دوست داشتی؟
رمان افسانه ای از چمروش از سعیده نعیمی دنیای رمان

رمان افسانه‌ای از چمروش (چَمروش)

  • زبان فارسی
  • 276.7K 👁
  • 838 ❤️
  • 1.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی افسانه‌ای از چمروش (چَمروش)

دِرمَنه دختری است که در دوره پادشاهی شاه هامین زندگی می کند. خانواده‌ی او جزو اشراف و طبقه‌ی مرفه هستند. پدرش داروگر و جزو کاهنانی به نام «شِنایا»ست که در میان مردم به نیک‌نامی، مشهور است. یک روز درمنه به صورت اتفاقی متوجه میشود که پدرش برده‌ای جوان را برای یک مراسم مخفی آماده میکند. او که تا به حال درمورد چنین مراسماتی هرگز چیزی نشنیده، کنجکاو میشود تا سر از کار پدرش دربیاورد. درمنه به همراه دو تن از بردگان خانوادگی و دوستانش به معبد قدیمی میروند و در آنجا متوجه حقیقتی میشوند که برای سالیان دراز از مردم مخفی شده. یک آیین باستانی که با پادشاهی اولین شاه از خاندان هومان آغاز شده و تاکنون ادامه داشته است و تمام باورهای مردم و همچنین پرنده افسانه‌ای ایران را در برمیگیرد. شاهزاده متوجه آنها میشود و برای پنهان ماندن این راز آنها را دستگیر می‌کند و...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه :
میلیاردها سال پیش تکه‌هایی کوچک از منبعی قدرتمند و عظیم جدا شد که هر کدام در گوشه‌ای از جهان لایتناهی پراکنده گشتند. این انرژی‌های کوچک در هر سو بعد از میلیون‌ها سال به خود شکل دادند و در اجسام کوچک و بزرگ نهان شدند. یکی از این پدیده‌ها، زمین، خانه‌ی کنونی ما بود. 
ما از اثرات همان انرژی شکل گرفتیم و به وجود آمدیم. انسان‌ها کنجکاوتر و باهوش‌تر از سایر موجودات خلق شده بودند ودست به اکتشافات در ابعاد مختلف زدند‌. انسان‌ها توانستند چگونگی پیدایش خودشان را درک کنند و علاوه بر آن دانستند که انرژی اولیه‌ی خلقت هنوز هم در سطح هستیِ زمین وجود دارد و می‌توان آن‌ها را در قالب اعداد و کلمات متمرکز کرد. نیرویی که درون کلمات نهفته بود، طلسم و جادو نامیده شد. جادوها در ابتدا پاک و بی‌خطر بودند چون بعد از اینکه به زبان آورده می شدند، بعد از مدتی اثرشان از بین می‌رفت. اما انسان‌ها به آن راضی نبودند و رفته رفته فهمیدند که با نوشتن کلمات بر روی صفحات، می‌شود اثر آن‌ها را طولانی‌تر کرد‌. و بعدها شخصی که جاه طلب‌تر از سایرین بود، دانست که اگر طلسم‌ها را بر روی صفحاتی که درونشان خون و حیات جریان داشته باشد، بنویسد؛ تأثیر آن چندین برابر قوی‌تر خواهد شد. او توانست با ترکیب اعداد و حروف و نوشتن آن‌ها بر روی پوست انسان‌ها و حیوانات، طلسم‌های مرگباری بسازد که حتی تغییرات آب و هوا و زمین هم نتواند نابودشان کند. و اینگونه سحر در جهان انسان‌ها متولد شد و دوره‌ای جدید در زندگی همه‌ی ما به وجود آمد. دوره‌ای که می‌توانست سیاهی مطلق باشد، یا عصر طلایی و شکوه تمدن‌ها!
«هیچکس قرار نیست ما و کارهایی که کرده‌ایم را به یاد بیاورد. آیندگان هرگز نمی فهمند که ما حتی وجود داشته ایم» همین جملات آغازی بود که توانست من را مجبور کند تا تلاش کنم تمام وقایع را ریز به ریز به یاد بیاورم و مکتوبشان کنم. تا آیندگانی که بعد از ما می‌آیند بدانند در دوره ای که ما زندگی می کردیم چه اتفاقاتی افتاد و چه گذشت...
من در زمان سلسله پادشاهانی از تبار «هومان» به دنیا آمدم. پادشاهانی پر عظمت و شکوه که جهان هرگز مانندشان را به خود ندیده بود. خداوندگار به ابرهای باران زا و خورشید تابان دستور داده بود که هر کدام به نوبت بر مردم و شهرها و روستاها الطاف‌شان را عنایت کنند. گنجینه‌ی خانه های مردم شهر از طلا و جواهرات پر بود و آوازه‌خوانان و دوره گردها همه روزه در شهر، چنگ و دَف نوازی می کردند و به مردم شادی و نشاط ارزانی می‌ داشتند. پدرم مانند اولین روزهای هر هفته برای خرید مایحتاج خانه به بازار آمده بود. اما اینبار من و آفره را هم با خود همراه کرده بود. در میان مردم بازار شور و وِلوله‌ای برپا بود و به هر سو که قدم می گذاشتی مردم از «چَمروش» سخن می گفتند. مدتی بود که بین مردم شایع شده بود که چمروشِ نیرومند و مقدسِ سرزمینمان بعد از سال ها در جشن شاهنشاهی دوباره خود را به همگان نشان خواهد داد. بازاریانی که در گذشته بخت یارشان بوده و توانسته بودند چمروش را ببینند، با اشتیاق فراوانی در حال صحبت از او بودند تا مشتریان بیشتری را به غرفه های خودشان دعوت کنند و محصولات بیشتری را به فروش برسانند. پدرم کنار غرفه‌ی «زَم» رفت تا کمی کنجد و گندم بخرد. زَم را کم و بیش می شناختم. از مادر آفره شنیده بودم که او یک اَنیران از قسمتهای غرب ایران است و برای تجارت کشور خودش را ترک کرده و به ایران آمده است. اما وقتی که خبر مرگ همسر و فرزندانش را به او رسانده‌اند، دیگر برنگشته و برای همیشه اینجا ماندگار شده است. او به احترام پدرم که از «شِنایا» های مبعد و دربار بود، کُرنش کوتاهی کرد و سلام داد:-درود بر جناب شِنایای بزرگ! 
- درود ایزد بر تو باد. دو دِراخم کنجد و ده دِراخم گندم نیاز دارم.
نکته:
اَنیران= غیر ایرانیان
شنایا= خردمند و عاقل
زَم کیسه های خالی را از آفره گرفت و به آرامی با کاسه‌ی پیمانه اش یکی از کیسه ها را با کنجد پر کرد و در زنبیل وزن کرد. سپس آن را پیشِ پای پدرم روی زمین گذاشت‌. در حالی که کیسه دوم را از گندم پر میکرد از پدرم پرسید:- شنایای بزرگ شما با اشراف و بزرگ زادگان همنشینید می‌توانم سوالی بپرسم؟
پدرم سرش را تکان داد و گفت:- بپرس.
زم با تردید دست از وزن کردن گندم ها کشید و لب به سخن گشود:- شما بهتر از همه می دانید که در میان مردم پیچیده شده که چمروش بعد از سالیان دراز قرار است دوباره خود را به انجمن نشان دهد. زیر سایه‌ی چمروش و شاهنشاه، هیچ درد و رنجی بر مردم نیست. اما ممکن است این حضور یکباره‌ی چمروش به خاطر ترس از جنگ و دشمن باشد؟ آیا باید از برکتی که چمروش با خود می‌آورد خشنود باشیم یا اینکه از بیم جنگ بر خود بلرزیم؟
پدر لبخند کم جانی زد و گفت:- مادامی که همسایگان و انیرانها می دانند جنگ آوری همچون چمروش را داریم. هرگز جرأت نمی کنند که حتی خیالِ حمله به ایران را هم در سر بپرورانند.
زَم هم به تبعیت لبخندی از سر ناچاری به لب آورد و گفت:- آخر سال‌ها بود که در هیچ کجا اثری از چمروش دیده نمی شد.
دستش را حایل دهانش کرد و در حالی که سعی می کرد دیگر غرفه داران نشنوند، آهسته ادامه داد:- حتی در گذشته من از چند نفر شنیده بودم که مدتی بعد از به سلطنت رسیدن شاهزاده هامین، چمروشمان... مرده است. 
پدر به شدت عصبانی شد و کیسه‌ی گندمی که روی پیش‌خان بود را به سمت زم هُل داد. من و آفره با ترس دست هم را گرفته و قدمی به عقب رفتیم. پدرم با صدای غضب آلودی به زم تندی کرد :- چرند است. چمروش پیشکش آسمان به مردم ایران است. مرگ برای تقدیس شدگان؟ امکان ندارد... چه کسی جرأت کرده چنین مزخرفاتی بگوید؟
زم دستپاچه تعظیمی کرد و گفت:- شما درست میگویید من هم همین فرمایشات شما را به آن ها گفتم. فقط آدم های نادان این شایعه ها را باور می کنند. روز جشن که فرا رسید همه‌ی آن ها خواهند دانست که مرگ برای نگهبان کشور مانند بازی کودکان پوچ است.
پدر که خشمش فروکش نکرده بود دندان سایید و با برداشتن کیسه‌ی کنجد به زم پشت کرد و راه افتاد. من و آفره مردد به هم نگاه کردیم. زم با دست اشاره کرد تا منتظر بمانیم. به سرعت کیسه‌ی گندم را وزن کرد وبه آفره داد. تا من می خواستم بهای گندم ها را بدهم آفره با آن کیسه‌ی سنگین دوان دوان به دنبال پدرم دوید و صدایش کرد:- ارباب! ارباب... بگذارید من کیسه را بیاورم.
پدر گوش نمی داد و در میان غرف ها و‌مغازه داران به تندی قدم بر می داشت. بالاخره بعد از مدتی قدم های بلندش را کوتاه کرد و ایستاد.‌ چهره اش آرام شده بود اما حالت ابرو و چشمانش او را غرق در تفکر نشان می داد. آفره در بی حواسی او کیسه‌ی کنجد را گرفت و داخل کیسه‌ی گندم گذاشت. پدر با سبک شدن دستانش از فکر بیرون آمد و هر دو کیسه را پس گرفت:- دختر ریز جثه ای مانند تو چگونه می خواهد اینها را حمل کند؟
آفره با سماجت گفت:- نه ارباب من قدرت بدنی خوبی دارم می توانم آن را نگه دارم.
پدر مقداری پول در دستان من گذاشت و کیسه را از آفره گرفت:- بروید در بازار چرخی بزنید و هر چه می خواهید بخرید.
- اما ارباب من برای کمک به شما آمده ام.
- امروز شمارا با خود نیاورده‌ام که وسایل را نگه دارید. در غیر این صورت از غلامان می خواستم که همراهی ام کنند. چند روز دیگر جشن شاهنشاهی آغاز می شود. دوره گرد های بسیاری از سراسر کشور به پایتخت آمده اند و متاع های چشمگیری با خود آورده اند. زودتر بروید برای خودتان چیزی بخرید و سپس در همین نقطه یکدیگر را خواهیم دید. 
آفره باز می خواست مخالفت کند اما من با دیدن اخم های پدرم سریع باشدی گفتم و آفره را با خود از آنجا دور کردم:- تا خشم پیرمرد غرغرو را برانگیخته نکنی ساکت نمی شوی؟ 
آفره با ترس انگشت سبابه و میانی اش را گاز گرفت:-مواظب کلماتی که از دهانت بیرون می آید باش اگر بشنود چه؟
خندیدم و در جوابش گفتم:- او پدرم است اربابم نیست که بترسم.
- راست می گویی... ارباب، پدرت است.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان افسانه‌ای از چمروش (چَمروش)
  • فریبا

    0

    چندین ساله منتظر جلد دومم

    ۲ هفته پیش
  • رها

    0

    رمان را خواندم خیلی جالب بود منتظر جلد دوّم هستم تا ادامه اش را بخوانم

    ۳ هفته پیش
  • کاردینال

    در پارت 21

    از درمنه خوشم اومد حس قدرت و خودخواهی میده😂

    ۱ ماه پیش
  • نازنین محمدی

    1

    سلام خانم نعیمی رمان تون عالیه ولی جسارتا میشه بگید چه زمانی جلد دوم را میدید بیرون

    ۶ ماه پیش
  • Hani

    4

    برای بار هفتم این رمان و خوندم و بازم دلم برای هوم و درمنه تنگ میشه :)💔

    ۱۰ ماه پیش
  • نوشین

    در پارت 422

    هرچه بیشتر جلو میره من مشتاقتر میشم برای خواندن

    ۱۲ ماه پیش
  • نوشین

    در پارت 242

    جالبه منو حسابی مجذوب کرده

    ۱۲ ماه پیش
  • نوشین

    در پارت 152

    تا اینجا که عالیه

    ۱۲ ماه پیش
  • چَمروش

    2

    عالیه قلم شما ،خانم نعیمی عزیز آیا جلد دوم هم داره؟؟؟

    ۱۲ ماه پیش
  • Hani

    در پارت 22

    عاشق این رمانم

    ۱۲ ماه پیش
  • بیتا

    در پارت 680

    سلام رمان پیش درآمد و جلد دوم به هم مربوط هستند ؟؟ یعنی یک سری چیزها در رمان پیش درآمد هست که به رمان اصلی هم مرتبط هست؟؟

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم بله. چندتا از سوالات داخل پیش درآمد جواب داده میشه و از همین ماه جدید ان‌شاءالله پارت گذاری شروع میشه. فعلا در صف انتشاره

    ۱ سال پیش
  • بیتا

    در پارت 680

    سلام مرسی از بزرگواریتون فقط اینکه به صورت سکه ایی هست درسته؟

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    بله

    ۱ سال پیش
  • تام

    در پارت 680

    سلام خانم نعیمی عزیز اردیبهشت هم نزدیکه آیا رمان پیش درآمد به زودی پارت گذاری میشه یا فعلاً منتظر نباشیم؟

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    2

    خیلی قشنگ بود این رمان ممنون

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    6

    سلام خانم نعیمی عزیزعاشق قلمتونم بیشتر از دوسال که منتظر فصل دوم این رمانم خیلی دوستون دارم امیدارم که همیشه موفق باشید.

    ۱ سال پیش
  • ژیوار

    2

    از دیروز که رمان رو تموم کردم همش ته ذهنمه کنار نمیره انقدر که این رمان جذاب و گیراست از نویسنده عزیز خواهش میکنم زودتر جلد دومش رو منتشر کنه دوست دارم تو فصل دوم درمنه و هوم ازدواج کنن و چشم درمنه درمان بشه

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟