پارت سی و پنجم :

ولی امان از سنت های غلط، خونواده ش منو نمی خواستن، دریچه دلشون هرگز به روم باز نکردن. آخرشم هر چی التماس کردم منو میون خودشون قبولم نکردن. یه وصله ناجور با کاموای رنگی خودم رو بهشون دوخته بودم. ولی سرنوشت تلخ ما رو ازهم جدا کرد. اسمش رو بی وفا گذاشتن، با ریختن خونش اون رو تطهیر کردن.

اتوبوسی که ساعت ها دیر می کند، امروز چند دقیقه هم زودتر آمده است. پیرزن اشارپ بزرگش را دور شانه هایش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!