پارت نوزده :

شیما ابرو درهم برد. سیمین چشم‌غره به دامیار رفت و نگاه دانیال به پسرش سنگین و پرحرف بود.
حمید اما اهمیتی به مهملاتش نداد. هرگز از اوی خودبین توقع حرف معقول نداشت.
وصال زمزمه‌اش را بیخ گوشش شنید: «زبونتو موش خورده پیشی طلا؟»
وصال نیم‌نگاهی به او نینداخت و خفه جواب داد: «نگهش داشتم به وقتش.»
دامیار لبخند زد و زانو به زانویش کوبید. وصال اخم کرد و جمع‌تر روی صندلی نشست.
_

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • همتا

    1

    عالی👍

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    عالیه. خیلی رمان قشنگیه.

    ۲ سال پیش
  • لی‌لی

    1

    شیطونه میگه رو دامیار کراش بزنم🤣

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    مثل پارتای قبلب فوق العاده👌 واقعا لذت بردم

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    1

    عالییی 🥰

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️