حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت بیست و دوم :
من چند سال در خیابانها زیسته بودم؟ چندبار از ترس پشت لقمان پناه گرفته بودم تا از کتک های بچه های دیگر در امان بمانم؟
به سیاوش زنگ زده ام تا بیاید مرا ازاین شهر و درد با خود ببرد. شایدم خواب قاصدکی را برایم به ارمغان بیاورد.
من خودم کوله بار درد و رنجم، مرا چه به تیمار داری از آدمهای درد دیده این شهر؟
من خودم مرهمی از جنس عشق و محبت می خواهم تا این زمهریرنشسته برجانم
لطفا صبر کنید...

اسرا
0واقعاهم سمیرکیه؟؟؟؟🙏😘