پارت شصت و دوم :

با فشار دست ترانه به راه افتاد. ترانه پس از ورود به اتاق با توپ پر گفت: یه جوری با دهن باز و چشمای گرد زل زل خیره شدی به مهمونا، انگاری تو عمرت آدم ندیدی! آبرومو جلو سیامک بردی.
_ چی باعث تعجب سرکار خانم شده بود؟
_ هیچی. حق نگاه ندارم؟
_ نگاه کن اما نه با دهن باز عین خنگا. زود باش بکن اون لامصبا رو!
پروا اعتنایی به عصبانیتش نکرد. با آرامش مانتو و شالش را َکند. شومیز سبز سدری اش را Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️