حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و هشتم :
وصال لبخندش را مهار کرد و سر به زیر شد: بازم عذر می خوام.
ریحانه عصا زنان تکیه به در حیاط داد: چه حرفیه مرد! اتفاقه دیگه... پیش میاد. شمام واینسا اونجا... بفرما داخل. چایی تازه دمه. بفرما دخترم.
_ ممنون از دعوتتون. اگه ساک و وسایل رو بردارین رفع زحمت می کنم.
ریحانه دست بردار نبود. بی اعتنا به تذکرات همسرش و نگاه پرحرف و متذکرش، برای وصال خواب دیده بود. از آن دست خواب های مادرانه؛ البته
لطفا صبر کنید...
