دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی جادوی کهن جلد دوم اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز

  • زبان فارسی
  • 50.7K 👁
  • 217 ❤️
  • 1.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز

تمدن پنج هزار ساله‌ی ایران سراسر از جادو نشات می‌گیرد. زمانی مردمان سرزمین جادو بوده‌ایم اما چرا اکنون اثری از جادو نیست؟ به راستی دلیل سقوط جادو چه می‌تواند باشد؟ شاید نبرد های حماسی اهریمن و جادوگران دلیلش باشد. شاید جادوگران برخلاف داستان های خیالی این‌بار قهرمان واقعیت ایران زمین نبوده‌اند. کسی چه می‌داند حقیقت چیست، شاید اهریمن هنوز هم در سایه‌های تاریکی بی‌انتها، درست کنار ما حضور دارد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
خوشا به حال آنان که جادو را باور ندارند. خداوند یگانه نامه‌ی ورودشان را امضا می‌کند و آن‌ها به پارسه می‌روند. گاهی می‌خواهم خود را به انکار جادو وا دارم، کسی چه می‌داند. شاید خداوند بزرگ دلش برایم سوخت و صبح‌هنگام که چشم گشودم، خود را در پارسه دیدم. اما باورم را نمی‌توانم از دست بدهم. قبیله‌ی پریان در ایران باستان قوت واقعیت جادو را به قلبم تزریق کرد و ای‌کاش... ای‌کاش همه‌چیز بازگردد. جادو را می‌گویم. کاش به باستان باز‌می‌گشتیم. بنابراین قلم بر‌می‌دارم و شجاعانه می‌نویسم: (به امید روزگاری که جادو بازگردد.)
--------
(قلبت را برای خداوند و جادویش تمام و کمال فدا کن.
تو چه می‌دانی، شاید خدا خواست که سر از پارسه در بیاوری.
به یادم باش، من باورش دارم.)
فصل یک
سوم شخص:
اتاق تاریک را سکوت شبانه در برگرفته است. دخترک روی تختش به خواب رفته اما بر روی صورتش حسابی قطرات عرق خودنمایی می‌کنند. صدای ناله‌هایش در اتاق کوچک واضح به گوش می‌رسد. کبوتر سیاهی پشت پنجره‌ی اتاق لانه دارد و چند شب است به خاطر ناله و گریه‌ی همسایه‌اش خواب خوبی ندارد. در پشت آن پلک‌های لرزان، تصویری هر شب به سراغش می‌آید و روح و روانش را به بازی می‌گیرد. تصویر یک رنگین‌کمان که طرح بت‌جقه‌ی براقی دارد. یک نفر در پشت آن ایستاده و از دور دست صاحب رویا را صدا می‌زند. صدایش... درد عمیقی در خود نگه می‌دارد. انگار دل نگران است اما چرا هرگز نمی‌تواند او را ببیند؟ سعی کرد، این‌بار مثل همیشه باز هم سعی کرد تا آن شخص را از پشت شیشه‌ی بی‌رنگ اما تار رویایش ببیند. مرد بود؟ احتمالا بله. صدای غمگین پسر دوباره در اعماق ذهن و رویا، در عمق تار و پود قلبش اکو شد.
- پس باورش کرده‌ای...
صدایش غم‌ زیادی داشت اما طبق معمول، تا دست‌هایش را سوی آن مرد دراز کرد، به ناگاه از خواب پرید. با چهره‌ی آشفته‌اش روی تخت نشست و به در اتاق که جلویش بود چشم دوخت. صدای نفس‌هایی تندش سکوت اتاق را شکست. دستش را بالا آورد و چشم‌هایش را با اضطراب مالید. چرا باز هم چشم‌هایش خیس بودند؟ چه باعث میشد قلبش این‌چنین به لرزش بیافتد؟ کلافه دست بر صورت خیس از عرقش کشید و از روی تخت پایین آمد. صدای قیژ تخت باز سکوت اتاق را شکست. بدنش هم عرق کرده بود و این قطعا بخاطر آن خواب تکراری است. کلافه با پاهای برهنه روی سرامیک‌های سرد پا نهاد و سوی پنجره رفت. جلویش که ایستاد چشم‌هایش تا حدودی به تاریکی عادت کرده بودند. دستش را جلو برد و به سختی در فلزی پنجره‌ی قدیمی را گشود. وقتی باد ملایمی به سر و صورتش خورد و موهای بهم ریخته‌اش را به بازی گرفت، چشم‌هایش را بست و کمی بعد با احساس بهتری آن ها را دوباره گشود. خسته به ماه خیره شد. ساعت چند بود؟ سرش را چرخاند و به دنبال گوشی اتاق کوچکش را کاوش کرد. روی تخت بود. آن را از روی تخت برداشت و دوباره سوی پنجره رفت، انگار اگر کنار پنجره نمی‌ایستاد قلبش دوباره ناآرام میشد. نور ماه تا حدودی صورت خسته‌اش را روشن کرده بود که صفحه‌ی گوشی را در دستش لمس کرد، اعداد چهار و پنج دقیقه برایش چشمک زدند و بعد صفحه‌ سیاه شد. نزدیک صبح بود اما او خواب نمی‌رفت. دوباره بیدار شده بود. لبش را گزید و موهایش را کنار زد تا جلوی دیدش را نگیرد. خیره به ماه کامل درون آسمان که بیخیال و بیخبر می‌درخشید، زمزمه کرد:
- بازم همون صدا، بازم همون خواب...
انعکاس ماه در چشم‌های عسلی‌اش جوابی برای سوالش نداد که باز با صدای لرزانی پرسید:
- تو کی هستی؟
ماه باز هم پاسخی برای سوالش نداشت، پس نگاه از ماه گرفت و بدون آنکه پنجره‌ را ببندد سوی تختش رفت. هم زمان که خوابش می‌آمد بد خواب شده بود و نمی‌توانست بخوابد. به تخت که رسید آهسته دوباره دراز کشید که تخت از وزنش ناله‌ای سر داد. سرش را روی بالشت کوتاهش نهاد و چشم‌هایش را بست. دست‌هایش را روی شکم نهاد و سعی کرد بخوابد، سعی کرد ذهنش را در پشت تاریکی چشم‌هایش آرام کند اما صدای آن پسر دوباره به گوش رسید.
- پس باورش کرده‌ای...
صدایش مالامال از ناامیدی بود، انگار آن صدا دلتنگ است اما دلتنگ که بود؟ او کیست در رویایش چه کار می‌کرد؟ چرا باید خوابش را ببیند و برایش اشک بریزد؟ آن پسر کیست... چشم‌هایش را محکم به همدیگر فشرد و سعی کرد آن صدا را دور کند. که نشنود. بخواب نیل‌رام، فردا باید برای دیدن آرزو که سرما خورده است به عیادتش بروی. بخواب دختر... لطفا بخواب. لبش را متوالی گزید، ناخن‌هایش را در گوشت دستش فرو کرد و بالاخره، بعد از هفت دقیقه درگیری متوالی با افکار درهم و جسم لرزانش، به خواب رفت.
ساعت هشت صبح، وقتی کبوتر مشغول جمع کردن سیخ برای لانه‌اش بود موبایل نیل‌رام زنگ خورد. آن‌قدر تماس قطع و دوباره وصل شد که نیل‌رام با خشم و حرص گوشی را از پایین تخت برداشت و آن‌ را محکم به زمین کوبید. صدای بدی در اتاق پیچید و پشت آن جیغ نسبتا بلند نیل‌رام که سرشار از خشم بود به گوش رسید:
- خفه شو، خفه شو!
با حرص روی تخت غلتید و بالشت را روی صورتش فشرد. گوش‌هایش را گرفت و خواست دوباره به خواب پوچش فرو برود که صدایی از بیرون اتاق، خبر از بیدار شدن اجباریش داد. دیگر زمانی برای خواب نداشت. باید بلند میشد وگرنه یکهو تمام کاسه کوزه ها سر او می‌شکست. صدای پدرش از پشت در به گوش رسید. حسابی شاکی بود و دوباره داشت همه‌چیز را سر زن بیچاره‌اش خالی می‌کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز

  • طوفان

    در پارت 1030

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • طوفان

    در پارت 1020

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • طوفان

    در پارت 1010

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • طوفان

    در پارت 1000

    اوهو به بیکران رحم کن دختر من باهات ریوند تیکه تیکه میکنم و کمکت میکنم نری از پارسه 🤬⚔️🤬

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 980

    به کدامین گناه باید اینچنین گرفتار درد و عجایب شوند که درمانی برایشان نیست 😭🖤

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 970

    نیل الان اینجوری که میگه میون این دوتا دلبر کیو انتخاب کنم 😐😐❤️❤️❤️

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 950

    اوخی دخترم تلاش کن ارباب تمام آبها و بادها شو آفرین 💙💙🤍💙💙

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 940

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • طوفان

    در پارت 930

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • طوفان

    در پارت 920

    اغا خیلی دلم برا سینا سوخت این دردای قدیمی کم بود تازه داشت خوشی رو حس میکرد ضربان قلب و حس عجیب عشق رو داشت حس میکرد داشت رو زخماش مرهم میذاشت ولی اتفاقی که افتاد حالش رو بدتر کرد زخما بیشتر چرک کردن و امیدش نابود شد قلب جر خوردش که داشت وصله میخورد نابود شد و تبدیل به یه گوشت بی روح شد 😭🖤😭🖤😭

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 920

    حالا منتظر دختر کوچولو باشیم یا پسر کوچولو من دوس دار دختر باشه اسمش بزاریم نیلا خدای من ❤️🤍

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 910

    ای خدا چقدر عاشقانه های این دوتا دلبر و جذابه 🥺💙

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 900

    ای خداا اعتراف کرد اخ جونن عروسی کیه میگم مهربانو 🥺🤍🖤🤍

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 890

    حرص بخور فشار بخور اخیشش جواب منفی میدی نه 😂

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 880

    گفتم ریوند خیانت نمیکنه حق داره منم بودم همین کارو میکردم 🤍

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟