پارت نود و چهارم :
فصل سی و یک
نیلرام هراسان از خواب پرید. نیمه شب بود که با بدن خیس از عرق، روی تختش نشست و وحشت زده به اتاقش نگاه کرد. اشک هایش بیمهابا سقوط میکردند.
بدنش میلرزید، هوا سرد نبود اما او داشت یخ میکرد. وسط تابستان به که بگوید از سرما لرزش گرفته است؟
تاریکی اتاق او را بیشتر ترساند. دوباره خواب دیده بود! دوباره آن صحنهی دلهرهآور! دوباره در خواب در آن درد طاقتفرسا و از
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

یاس
0حسمونمیتونم بیان کنم هم بودن جادوقشنگ بود وهم نیلرام مجبوربه اون کاربود