لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن جلد سوم | باور : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 1
فصل یک دخترک چشمهایش را با استرس گشود و خوشحال به صخره های روبرویش نگریست. نفس عمیقی کشید تا از منظره و هوای خوب جنگلی کوهستانی لذت ببرد که ناگهان دیوار گچی اتاقش را جلوی خود دید. چه شد؟ بهتزده از جا پرید و به زمین نگاه کرد، سرامیکهای سفید، تخت و آینه و پنجرهاش، همه و همه سرجای خودشان هستند....
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 2
لعنتی¬ای زیر لب زمزمه کرد و سپس حراسان بدون فوت وقت اولین چیزی که نزدیک خود دید را سمت آن موجود اهریمنی پرتاب نمود. پتوی سیاه روی تختش را به چنگ گرفت و آن را با فریاد سمت ملمداس انداخت، وقتی پتو روی صورت آن زن افتاد، نیل¬رام صبر نکرد تا واکنشش را ببیند. که چطور از بهت رفتار آن انسان در جایش مات م...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 3
ملمداس بدون هیچ تردیدی دستش را سمت تلویزیون دراز کرد، جادو به جریان افتاد و در کمال تعجب تلویزیون به حرکت در آمد. وقتی بالاتر رسید و معلق ماند، ملمداس پوزخندی سمت نیل¬رام زد و گفت: - بدرود! نیل¬رام نفهمید چطور اما به طور غریضی وقتی تلویزیون را دید که با سرعت و شتاب سمتش پرتاب گشته و بی درنگ می¬...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 4
در را که بست، دوباره آن را هل داد تا از بسته بودن آن اطمینان حاصل کند. مسئولیت پذیری از سر و رویش میبارید. نگران از حال نیلرام و رفتار عجیب غریبش سمت ماشین بازگشت و سوار شد. در را که بست بدون آنکه ماشین را روشن کند، سمت نیلرام چرخید. دخترک خیس بود اما چرا؟ در میان آن صورت چرکی و کثیف که معلوم ...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 5
پناه گیج دستش را بالا آورد و بر پشت نیلرام نهاد. نمیدانست این رفتار هایش برای چیست اما انگار حسابی خسته بود. آهسته پشتش را نوازش کرد و خیره به درخت کنار ماشین که داشت آهسته در دستان باد تکان میخورد گفت: - تو فقط چهار روزه رفتی عزیزم. پناه سعی کرد به رفتار نیلرام نخندد، اما مگر میشد؟ طوری رف...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 6
نیلرام ساکت دست آزادش را بالا آورد و سعی نمود صورتش را تمیز کند. پناه میتوانست خون را ببیند، آن مادهی لزج روی لباس و کثیفیش را نیز همینطور اما نمیتوانست آسیبهای وارد شده را تماشا کند. این چه معنایی داشت؟ یعنی هرچیزی که از طرف پارسه و اهالی آن بود، در این دنیا پنهان میشد؟ یعنی... نیلرام هنو...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 7
نیلرام برای آنکه پناه شک نکند، لبخند ملایمی بر لب نشاند و آهسته گفت: - آرزو کجاست؟ موضوع را تغییر داد و خدا را شکر که پناه بیحواس هدف سخنهایش تغییر کرد. دنده را به دو تغییر داد و توی یک کوچه پیچید. انگار میخواست از میانبر برود. در همان حین گفت: - هیچی اونم تحقیقش رو ارائه داد و حسابی معروف...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 8
فصل دو نمیدانست چطور خواب آنقدر سریع افکارش را ربود، اما وقتی ماشین جلوی درگاه بزرگ بیمارستان متوقف گشت و صدای پناه با تکان دادن بدنش همراه شد، به دنیای واقعی آمد. چشمهای پف کردهاش را گشود و دوستش را کنار خود دید که میگفت باید برود و نمیتواند برای ملاقات خاله یعنی مادر نیلرام بیاید. نیلر...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 9
آهسته دستی که درد میکرد را جلو برد، قطعا خنجر هنوز هم در دستش است اما از آنجایی که بقیه نمیدیدند یک مزیت به حساب میآمد. اما آنها دست مشت شدهاش را چطور میدیدند؟ آیا چیزی درون دستش بود؟ این هم یک سوال بود که دوست داشت بعدا پاسخش را بداند. وقتی پتوی سبز قدیمی با طرح پلنگ را کنار زد، لبخند روی...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 10
قابل شناسایی باشد؟ که نیلرام مطمئن شود مادرش مرده مگر نه؟ یا شاید میخواست گوشت بیشتری بماند تا جلوی این دختر بخورد و از اندوه بسیارش لذت ببرد! آیا بیرحم تر از این اهریمنان هم بود؟ نفسش دیگر بالا نمیآمد، نه وقتی بدن خونین مادرش را بدون پوست و گوشت دید. نه وقتی گوشت مادرش را در دهان آن عفریت تص...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 11
صدایش واضح در اتاق طنینانداز شد و حواس آن دو را به خود معطوف کرد. ملمداس مردخوار را کنار زد و سمت نیلرام آمد. مردخوار، موجودی که زنها را میخورد و مکمل ملمداس به حساب میآمد. آن موجود کریه با خشم و نفرت سمت نیلرام قدم برداشت، دخترک از ترس خودش را خیس کرد اما به روی خود نیاورد. خنجر را در دست...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 12
- بروید و آن را بگیرید، زنده یا مرده هیچ فرقی ندارد فقط نگذارید زنده فرار کند! نیلرام تمام عزمش را جزم کرد و در حین فرار، همانطور که به یک پرستار خورد و به سمت دیوار پرت شد، نگاهش موجودات ریز و بالدار پشت سرش را شکار کرد. پریها؟ آنها اینجا در آینده چه میکنند؟ چطور... لعنتی آنها با تمام ن...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 13
فصل سه دخترک ترسیده است، این را از روی شلوار خیسش میفهمم. وقتی چشمهایش را بست، تصویر بلایی که بر سر مادر درماندهاش آورده بودند جلوی چشمهایش زنده شد. قطعا خودش را نیز اینچنین میکشتند. اگر نه، به طور حتم روشهای بدتری هم داشتند که کم کم او را بکشند و از جیغ و فریاد هایش لذت ببرند! خود را بیشتر...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 14
ملمداس از حواس پرتی نیلرام استفاده کرد و با نعره سمت ریوند حمله ور شد. پسرک را به چنگ گرفت و با تنفر گلویش را میان ناخن هایی که نیلرام پیش تر طعمشان را چشیده بود، اسیر کرد. نگذاشت ریوند باقی حرفش را بزند، در آن تاریکی شب با افتخار ناخنهایش را بر گوشت و پوست پسرک فرو نمود و گذاشت با تمام وجودش ...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 15
واضح و ساده به نظر میآید زیرا مردخوار زنها را گول میزند و ملمداس مردها را شکار میکند. شاید اگر در لحظهی آخر هنگام تسلیم شدن حواس نیلرام به آن موجود کریح مردخوار که ناگهان ناپدید شده بود جلب نمیگشت؛ اکنون دیگر زنده نبود که به خودش آفرین بگوید. البته خب، میتوانست بر سر استخوان هایش ناله کن...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 16
فصل چهار مرگ واقعا همینطور سوزناک و گرم بود؟ آیا جهنم واقعا آنقدر داغ و گوشت پزان بود و او نمی-دانست؟ سوختگی های سوزناک را روی پوست گونهاش احساس میکرد اما نمیتوانست ذرهای از جایش که انگار روی زمین شنی خوابیده بود، تکان بخورد. محض رضای خدا، قرار بود چقدر در جهنم بسوزد؟ قرار بود بیشتر از این...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 17
صدایش حسابی خش داشت انگار که صد سال حرف نزده باشد. سعی کرد سوزش گلویش را با مالیدن آن کمتر کند. پیرمرد با شنیدن صدای آزاردهندهاش خندید و بدون آنکه به وی نگاه کند، دستش را در هوا تکان داد. در کمال بهت و حیرت جادو در کف دستش هویدا شد و بعد یک قابلمهی مسی از پشت کمد-هایی که نقش کابینت را بازی میک...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 18
انگشتهایش را درهم فرو کرد و روی شکمش قرار داد. گویی قرار بود زیر نور خورشید آفتاب بگیرد. سپس با آن چشم های نافذش به دخترک خیره ماند، گویی قصد داشت درون دخترک را بررسی کند. انگار که میتوانست از مرز پوست و گوشتش بگذرد. - باید مرا بشناسی پس بگو، میدانم که مرا شناختهای! اگر فکری را در ذهن جاری نک...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 19
نیلرام سرش را ناامید کج کرد. نمیدانست دیگر چه بپرسد که از نظر او مهم باشد. اکنون ذهنش قفل کرده بود و... اسفندیار که از دخترک ناامید شده بود، خود به حرف آمد و خیره به دشتهای دور دست سخن گفت: - بپرس که چطور به جای کوهستان بیشکک، سر از آینده و اتاق خودت در آوردی! نیلرام نفسش را حبس کرد. بله، چ...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 20
نیلرام به وضوح یکه خورد، چه گفت؟ عنصر باور؟ این شوخی است مگر نه؟! محال بود او جادوی باور را داشته باشد. در تمام این مدتی که در پارسه بود چرا حتی یکبار هم جادویی که اسفندیار میگفت خود را نشان نداد؟ اصلا چرا کسی به او شک نکرد؟ این محال است. این پیرمرد لابد از تنهایی زیاد به سرش زده و... ناگهان ت...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
