پارت سی و سوم :

شهربازی پرازخانواده ها با بچه های کوچک بود که برای گذارندن اوقات فراغت به آنجا آمده بودند.

مادری، روی حصیر آبی رنگی، از قابلمه غذا برای بچه هایش غذا می ریخت.

پدری کلاه حصیری بر روی صورتش گذاشته، تا از آفتاب داغ تابستانی در امان بماند.

خواهر و برادری سر توپ پلاستیکی باهم دعوا می کردند.

بعد از مدتی تاب بازی، دلم برای مادر و دستهای پینه بسته اش تنگ شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!