دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی شاهزاده یخ‌زده اثر فاطمه.م.امینی

رمان شاهزاده یخ‌زده

  • زبان فارسی
  • 6.7K 👁
  • 111 ❤️
  • 138 💬

خلاصه رمان :

آیوی، دختری از پریان جنگل، در روستای مقدسشون در صلح و آرامش همراه مادرش زندگی میکنه. اما دنیای یکنواختش با برخوردش به یک غریبه زخمی، متزلزل میشه. درحالیکه سربازای سلطنتی در تعقیب اون مرد هستن، تصمیمش برای نجات اون شخص باعث میشه تمام صلح و امنیت قلمروشون به خطر بیفته. غریبه تبدیل میشه به راز بزرگ آیوی که فاش شدنش باعث میشه به جرم خیانت آتیشش بزنن اما اون میخواد که رازش رو نگه داره. شیفته چیزای ناشناخته شدن خطرناکه اما نه برای آیوی که همیشه کنجکاوی‌هاش رو بی‌‌جواب نذاشته و اینبار هم مصره که بیشتر و بیشتر اون غریبه رو کشف کنه. همینطور که با اون مرد آشناتر میشه احساسات جدیدی رو تجربه میکنه و عمیق‌تر توی تار عنکبوتی پیچیده میشه که ازش بی‌خبره. چون هیچ چیز اونجور نیست که در ظاهر به نظر میاد. غریبه اسرار و فریب‌هایی داره که با آیوی درمیون نمیذاره. بعد از ناپدید شدن ناگهانی اون مرد، بعد از مدتی دوباره همدیگه رو میبینن اما اینبار جایگاهشون فرق میکنه. خون، آتش و اشک با سرنوشتشون عجین میشه تا اینکه همه احساسات گذشته دود میشه و از بین میره. اما... چی میشه اگر غریبه دوباره به آیوی نیاز پیدا کنه؟

قسمتی از متن رمان شاهزاده یخ‌زده

-اﺷﺘﺒﺎه ﮐﺮدﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ اَش راﺳﺘﺶ رو ﻧﮕﻔﺘﯿﻢ. ﻣﺎﻣﺎن ﻣﻨﻢ ﻧﻤﯿﺪوﻧﻪ.
-ﺑﯿﺨﯿﺎل. اﮔﺮ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞِ اون ﻃﺮف آﺑﺸﺎر ﮐﻪ اﺻﻼ اﺟﺎزه ﻧﻤﯿﺪادن.
ﻏﺮوﻟﻨﺪی ﮐﺮد و دﯾﮕﻪ ﭼﯿﺰی ﻧﮕﻔﺖ. ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮد ﭼﻘﺪر ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎﺷﻪ، وﯾﯿﺖ ﯾﮏ ﺗﺮﺳﻮ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻤﺮاﻫﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ اون رو ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺎﺟﺮاﺟﻮﯾﯽ ﻣﯿﮑﺮد و ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺧﻄﺮی دﻟﮕﺮم.
در راه ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽدﯾﺪﯾﻢ و ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺘﯿﻢ ﺳﻼم ﮐﺮدﯾﻢ. وﻗﺘﯽ ﺑﻪ وﻋﺪهﮔﺎه وییت رﺳﯿﺪﯾﻢ، ﻫﯿﭽﮑﺲ اوﻧﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﻣﻮن ﻧﺒﻮد. ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ زﻧﺎن دﺳﺖ روی زاﻧﻮم ﮔﺬاﺷﺘﻢ و ﻣﺰه آﻫﻦ ﮔﻠﻮم رو ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻢ.
-ﭼﺮا... ﭼﺮا ﻫﯿﭽﮑﺲ... ﻧﯿﺴﺖ؟
وﯾﯿﺖ ﻫﻢ دﺳﺖ ﮐﻤﯽ از ﻣﻦ ﻧﺪاﺷﺖ.
-ﻧﻤﯽ... دوﻧﻢ... ﺣﺘﻤﺎ... ﺣﺘﻤﺎ.
ﺳﺮﻓﻪای ﺧﺸﮏ ﮐﺮد و ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ دوﺑﺎره اداﻣﻪ داد.
-ﺣﺘﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدن... ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﻢ. دﯾﺮ رسیدیم.
ﻧﭽﯽ ﮐﺮدم و ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﺑﻠﻨﺪم ﮐﻪ ﺑﺎز ﺷﺪه ﺑﻮد رو ﻣﺤﮑﻢﺗﺮ ﺑﺴﺘﻢ.
-ﻟﻌﻨﺘﯽ. وﻟﺶ ﮐﻦ. ﺧﻮدﻣﻮن ﻣﯿﺮﯾﻢ.
-ﭼﯽ؟! ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ.
-ﻧﮑﻨﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﯽ؟
اﯾﻦ ﭘﺎ اون ﭘﺎ ﮐﺮد و در آﺧﺮ ﺑﺎ وﺟﻮد اﯾﻨﮑﻪ اﺳﺘﯿﺼﺎل در ﭼﻬﺮش ﻣﻮج ﻣﯿﺰد، ﮐﺘﻤﺎن ﮐﺮد.
-ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻧﻪ. ﺧﻮدم ﭘﯿﺸﻨﻬﺎدش رو دادم. ﻓﻘﻂ...
-ﻓﻘﻂ ﭼﯽ؟
-ﺑﻪ ﻧﻈﺮم ﺑﺎ ﮔﺮوه ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮد.
ﻧﻔﺴﻢ رو ﺑﺎ ﺻﺪا ﻓﻮت و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺑﺎﻓﺘﻦ ﻣﻮﻫﺎی ﭘﺮﯾﺸﻮﻧﻢ ﮐﺮدم. اﻧﺘﻬﺎی اون رو ﺳﺮﺳﺮی ﺑﺎ رﯾﺴﻤﺎﻧﯽ ﭼﺮﻣﯽ ﮔﺮه زدم و ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﻗﻬﻮه¬ای ﻫﻤﺮﻧﮓ ﻟﺒﺎﺳﻢ رو ﺳﻔﺖﺗﺮ ﺑﺴﺘﻢ. ﺑﻪ ﭘﯿﭻ ﺟﺎده ﮐﻪ در اﻧﺒﻮه درﺧﺖﻫﺎ ﮔﻢ ﻣﯽﺷﺪ ﺧﯿﺮه ﺷﺪم ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ اﺛﺮی از رزا و ﮔﺮوﻫﺶ ﺑﺒﯿﻨﻢ.
-راه ﺑﯿﻔﺖ. ﻣﺎ اﻣﺮوز ﺗﺎ ﺗﻮت آﺑﯽ ﻧﺨﻮرﯾﻢ ﺑﺮﻧﻤﯽﮔﺮدﯾﻢ.
آﻓﺘﺎب ﻋﻤﻮد ﻣﯿﺘﺎﺑﯿﺪ ﮐﻪ از آﺑﺸﺎر ﻣﺎﻫﯽ ﮔﻠﯽ رد ﺷﺪﯾﻢ. ﺑﻌﺪ از ﭘﯿﺎده روی ﻃﻮﻻﻧﯽ بین ﺗﺮاﮐﻢ درخت¬ها، ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺻﺪای آواز ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن و ﺑﺎد، ﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻪای رﺳﯿﺪﯾﻢ ﮐﻪ اﻃﺮاﻓﺶ درﺧﺘﭽﻪﻫﺎی ﺗﻮت آﺑﯽ وﺟﻮد داﺷﺘﻦ. درﺳﺖ روﺑﺮوی ﻣﺎ ﺳﻪ دﺧﺘﺮ دﯾﮕﻪ ﻣﺸﻐﻮل ﭼﯿﺪن ﻣﯿﻮهﻫﺎ، ﺧﻨﺪﯾﺪن وﺣﺮف زدن ﺑﻮدن.
وﯾﯿﺖ ﮔﻞ از ﮔﻠﺶ ﺷﮑﻔﺖ. دﺳﺘﺶ رو ﺑﺎﻻی ﺳﺮش ﺗﮑﻮن داد و داد زد.
-رزا، ﻓِﻠﻮر، دِﯾﺰی!
دﺧﺘﺮا ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ و ﻣﺎ ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ رﻓﺘﯿﻢ. رزا ﻟﺒﺨﻨﺪی ﻣﺤﻮی روی ﻟﺐﻫﺎی ﺻﻮرﺗﯿﺶ ﻧﺸﻮﻧﺪ و ﻣﻮﻫﺎی ﻋﺴﻠﯽ رﻧﮕﺶ رو ﭘﺸﺖ ﮔﻮﺷﺶ داد.
-آﯾﻮی! ﺗﻮﻫﻢ اﯾﻨﺠﺎﯾﯽ.
ﺑﻪ ﺳﺒﺪ ﭘﺮ از ﺗﻮﺗﺶ ﻧﯿﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ اﻧﺪاﺧﺘﻢ و ﺑﺮای ﻓﻠﻮر و دﯾﺰی ﺳﺮ ﺗﮑﻮن دادم.
-ﺑﻠﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ.
ﭼﺸﻤﺎی ﻗﺮﻣﺰش ﺗﻮی ﺣﺪﻗﻪ ﭼﺮﺧﯿﺪن.
-ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﻤﺖ. وییت ﭼﻪ ﺧﺒﺮا؟
ﺑﻪ ﻗﻮل وﯾﯿﺖ، ﻣﻦ و رزا ﻣﺜﻞ دوﺗﺎ ﮔﺮﺑﻪ وﻟﮕﺮد ﺑﻮدﯾﻢ ﮐﻪ ﻫﺮوﻗﺖ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﻮاﺟﻪ ﻣﯽﺷﺪﯾﻢ ﭘﺸﺘﻤﻮن ﻗﻮز ﻣﯿﮑﺮد و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪن ﻣﯿﮑﺮدﯾﻢ. ﻓِﻠﻮر ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭼﻨﺪ دﺳﺖ ﻟﺒﺎس ﮔﺮم روی ﻫﻢ ﭘﻮﺷﯿﺪه ﺑﻮد و دور ﺳﺮش رو ﺑﺎ ﺷﺎل ﺑﺎﻓﺘﻨﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪه ﺑﻮد.
-آﯾﻮی ﺧﯿﻠﯽ وﻗﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﺪﯾﺪﻣﺖ.
آب ﺑﯿﻨﯿﺶ رو ﺑﺎﻻ ﮐﺸﯿﺪ. ﭼﺸﻤﺎی درﺷﺘﺶ ﺳﺮخ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺣﺪس ﻣﯿﺰدم مریض ﺑﺎﺷﻪ. با اینکه باباش فروشنده داروهای گیاهی بود اما همیشه وقتی هوا یکم سرد میشد بیمار بود. ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺗﺼﻨﻌﯽ زدم ﮐﻪ دِﯾﺰی ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻢ ﺣﺮف ﺑﯿﻦ ﮐﻼﻣﻤﻮن ﭘﺮﯾﺪ و ﺑﺎ ﺻﺪای ﺑﻠﻨﺪی اﻇﻬﺎر ﻧﻈﺮ ﮐﺮد.
-ﺑﭽﻪﻫﺎ زودﺗﺮ ﺑﺮﯾﻢ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺧﺮﺳﯽ ﭼﯿﺰی اﯾﻨﻮرا ﺳﺮ ﺑﺮﺳﻪ.
از ﺑﯿﻨﺸﻮن ﮔﺬﺷﺘﻢ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﯾﮑﯽ از درﺧﺘﭽﻪﻫﺎ رﻓﺘﻢ. دﯾﺰی ﺣﻖ داﺷﺖ. در اﯾﻦ ﻧﻮاﺣﯽ، ﺟﻨﮕﻞ وﺣﺸﯽ و ﺑﮑﺮﺗﺮ ﺑﻮد. ﺷﺎﺧﻪﻫﺎی درﺧﺖﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺳﻘﻒ ﻋﻤﻞ ﻣﯿﮑﺮدن و ﻣﺎﻧﻊ ﺗﺎﺑﺶ ﺿﻌﯿﻒ ﺧﻮرﺷﯿﺪ ﺑﻪ زﻣﯿﻦ ﻣﺮﻃﻮب و ﺧﺰه ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﺪن. اوﻟﯿﻦ ﺗﻮت رو ﮐﻪ در دﻫﻨﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻢ دﻟﻢ از ﻣﺰه ﺗﺮش-ﺷﯿﺮﯾﻨﺶ ﻗﻨﺞ رﻓﺖ.
ﺑﻪ دﺳﺘﺎم ﺳﺮﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮی دادم و ﻫﺮ ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮی ﮐﯿﻔﻢ ﻣﯿﺬاﺷﺘﻢ ﺑﻌﺪی رو ﺑﺎ ﻟﺬت ﻣﯽﺟﻮﯾﺪم. ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺻﺪای دﺳﺘﻪای ﭘﺮﻧﺪه ﮐﻪ از روی ﺷﺎﺧﻪﻫﺎ ﭘﺮﯾﺪن و ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪن، ﻣﻦ رو از ﺟﺎ ﭘﺮوﻧﺪه.
ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﮐﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎی اوﻧﺎﻫﻢ ﻣﺸﻮش ﺷﺪ. ﻓﻠﻮر اول از ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮت ﺑﯿﻨﻤﻮن رو ﺷﮑﺴﺖ.
-ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺷﻨﯿﺪﯾﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮐﺮدﯾﻢ. رزا ﻏﺮﯾﺰی از موهبتش استفاده کرد و رﯾﺸﻪﻫﺎی درختان اطرافش رو از زﯾﺮ ﺧﺎک ﺑﯿﺮون ﮐﺸﯿﺪه. کمی که گذشت و دوباره سکوت برقرار شد، ﮔﺎردش رو ﭘﺎﯾﯿﻦ اورد و ریشه¬ها رو به زیر خاک برگردوند.
-ﺣﺘﻤﺎ ﯾﮏ ﺷﮑﺎرﭼﯽ ﭘﺮﻧﺪه ﺑﻮده. ﺑﯿﺎﯾﺪ زودﺗﺮ ﺑﭽﯿﻨﯿﻢ و ﺑﺮﮔﺮدﯾﻢ.
ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ ﮐﺸﯿﺪم و ﺗﻮت دﯾﮕﻪای ﺗﻮی دﻫﻨﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﺲ ﮐﺮدم آوای ﻧﻮﻋﯽ درﮔﯿﺮی ﺷﻨﯿﺪم. ﮔﻮشﻫﺎی ﺑﻠﻨﺪ و ﺗﯿﺰم ﺗﮑﻮﻧﯽ ﺧﻮردن. زﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ دوﺑﺎره ﺑﻘﯿﻪ رو از ﻧﻈﺮ ﮔﺬروﻧﺪم ﮐﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮی در ﭼﻬﺮﺷﻮن ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﺨﻮرد.
اﺷﺘﺒﺎه ﮐﺮدم؟
ﺗﻮتﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﻣﺸﺘﻢ ﻟﻪ ﺷﺪه و رﻧﮓ آﺑﯿﺸﻮن ﮐﻒ دﺳﺘﻢ ﭘﺨﺶ ﺷﺪه ﺑﻮد رو زﻣﯿﻦ رﯾﺨﺘﻢ و درﺧﺘﭽﻪ رو دور زدم.
دوﺑﺎره!
اﯾﻨﺒﺎر ﭼﯿﺰی ﺷﺒﯿﻪ «ﭘﯿﺪاش ﮐﻨﯿﺪ» رو ﺷﻨﯿﺪم. ﻧﻔﺲ در ﺳﯿﻨﻪام ﺣﺒﺲ ﺷﺪ.
-کجا میری آیوی؟
-برمیگردم.
ﺑﻪ ﻗﺪمﻫﺎم ﺳﺮﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮی دادم و ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﻨﺸﺎ ﺻﺪاﻫﺎ رﻓﺘﻢ. ﻫﺮﭼﯽ ﭘﯿﺸﺮوی ﻣﯿﮑﺮدم دور و دورﺗﺮ ﻣﯽﺷﺪن. ﮔﯿﺞ و ﮔﻨﮓ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﯿﻦ ﺗﻨﻪ درﺧﺖﻫﺎ و ﮔﯿﺎﻫﺎ ﮔﺸﺖ زد. ده ﻗﺪم ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺷﯿﺐ ﮐﻮﺗﺎه و ﺗﭙﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪی وﺟﻮد داﺷﺖ. ﺷﺎﯾﺪ از اوﻧﺠﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻢ و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮔﻮش ﺗﯿﺰ ﮐﺮدم. ﺳﯿﻨﻢ ﺧﺲ ﺧﺲ ﻣﯿﮑﺮد. ﻫﯿﺠﺎن زﯾﺮ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﮔُﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و وادارم ﻣﯿﮑﺮد ﮐﻪ ﺗﺮﺳﻢ رو ﻧﺎدﯾﺪه ﺑﮕﯿﺮم.
زودﺑﺎش، ﺧﻮدت رو ﻧﺸﻮن ﺑﺪه.
-آﺧﺦ... ﻟﻌﻨﺘﯽ!
ﻧﺎﻟﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ زﻣﺰﻣﻪ ﺑﯽاﻫﻤﯿﺖ ﺑﯿﻦ ﺑﺎد ﺑﻮد وﻟﯽ ﮔﻮشﻫﺎی ﻣﻦ اون رو درﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮدن. ﺳﺮم ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭼﺮﺧﯿﺪ. ﯾﮏ ﺟﺴﻢ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺷﺪه در ﺷﻨﻠﯽ ﺳﯿﺎه، ﺑﯿﻦ رﯾﺸﻪ ﺑﯿﺮون زده درﺧﺖﻫﺎ وول ﻣﯽﺧﻮرد. ﺷﻮﮐﻪ روی زاﻧﻮﻫﺎم ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺗﻤﺎم وﺟﻮدم ﭼﺸﻢ ﺷﺪ.
-ﻫﯽ! ﺧﻮﺑﯽ؟
ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ و ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ رو دﯾﺪ، ﺧﻮاﺳﺖ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺸﻪ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ و اﻓﺘﺎد.
-ﺻﺒﺮﮐﻦ. اﻻن ﻣﯿﺎم.
آب دﻫﻨﻢ رو ﻗﻮرت دادم و ﻋﺎدت ﺑﻬﻢ ﺧﻮردن دﻧﺪوﻧﺎم،زﻣﺎنِ ﻣﻀﻄﺮب ﺷﺪن، ﺳﺮاﻏﻢ اوﻣﺪ. وارد ﮔﻮدال ﺷﺪم. ﮐﻼه ﺷﻨﻠﺶ ﻧﯿﻤﯽ از ﺻﻮرﺗﺶ رو ﭘﻮﺷﻮﻧﺪه ﺑﻮد. ﺑﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯿﻤﺶ ﮐﻪ رﺳﯿﺪم ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪم. ﺧﻮن! ﺗﻤﺎم ﭘﻬﻠﻮی ﭼﭗِ ﭘﯿﺮاﻫﻦِ ﮔﺸﺎدش، ﺳﺮخ ﺷﺪه ﺑﻮد و یک تیر درست تا نصفه توی بدنش بود.
-ﺧﺪاﯾﺎن رﺣﻢ ﮐﻨﻦ!
ﻧﺎﻟﻪ ﮐﺮد و به پهلوش چنگ زد. روﺑﺮوش ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺧﻢ ﺷﺪم ﺗﺎ ﺻﻮرﺗﺶ رو ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﭘﻮﺳﺖ ﺻﻮرﺗﺶ رﻧﮓ ﭘﺮﯾﺪه و ﮐﺒﻮد ﺑﻮد. پلک¬هاش رو ﺑﻬﻢ ﻣﯿﻔﺸﺮد و ﻣﻮﻫﺎی ﻗﻬﻮه¬ای روﺷﻦ و ﺑﻠﻨﺪش ﻋﺮق ﮐﺮده ﺑﻪ ﮔﺮدن و ﺻﻮرﺗﺶ ﭼﺴﺒﯿﺪه ﺑﻮد.
-چه اتفاقی برات افتاده.
-کمکم کن!
ﺻﺪاش ﺧﺸﺪار و ﺟﺎدوﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﯿﺪ. ﻫﻮل ﺷﺪه ﻓﻘﻂ دﺳﺘﺎم رو ﺑﯽﻫﺪف ﺗﮑﻮن دادم.
-ﻣﻦ...ﻣﻦ.. ﻧﻤﯿتوﻧﻢ. ﺑﺬار ﺑﺮم ﮐﻤﮏ ﺑﯿﺎرم.


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 115 رای
5 ★
43%
4 ★
52%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان شاهزاده یخ‌زده

  • یاسی

    0

    داستان خوبی بود ارزش خوندن داره فقط اخرش نفهمیدم سرن که همش پیش ایوی بود چطور اون کارها رو در خفا انجام میداد

    ۴ روز پیش
  • لیلیث

    0

    خواهش میکنم عزیزم.☺️❤️✨ دائما نبود. وقت هایی بود که وقتی آیوی خوابش میبرد غیبش میزد. اشاره هم شد بهش✨

    ۴ روز پیش
  • Omids

    0

    خسته نباشید خیلی زیبا بود

    ۵ روز پیش
  • لیلیث

    0

    خواهش میکنم، خوشحالم دوست داشتید☺️❤️

    ۴ روز پیش
  • زهرا ۱۲ ساله

    0

    سلام چند تا رمان بهتون معرفی میکنم 😊😊 .افسون پریسون . شاهزاده شاهزاده ای از آسمان جلد دوم : پادشاهی بیگناهان . کی گفته من شیطونم ؟ .

    ۱ هفته پیش
  • غزل

    0

    رمان زیبا و جذابی بود برای اولین قلم نویسنده عزیز بهتون تبرک و خسته نباشید میگم

    ۱ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    خواهش میکنم، محبت دارید❤️✨

    ۱ هفته پیش
  • مادر گاتل

    3

    رمان خیلیی قشنگی بود. دنیا سازی خوبی داشت ولی به نظرم فصل دوم نیاز داره چون حس میکنم یسری چیزا جا مونده.

    ۱ ماه پیش
  • لیلیث

    2

    ممنون عزیزم❤️✨ من فکر نکنم سوالی بی جواب مونده بود. اما نظرتون محترمه. شاید یک روزی فصل دیگه ای از زندگی آیوی و سرن رو هم نوشتم☺️🌊

    ۱ ماه پیش
  • مادر گاتل

    0

    نه منظورم این نبود که سوالی جا مونده باشه. منظورم اینه که یسری چیزا هست که میشد بیشتر بهشون پرداخته بشه. مثلا اون جنگل نفرین شده چجوری به وجود اومده. یا چرا تو جنگ از کوتوله ها کمک نخواستن، و مهم ترینش اینه که حس میکنم مادر آیوی کلی حرف داشت که باید گفته میشد.

    ۱ ماه پیش
  • لیلیث

    1

    مرسی که توضیح دادی عزیزم.❤️✨ کاملا درسته. اینجور نیست که تعصب داشته باشم بی عیب و نقص نوشتم. به هرحال این اولین اثرم بوده و قطعا خطاهای تجربه اولم رو داره✨ درمورد بیشه گفته شد جادوی سیاه ولی خب درسته، جزئیات دیگه ای گفته نشد.

    ۱ ماه پیش
  • لیلیث

    1

    البته بعدا اشاره شد که همه بی نظمی هایی که بعدا شکل گرفتن به خاطر سوختن درخت ها و الهه طبیعت شکل گرفتن. کوتوله ها هم همونطور که دیدید کلا بی طرف بودن و جمعیتشون کم بود. اونقدر اثر گذار نبودن. اما درسته میتونست جزو گزینه های کمک باشن. نظرتون درمورد مادر آیوی هم حتما یادم میمونه برای آثار بعدیم.☺️❤️

    ۱ ماه پیش
  • هلن

    1

    به نظر من جلد دومش راجب به پدر آیوی باشه چون خیلی کم بهش توجه شد و اینکه مثلا یک رازی داشته باشه یا اینکه آیدی بتونه بچه دار بشه این مسئله خیلی روی مخ منه

    ۲ هفته پیش
  • هلن

    0

    به نظر من جلد دومش راجب به پدر آیوی باشه چون خیلی کم بهش توجه شد و اینکه مثلا یک رازی داشته باشه یا اینکه آیوی بتونه بچه دار بشه این مسئله خیلی روی مخ منه

    ۲ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    سلام عزیزم، ممنون بابت نظرت❤️✨ آخر رمان الهه طبیعت دوباره قدرت باروری رو به آیوی برگردوند اگر خونده باشید. ولی فعلا برای بچه ها افتر استوری نوشتم. اگر قرار باشه جلد دومی باشه هنوز مشخص نیست و براش تصمیم نگرفتم❤️✨

    ۲ هفته پیش
  • انا

    0

    واقعا رمان جذاب و جدیدی بود😍😍بی صبرانه منتظر جلد دومشم امیدوارم جلد دومش رو بنویسید ❤️🥹🥹😭😍فقط اگه مینویسیش چند ماه باید منتظرش بمونیم؟ 🥹

    ۲ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    سلام عزیزم،ممنونم☺️❤️ جلد دوم که فعلا در نظر ندارم. اما یک افتر استوری کوچیک نوشته شده که همین روزا درحال ویرایشه. اگر بتونم اینجا منتشرش میکنم و اگر امکانش نباشه، در کانالم

    ۲ هفته پیش
  • یکتا

    1

    خیلی. عالی بود کاش. ادامه هم داشته باشه ممنون. از رمان خوبتون من چند ساله دنیای رمان رو نصب دارم واقعا عالیه این رمان هم شاهکار بود

    ۳ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    خواهش میکنم عزیزم❤️☺️✨

    ۲ هفته پیش
  • Sara

    1

    عالی،زیبا،خواندنی،جذاب..به شدت پیشنهاد میشه واای عااششقششمم..

    ۳ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    خواهش میکنم گلم. خوشحالم از خوندنش لذت بردی❤️☺️✨

    ۳ هفته پیش
  • نفس

    0

    رمان جذاب و زیبای بود من تا آخرش خوندم از فداکاری وارده آیوی خوشم اومد هرمی جاش بود حتما کم می آورد دلم برای مادرش سوخت که چشم به راه دخترش از دنیا رفت ممنون عزیزم

    ۳ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    خواهش میکنم عزیزم. خوشحالم دوست داشتید☺️❤️

    ۳ هفته پیش
  • نفس

    2

    مثل یک فیلم بود

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    0

    وای که چه رمان زیبایی بود😍😍چقدر لذت بردم از خوندنش، لطفا اگر کانال *** دارید لینکش رو بدید ممنون میشم.

    ۴ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    نوش نگاهت عزیزم.❤️☺️ لینک مستقیم که نمیشه ولی میتونی LilithNovels رو سرچ کنید✨

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    خداقوت نویسنده جون 💜💜 این رمان رو توی کانال تلگرامتون خوندم واقعاً عالیه پیشنهاد میدم بخونید 🌸

    ۴ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    خیلی ممنون عزیزم، همین که دوست داشتید برام ارزشمنده☺️❤️

    ۴ هفته پیش
  • فاطیما

    1

    من الان ده ساله که رمان میخونم و بعد ی مدت همه رمانا سبک یکسانی داشتن ولی این جزو رمانای محدودی بود که نمیتونستم پیش بینی کنم چی میشه حتی تا اخر رمان واقعا جذاب و قشنگ بود ممنونم خیلی ممنون 😭😭❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ هفته پیش
  • لیلیث

    1

    زنده باشی عزیزم☺️❤️ محبت دارید.✨

    ۴ هفته پیش
  • فاطیما

    0

    رمانای دیگتون معرفی کنین خوشحال میشیم بخونیم جدی میگم هنوز ته ذهنمهه خیلی قشنگ بودد

    ۴ هفته پیش
  • لیلیث

    1

    عزیزید، باعث افتخاره❤️✨ رمان های دیگه من توی سایت نیستن فعلا. ولی کانال اختصاصیم رو میتونید توی *** با اسم LilithNovels سرچ کنید. اگر رمانی جدید بنویسم یا هر اطلاع رسانی از کارهام اونجا میتونید باخبر بشید.

    ۴ هفته پیش
  • bita

    0

    واقعا این رمان یکی از بهترین رمان هاییه ک خوندم خیلی خیلی خوب بود خیلی دوسش داشتم 🫠💖

    ۴ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    ممنون گلم. خوشحالم دوست داشتی❤️☺️

    ۴ هفته پیش
  • دریا

    0

    واقعا لذت بردم خیلی خیلی قشنگ بود بعد از چند وقت یه داستان متفاوت خوندم که هر بخشش هیجان خاص خودشو داشت و اصلا نمیتونستم از خوندنش دست بکشم خسته نباشید نویسنده عزیز منتظر رمانهای بعدیتون هستم❤️

    ۴ هفته پیش
  • لیلیث

    0

    ممنون عزیزم. نوش نگاهت. همین بس که برات به یاد موندنی شد✨❤️

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️