دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی شاهزاده یخ‌زده اثر فاطمه.م.امینی

رمان شاهزاده یخ‌زده

  • زبان فارسی
  • 537 👁
  • 9 ❤️
  • 3 💬

خلاصه رمان فانتزی شاهزاده یخ‌زده

آیوی، دختری از پریان جنگل، در روستای مقدسشون در صلح و آرامش همراه مادرش زندگی میکنه. اما دنیای یکنواختش با برخوردش به یک غریبه زخمی، متزلزل میشه. درحالیکه سربازای سلطنتی در تعقیب اون مرد هستن، تصمیمش برای نجات اون شخص باعث میشه تمام صلح و امنیت قلمروشون به خطر بیفته. غریبه تبدیل میشه به راز بزرگ آیوی که فاش شدنش باعث میشه به جرم خیانت آتیشش بزنن اما اون میخواد که رازش رو نگه داره. شیفته چیزای ناشناخته شدن خطرناکه اما نه برای آیوی که همیشه کنجکاوی‌هاش رو بی‌‌جواب نذاشته و اینبار هم مصره که بیشتر و بیشتر اون غریبه رو کشف کنه. همینطور که با اون مرد آشناتر میشه احساسات جدیدی رو تجربه میکنه و عمیق‌تر توی تار عنکبوتی پیچیده میشه که ازش بی‌خبره. چون هیچ چیز اونجور نیست که در ظاهر به نظر میاد. غریبه اسرار و فریب‌هایی داره که با آیوی درمیون نمیذاره. بعد از ناپدید شدن ناگهانی اون مرد، بعد از مدتی دوباره همدیگه رو میبینن اما اینبار جایگاهشون فرق میکنه. خون، آتش و اشک با سرنوشتشون عجین میشه تا اینکه همه احساسات گذشته دود میشه و از بین میره. اما... چی میشه اگر غریبه دوباره به آیوی نیاز پیدا کنه؟

قسمتی از متن رمان شاهزاده یخ‌زده

-اﺷﺘﺒﺎه ﮐﺮدﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ اَش راﺳﺘﺶ رو ﻧﮕﻔﺘﯿﻢ. ﻣﺎﻣﺎن ﻣﻨﻢ ﻧﻤﯿﺪوﻧﻪ.
-ﺑﯿﺨﯿﺎل. اﮔﺮ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞِ اون ﻃﺮف آﺑﺸﺎر ﮐﻪ اﺻﻼ اﺟﺎزه ﻧﻤﯿﺪادن.
ﻏﺮوﻟﻨﺪی ﮐﺮد و دﯾﮕﻪ ﭼﯿﺰی ﻧﮕﻔﺖ. ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮد ﭼﻘﺪر ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎﺷﻪ، وﯾﯿﺖ ﯾﮏ ﺗﺮﺳﻮ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻤﺮاﻫﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ اون رو ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺎﺟﺮاﺟﻮﯾﯽ ﻣﯿﮑﺮد و ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺧﻄﺮی دﻟﮕﺮم.
در راه ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽدﯾﺪﯾﻢ و ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺘﯿﻢ ﺳﻼم ﮐﺮدﯾﻢ. وﻗﺘﯽ ﺑﻪ وﻋﺪهﮔﺎه وییت رﺳﯿﺪﯾﻢ، ﻫﯿﭽﮑﺲ اوﻧﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﻣﻮن ﻧﺒﻮد. ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ زﻧﺎن دﺳﺖ روی زاﻧﻮم ﮔﺬاﺷﺘﻢ و ﻣﺰه آﻫﻦ ﮔﻠﻮم رو ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻢ.
-ﭼﺮا... ﭼﺮا ﻫﯿﭽﮑﺲ... ﻧﯿﺴﺖ؟
وﯾﯿﺖ ﻫﻢ دﺳﺖ ﮐﻤﯽ از ﻣﻦ ﻧﺪاﺷﺖ.
-ﻧﻤﯽ... دوﻧﻢ... ﺣﺘﻤﺎ... ﺣﺘﻤﺎ.
ﺳﺮﻓﻪای ﺧﺸﮏ ﮐﺮد و ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ دوﺑﺎره اداﻣﻪ داد.
-ﺣﺘﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدن... ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﻢ. دﯾﺮ رسیدیم.
ﻧﭽﯽ ﮐﺮدم و ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﺑﻠﻨﺪم ﮐﻪ ﺑﺎز ﺷﺪه ﺑﻮد رو ﻣﺤﮑﻢﺗﺮ ﺑﺴﺘﻢ.
-ﻟﻌﻨﺘﯽ. وﻟﺶ ﮐﻦ. ﺧﻮدﻣﻮن ﻣﯿﺮﯾﻢ.
-ﭼﯽ؟! ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ.
-ﻧﮑﻨﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﯽ؟
اﯾﻦ ﭘﺎ اون ﭘﺎ ﮐﺮد و در آﺧﺮ ﺑﺎ وﺟﻮد اﯾﻨﮑﻪ اﺳﺘﯿﺼﺎل در ﭼﻬﺮش ﻣﻮج ﻣﯿﺰد، ﮐﺘﻤﺎن ﮐﺮد.
-ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻧﻪ. ﺧﻮدم ﭘﯿﺸﻨﻬﺎدش رو دادم. ﻓﻘﻂ...
-ﻓﻘﻂ ﭼﯽ؟
-ﺑﻪ ﻧﻈﺮم ﺑﺎ ﮔﺮوه ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮد.
ﻧﻔﺴﻢ رو ﺑﺎ ﺻﺪا ﻓﻮت و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺑﺎﻓﺘﻦ ﻣﻮﻫﺎی ﭘﺮﯾﺸﻮﻧﻢ ﮐﺮدم. اﻧﺘﻬﺎی اون رو ﺳﺮﺳﺮی ﺑﺎ رﯾﺴﻤﺎﻧﯽ ﭼﺮﻣﯽ ﮔﺮه زدم و ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﻗﻬﻮه¬ای ﻫﻤﺮﻧﮓ ﻟﺒﺎﺳﻢ رو ﺳﻔﺖﺗﺮ ﺑﺴﺘﻢ. ﺑﻪ ﭘﯿﭻ ﺟﺎده ﮐﻪ در اﻧﺒﻮه درﺧﺖﻫﺎ ﮔﻢ ﻣﯽﺷﺪ ﺧﯿﺮه ﺷﺪم ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ اﺛﺮی از رزا و ﮔﺮوﻫﺶ ﺑﺒﯿﻨﻢ.
-راه ﺑﯿﻔﺖ. ﻣﺎ اﻣﺮوز ﺗﺎ ﺗﻮت آﺑﯽ ﻧﺨﻮرﯾﻢ ﺑﺮﻧﻤﯽﮔﺮدﯾﻢ.
آﻓﺘﺎب ﻋﻤﻮد ﻣﯿﺘﺎﺑﯿﺪ ﮐﻪ از آﺑﺸﺎر ﻣﺎﻫﯽ ﮔﻠﯽ رد ﺷﺪﯾﻢ. ﺑﻌﺪ از ﭘﯿﺎده روی ﻃﻮﻻﻧﯽ بین ﺗﺮاﮐﻢ درخت¬ها، ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺻﺪای آواز ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن و ﺑﺎد، ﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻪای رﺳﯿﺪﯾﻢ ﮐﻪ اﻃﺮاﻓﺶ درﺧﺘﭽﻪﻫﺎی ﺗﻮت آﺑﯽ وﺟﻮد داﺷﺘﻦ. درﺳﺖ روﺑﺮوی ﻣﺎ ﺳﻪ دﺧﺘﺮ دﯾﮕﻪ ﻣﺸﻐﻮل ﭼﯿﺪن ﻣﯿﻮهﻫﺎ، ﺧﻨﺪﯾﺪن وﺣﺮف زدن ﺑﻮدن.
وﯾﯿﺖ ﮔﻞ از ﮔﻠﺶ ﺷﮑﻔﺖ. دﺳﺘﺶ رو ﺑﺎﻻی ﺳﺮش ﺗﮑﻮن داد و داد زد.
-رزا، ﻓِﻠﻮر، دِﯾﺰی!
دﺧﺘﺮا ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ و ﻣﺎ ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ رﻓﺘﯿﻢ. رزا ﻟﺒﺨﻨﺪی ﻣﺤﻮی روی ﻟﺐﻫﺎی ﺻﻮرﺗﯿﺶ ﻧﺸﻮﻧﺪ و ﻣﻮﻫﺎی ﻋﺴﻠﯽ رﻧﮕﺶ رو ﭘﺸﺖ ﮔﻮﺷﺶ داد.
-آﯾﻮی! ﺗﻮﻫﻢ اﯾﻨﺠﺎﯾﯽ.
ﺑﻪ ﺳﺒﺪ ﭘﺮ از ﺗﻮﺗﺶ ﻧﯿﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ اﻧﺪاﺧﺘﻢ و ﺑﺮای ﻓﻠﻮر و دﯾﺰی ﺳﺮ ﺗﮑﻮن دادم.
-ﺑﻠﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ.
ﭼﺸﻤﺎی ﻗﺮﻣﺰش ﺗﻮی ﺣﺪﻗﻪ ﭼﺮﺧﯿﺪن.
-ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﻤﺖ. وییت ﭼﻪ ﺧﺒﺮا؟
ﺑﻪ ﻗﻮل وﯾﯿﺖ، ﻣﻦ و رزا ﻣﺜﻞ دوﺗﺎ ﮔﺮﺑﻪ وﻟﮕﺮد ﺑﻮدﯾﻢ ﮐﻪ ﻫﺮوﻗﺖ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﻮاﺟﻪ ﻣﯽﺷﺪﯾﻢ ﭘﺸﺘﻤﻮن ﻗﻮز ﻣﯿﮑﺮد و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪن ﻣﯿﮑﺮدﯾﻢ. ﻓِﻠﻮر ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭼﻨﺪ دﺳﺖ ﻟﺒﺎس ﮔﺮم روی ﻫﻢ ﭘﻮﺷﯿﺪه ﺑﻮد و دور ﺳﺮش رو ﺑﺎ ﺷﺎل ﺑﺎﻓﺘﻨﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪه ﺑﻮد.
-آﯾﻮی ﺧﯿﻠﯽ وﻗﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﺪﯾﺪﻣﺖ.
آب ﺑﯿﻨﯿﺶ رو ﺑﺎﻻ ﮐﺸﯿﺪ. ﭼﺸﻤﺎی درﺷﺘﺶ ﺳﺮخ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺣﺪس ﻣﯿﺰدم مریض ﺑﺎﺷﻪ. با اینکه باباش فروشنده داروهای گیاهی بود اما همیشه وقتی هوا یکم سرد میشد بیمار بود. ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺗﺼﻨﻌﯽ زدم ﮐﻪ دِﯾﺰی ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻢ ﺣﺮف ﺑﯿﻦ ﮐﻼﻣﻤﻮن ﭘﺮﯾﺪ و ﺑﺎ ﺻﺪای ﺑﻠﻨﺪی اﻇﻬﺎر ﻧﻈﺮ ﮐﺮد.
-ﺑﭽﻪﻫﺎ زودﺗﺮ ﺑﺮﯾﻢ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺧﺮﺳﯽ ﭼﯿﺰی اﯾﻨﻮرا ﺳﺮ ﺑﺮﺳﻪ.
از ﺑﯿﻨﺸﻮن ﮔﺬﺷﺘﻢ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﯾﮑﯽ از درﺧﺘﭽﻪﻫﺎ رﻓﺘﻢ. دﯾﺰی ﺣﻖ داﺷﺖ. در اﯾﻦ ﻧﻮاﺣﯽ، ﺟﻨﮕﻞ وﺣﺸﯽ و ﺑﮑﺮﺗﺮ ﺑﻮد. ﺷﺎﺧﻪﻫﺎی درﺧﺖﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺳﻘﻒ ﻋﻤﻞ ﻣﯿﮑﺮدن و ﻣﺎﻧﻊ ﺗﺎﺑﺶ ﺿﻌﯿﻒ ﺧﻮرﺷﯿﺪ ﺑﻪ زﻣﯿﻦ ﻣﺮﻃﻮب و ﺧﺰه ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﺪن. اوﻟﯿﻦ ﺗﻮت رو ﮐﻪ در دﻫﻨﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻢ دﻟﻢ از ﻣﺰه ﺗﺮش-ﺷﯿﺮﯾﻨﺶ ﻗﻨﺞ رﻓﺖ.
ﺑﻪ دﺳﺘﺎم ﺳﺮﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮی دادم و ﻫﺮ ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮی ﮐﯿﻔﻢ ﻣﯿﺬاﺷﺘﻢ ﺑﻌﺪی رو ﺑﺎ ﻟﺬت ﻣﯽﺟﻮﯾﺪم. ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺻﺪای دﺳﺘﻪای ﭘﺮﻧﺪه ﮐﻪ از روی ﺷﺎﺧﻪﻫﺎ ﭘﺮﯾﺪن و ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪن، ﻣﻦ رو از ﺟﺎ ﭘﺮوﻧﺪه.
ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﮐﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎی اوﻧﺎﻫﻢ ﻣﺸﻮش ﺷﺪ. ﻓﻠﻮر اول از ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮت ﺑﯿﻨﻤﻮن رو ﺷﮑﺴﺖ.
-ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺷﻨﯿﺪﯾﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮐﺮدﯾﻢ. رزا ﻏﺮﯾﺰی از موهبتش استفاده کرد و رﯾﺸﻪﻫﺎی درختان اطرافش رو از زﯾﺮ ﺧﺎک ﺑﯿﺮون ﮐﺸﯿﺪه. کمی که گذشت و دوباره سکوت برقرار شد، ﮔﺎردش رو ﭘﺎﯾﯿﻦ اورد و ریشه¬ها رو به زیر خاک برگردوند.
-ﺣﺘﻤﺎ ﯾﮏ ﺷﮑﺎرﭼﯽ ﭘﺮﻧﺪه ﺑﻮده. ﺑﯿﺎﯾﺪ زودﺗﺮ ﺑﭽﯿﻨﯿﻢ و ﺑﺮﮔﺮدﯾﻢ.
ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ ﮐﺸﯿﺪم و ﺗﻮت دﯾﮕﻪای ﺗﻮی دﻫﻨﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﺲ ﮐﺮدم آوای ﻧﻮﻋﯽ درﮔﯿﺮی ﺷﻨﯿﺪم. ﮔﻮشﻫﺎی ﺑﻠﻨﺪ و ﺗﯿﺰم ﺗﮑﻮﻧﯽ ﺧﻮردن. زﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ دوﺑﺎره ﺑﻘﯿﻪ رو از ﻧﻈﺮ ﮔﺬروﻧﺪم ﮐﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮی در ﭼﻬﺮﺷﻮن ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﺨﻮرد.
اﺷﺘﺒﺎه ﮐﺮدم؟
ﺗﻮتﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﻣﺸﺘﻢ ﻟﻪ ﺷﺪه و رﻧﮓ آﺑﯿﺸﻮن ﮐﻒ دﺳﺘﻢ ﭘﺨﺶ ﺷﺪه ﺑﻮد رو زﻣﯿﻦ رﯾﺨﺘﻢ و درﺧﺘﭽﻪ رو دور زدم.
دوﺑﺎره!
اﯾﻨﺒﺎر ﭼﯿﺰی ﺷﺒﯿﻪ «ﭘﯿﺪاش ﮐﻨﯿﺪ» رو ﺷﻨﯿﺪم. ﻧﻔﺲ در ﺳﯿﻨﻪام ﺣﺒﺲ ﺷﺪ.
-کجا میری آیوی؟
-برمیگردم.
ﺑﻪ ﻗﺪمﻫﺎم ﺳﺮﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮی دادم و ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﻨﺸﺎ ﺻﺪاﻫﺎ رﻓﺘﻢ. ﻫﺮﭼﯽ ﭘﯿﺸﺮوی ﻣﯿﮑﺮدم دور و دورﺗﺮ ﻣﯽﺷﺪن. ﮔﯿﺞ و ﮔﻨﮓ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﯿﻦ ﺗﻨﻪ درﺧﺖﻫﺎ و ﮔﯿﺎﻫﺎ ﮔﺸﺖ زد. ده ﻗﺪم ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺷﯿﺐ ﮐﻮﺗﺎه و ﺗﭙﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪی وﺟﻮد داﺷﺖ. ﺷﺎﯾﺪ از اوﻧﺠﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻢ و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮔﻮش ﺗﯿﺰ ﮐﺮدم. ﺳﯿﻨﻢ ﺧﺲ ﺧﺲ ﻣﯿﮑﺮد. ﻫﯿﺠﺎن زﯾﺮ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﮔُﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و وادارم ﻣﯿﮑﺮد ﮐﻪ ﺗﺮﺳﻢ رو ﻧﺎدﯾﺪه ﺑﮕﯿﺮم.
زودﺑﺎش، ﺧﻮدت رو ﻧﺸﻮن ﺑﺪه.
-آﺧﺦ... ﻟﻌﻨﺘﯽ!
ﻧﺎﻟﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ زﻣﺰﻣﻪ ﺑﯽاﻫﻤﯿﺖ ﺑﯿﻦ ﺑﺎد ﺑﻮد وﻟﯽ ﮔﻮشﻫﺎی ﻣﻦ اون رو درﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮدن. ﺳﺮم ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭼﺮﺧﯿﺪ. ﯾﮏ ﺟﺴﻢ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺷﺪه در ﺷﻨﻠﯽ ﺳﯿﺎه، ﺑﯿﻦ رﯾﺸﻪ ﺑﯿﺮون زده درﺧﺖﻫﺎ وول ﻣﯽﺧﻮرد. ﺷﻮﮐﻪ روی زاﻧﻮﻫﺎم ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺗﻤﺎم وﺟﻮدم ﭼﺸﻢ ﺷﺪ.
-ﻫﯽ! ﺧﻮﺑﯽ؟
ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ و ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ رو دﯾﺪ، ﺧﻮاﺳﺖ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺸﻪ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ و اﻓﺘﺎد.
-ﺻﺒﺮﮐﻦ. اﻻن ﻣﯿﺎم.
آب دﻫﻨﻢ رو ﻗﻮرت دادم و ﻋﺎدت ﺑﻬﻢ ﺧﻮردن دﻧﺪوﻧﺎم،زﻣﺎنِ ﻣﻀﻄﺮب ﺷﺪن، ﺳﺮاﻏﻢ اوﻣﺪ. وارد ﮔﻮدال ﺷﺪم. ﮐﻼه ﺷﻨﻠﺶ ﻧﯿﻤﯽ از ﺻﻮرﺗﺶ رو ﭘﻮﺷﻮﻧﺪه ﺑﻮد. ﺑﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯿﻤﺶ ﮐﻪ رﺳﯿﺪم ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪم. ﺧﻮن! ﺗﻤﺎم ﭘﻬﻠﻮی ﭼﭗِ ﭘﯿﺮاﻫﻦِ ﮔﺸﺎدش، ﺳﺮخ ﺷﺪه ﺑﻮد و یک تیر درست تا نصفه توی بدنش بود.
-ﺧﺪاﯾﺎن رﺣﻢ ﮐﻨﻦ!
ﻧﺎﻟﻪ ﮐﺮد و به پهلوش چنگ زد. روﺑﺮوش ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺧﻢ ﺷﺪم ﺗﺎ ﺻﻮرﺗﺶ رو ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﭘﻮﺳﺖ ﺻﻮرﺗﺶ رﻧﮓ ﭘﺮﯾﺪه و ﮐﺒﻮد ﺑﻮد. پلک¬هاش رو ﺑﻬﻢ ﻣﯿﻔﺸﺮد و ﻣﻮﻫﺎی ﻗﻬﻮه¬ای روﺷﻦ و ﺑﻠﻨﺪش ﻋﺮق ﮐﺮده ﺑﻪ ﮔﺮدن و ﺻﻮرﺗﺶ ﭼﺴﺒﯿﺪه ﺑﻮد.
-چه اتفاقی برات افتاده.
-کمکم کن!
ﺻﺪاش ﺧﺸﺪار و ﺟﺎدوﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﯿﺪ. ﻫﻮل ﺷﺪه ﻓﻘﻂ دﺳﺘﺎم رو ﺑﯽﻫﺪف ﺗﮑﻮن دادم.
-ﻣﻦ...ﻣﻦ.. ﻧﻤﯿتوﻧﻢ. ﺑﺬار ﺑﺮم ﮐﻤﮏ ﺑﯿﺎرم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان شاهزاده یخ‌زده

  • آلما

    0

    عالی بودد بهترین کتابی که خوندم👌🏻👌🏻👌🏻 روند و خط داستانی ،شخصیت پردازی ،قلم نویسنده همه عالی پیشنهاد میکنم بخونید حتما✨

    ۶ ساعت پیش
  • دنیا

    0

    موافقمم خیلی خوب بودد

    ۶ ساعت پیش
  • فاطمه

    0

    شروعش کنید بی وقفه تا انتها جذبتون میکنه عالی❤️

    ۶ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!