حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت هفتاد و هشتم :
_ چی گربۀ ملوس منو ناراحت کرده؟
نفس حبس کرد. به هیچ وجه در آن گیر و دار حوصلۀ دامیار و مزخرفاتش را نداشت.
_ چرا آه می کشی؟
از هرم نفس دامیار و صدای زیر گوشش، یکه خورد. قصد ایستادن کرد که دستان دامیار مانع شد. فشار به شانه هایش آورد و امر کرد: بشین.
وصال دستش را به منظور پس زدن دستانش بالا برد. از حرارت دستانش بیزار بود: بکش دستتو!
فشار سر انگشتان دامیار افزون شد: تا وقتی ووÙ
لطفا صبر کنید...
