرا بالا میکشد و من پاهایم را دور کمرش حلقه میکنم. دنیا در این بوسه، در این ثانیهی ابدی و در این مرد خلاصه میشود. در این لحظه، زادن رایرسون، با تمامِ ت...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 152
بوی دود بلند میشود. «لعنتی.» قدرتِ زادن تمامِ اتاق را پر میکند و هر نوری را میبلعد. پردهی شعلهور میافتد، اما قبل از اینکه شرارههایش به ما برسد، او مرا کنار کشیده است. روی زمین میافتیم، در میانِ سایهها و خاکستر. وقتی طوفان فرو مینشیند، دیدنِ او در آن حالت، با آن نگاهِ متمرکز و سرشار از ش...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 153
«پس بذار اشتباهِ ما باشه.» شانههایش پایین میافتد. آن شب، او مالِ من است. بعد از اینکه کمی خودمان را مرتب میکنیم، به رختخواب میآید و مرا از پشت در آغوش میگیرد. در گوشم زمزمه میکند: «فقط بینِ این دیوارها.» میفهمم. رابطهای رسمی در کار نیست. ما سربازیم و سلسلهمراتب اجازه نمیدهد. «فقط بین ای...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 154
پاهایم را روی زمینِ سنگی محکم میکنم و سعی میکنم به منبعِ قدرتم وصل شوم. انرژی تارن آنجاست، عظیم و بیپایان. اما... صدای بمِ زادن ناگهان در سرم میپیچد: «مشکلی پیش اومده؟ چرا انقدر دوری؟» گونههایم از شنیدن صدایش گل میاندازد. «دارم با کار تمرین میکنم. تو از کجا میفهمی کجام؟» «قویتر بشی تو هم...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 155
«جلسه شورای رهبری داشتم و باید کار رو زود شروع میکردیم.» سنگینی عجیبی از روی قفسه سینهام برداشته میشود. پس فرارش شخصی نبود. «اوه. پس کاملاً منطقیه.» میایستم و کتابها را روی میز میچینم: «پس به خاطر این نبود که خروپف میکنم یا همچین چیزی.» گوشه لبش به لبخندی جذاب کشیده میشود: «نه.» بلافاصله ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 156
زیدن میپرسد: «فکر میکنی منظورش چی بوده؟» «نمیدونم. تمام افسانههای این کتاب درباره اینه که قدرتِ زیاد فساد میاره. شاید حس کرده کسی توی ردههای بالای ارتش فاسد شده.» نگاهش میکنم و با پوزخندی تلخ میگویم: «من که تعجب نمیکنم اگه ژنرال ملگرن یه روز نقابش رو برداره و معلوم بشه یه هیولای جادودزدِ ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 157
فکش منقبض میشود. بالاخره از دیوار فاصله میگیرد: «فکر کنم اینطوری بهتره. من به زودی فارغالتحصیل میشم و معلوم نیست کجا بیفتم. تازه، اژدهاهامون ما رو به هم زنجیر کردن که همه چیز رو... پیچیده میکنه.» قدمبهقدم عقب میرود و فاصلهی بینمان هر لحظه بیشتر میشود: «با اینهمه نقش بازی کردن، مطمئنم ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 158
سوزش خفیفی روی پوستم حس میکنم؛ نشانهای که میگوید زیدن همراه بقیه وارد اتاق گزارش جنگ شده است. پروفسور دورا شروع به صحبت میکند اما افکار من جای دیگری پرسه میزند. امروز ششمین سالگرد مرگ برنن است. اگر زنده بود حالا شاید ازدواج کرده بود و من عمه شده بودم. شاید قلب پدرم آنقدر زود از تپش نمیایست...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 159
«خیالتون راحت، اون وفاداره.» وقتی بالاخره میروند، انگار از یک بلای طبیعی جان سالم به در بردهایم. دین به سمتمان میآید. مهربان است و وقتی نگاه خیره مردم را میبیند پیشنهاد میدهد حواس بقیه را پرت کند تا ما جیم شویم. تشکر میکنم و با لیام از مهلکه فرار میکنیم. به حیاط خلوتِ بخش سوارکاران که می...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان جناح چهارم - پارت 160
مدتهاست که به خاطر اصرارش بر دوری، از حریم خصوصی و آغوشش فاصله گرفتهام، اما حالا که کشتی احساسم لنگر کشیده و به دل دریا زده، دیگر چه دلیلی برای ماندن در ساحل امن وجود دارد؟ مگر نباید تا وقتی هنوز اینجاست، تکتکِ ثانیهها را غنیمت بشمارم؟ اولین قدم لرزان را روی پل سنگی باریک میگذارم و دستانم را...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
