پارت هفتاد :

موبایل وصال به صدا در آمد. با دیدن نام مادرش عذر خواست و بیرون رفت: جانم مامان؟
_ کجایی عزیزم. نزدیکی یا نه؟
وصال با ذوق بی حد گفت: اگه بدونی کجام مامان؟ واااای... اگه بودنی باورت نمی شه!
_ مگه کجایی؟
_ خونۀ عزیز دوردونۀ طرد شدۀ جمشید!
سکوت برقرار شدۀ آن سوی خط حاصل شوک و ناباوری یاسمین بود. ثانیه های کش دار گذشت و بالاخره یاسمین به حرف آمد: سعید؟! آخه چه جوری؟! چه طور پید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️