حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت سی و پنجم :
ولی امان از سنت های غلط، خونواده ش منو نمی خواستن، دریچه دلشون هرگز به روم باز نکردن. آخرشم هر چی التماس کردم منو میون خودشون قبولم نکردن. یه وصله ناجور با کاموای رنگی خودم رو بهشون دوخته بودم. ولی سرنوشت تلخ ما رو ازهم جدا کرد. اسمش رو بی وفا گذاشتن، با ریختن خونش اون رو تطهیر کردن.
اتوبوسی که ساعت ها دیر می کند، امروز چند دقیقه هم زودتر آمده است. پیرزن اشارپ بزرگش را دور شانه هایش
لطفا صبر کنید...
