حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت سوم :
آفتاب صبحگاهی از پس پردهی نازکِ گلدُرُشت به فضای اتاق تابید و پلکهای سنگینش را گشود. نور روی دیوارهای گچ و گِل سفید که یکسومش از کف تا طاقچهی کوتاهش به رنگ آبی بود و پشتیهای سرخ ترکمنی به آن تکیه داشت، رفتهرفته بساط گسترد. وصال عادت داشت یک ساعت در جای خوابش معطل کند؛ پتو تا زیر چانه بالا بکشد و از گرمی تشکش بهره برد. دل کندن از رخوت دلپذیرش سخت بود.
پس از ساعتی تعلل، بالاخره برخاست. پس از پوشیدن هودیاش روی تاپ و برداشتن حولهی صورت از کولهاش، شالش را روی سر مرتب کرد. بیصدا از اتاق بیرون رفت. سرمای نسیم صبحگاهی به تنش هجوم آورد و لرزید. آسمان بعد از بارانِ شب قبل، صاف و بیابر بود. خورشید پرتلألو قدرت مینمایاند. محیط بکر و چشمنواز بود و هوای پاک و فرحبخش. با دم عمیق اکسیژن جنگل را بلعید و به پاهایش حرکت داد.
از پلههای چوبی پایین رفت و سروصدای ماکیان، در فاصلهی نزدیک، گوشش را پر کرد. قسمتی از حیاط با چوب درختان جنگلی پرچین شده بود و تعداد زیادی مرغ و خروس و اردک، پرجنبوجوش در آن میلولیدند. پای پرچین جوجهحنایی چندروزهای ول میگشت. مرغِ مادر با نزدیکشدن وصال، بال گشود و خیز گرفت و خروس بهطرفش پرید. حتی این جوجههای چندروزه هم پدری حامی داشتند.
راهش به کنج حیاط کج کرد. لحظاتی بعد شیر کوچک و طلایی چسبیده به دیوار دستشویی را چرخاند. آب پرفشار به تن روشویی سفید و فلزی کوبید و سروصدا کرد. مشتی آب سرد به صورتش پاشید و مشتی دیگر نثار آینهی مستطیلی در قاب سفیدش کرد. از پس لکههای باران بر آینه، چشمان آبی محزونش را نگریست.
فضای اشباع به بوی نان گرم، اشتهایش را تحریک کرد. سر روی شانه چرخاند. پیرزنِ خوشرو، در پیراهن قهوهای مزین به گلهای ریز کِرِمی، زیر سایهبان روی سکوی تنور نشسته بود. روسری سفیدش از پس گردن گذشته و در بالای سر به رسم زنان شمالی گرهخورده بود و گیس بافتهی حنا-شدهاش از انتهای روسری بهچشم میآمد. دستان چروکیدهاش، فرز و ماهرانه خمیر خام را به دیواره-ی داغِ تنور میچسباندند و پختهها را جدا میکردند.
پاهای وصال در جهت پیرزن حرکت کرد. قدمهایش بااحتیاط در گِل بارانخوردهی حیاط شالاپ
شالاپ برداشته میشد؛ مبادا غیر از بوت ساقدارش، شلوارش نیز گِلی شود. در چند قدمی پیرزن اظهار وجود کرد: «سلام. صبح بهخیر. چه بویی خوبی داره نون تازه!»
گلرخ با لبخند و لهجهی دلنشین سلامش را علیک گفت و متوجه چرخش نگاه پرولع وصال روی نان گرم و خوشرایحه شد. نان ازحرارتافتادهای را بهسویش گرفت و گفت: «معلومه سحرخیزی. عوض چسبیدن به گرمی کرسی، دل ازش میکَنی.»
وصال دست سخاوتمند پیرزن را رد نکرد: «ممنونم.»
نگاه پیرزن به او بود و از حال و روز پریشانش ناآگاه. لبخندی تصنعی به چهره آورد و حفظ ظاهر کرد: «نهچندان؛ توی این هوا و طبیعت، حیفه تا لنگ ظهر بخوابم.»
گلرخ همانطور که مشغول پخت بود، سر به موافقت جنباند. وصال تکهای از نان جدا کرد و به
دهان برد. بااشتها عطرش را بویید و بیوقفه جوید. عزم رفتن کرد که پیرزن گفت: «زحمت برات دارم دخترجان.»
_ بفرمایید!
اشاره به سبدِ کوچکِ تخممرغ کرد: «بیزحمت تخممرغا رو بذار توی مطبخ. این گربهی شیطون جهد کرده حیفشون کنه.»
اشارهاش به گربهی سیاه و سفید خانگیاش بود. حیوانِ طمعکار، پیش تنور نشسته و از گرمایش بهره میبرد. درهمانحال چشم به تخممرغهای محلی داشت و آهسته دم میجنباند. وصال سبد را برداشت: «خواهش میکنم. زحمتی نیست.»
پیرزن تشکر کرد. وصال سبد را به مطبخ تنگ و تاریک برد؛ روی سکویی گذاشت که چینش آجرهای مستطیلی و گَری، شکل کابینت به آن داده بود و پردهای آبی با نقوش توتفرنگیهای ریز و درشت، با کِش قیطانی، از سویی بهسوی دیگر به وسیلهی میخ فرورفته در جان آجر، نقش در کابینت را بازی میکرد.
آب در سماور نفتی میجوشید و بخار آمیخته به بوی نفت، گرما به در و پیکر مطبخ میبخشید. برای وصال باورپذیر نبود، در عصر پیشرفتهی امروزی هنوز مکانهایی باشند که محروم از نعمت
گازند! در مضیقه زندگیکردن، مشقت بهدستآوردن نفت، استفاده از آبگرمکن برقی و ساعتی
منتظر گرمشدن آب ماندن، برایش تحملناپذیر بود.
از مطبخ بیرون آمد؛ باز شدن در اتاق مرد جوان را دید. متوجه نگاه مرد شد. خیلی کوتاه به گردن سفیدش افتاد و نجیبانه چشم گرفت. وصال شال بیقید و شُلش را مرتب و محض اطمینان گردنبندش را لمس کرد. صبح بهخیرش را پاسخ داد و از کنارش گذشت.
درحالیکه آخرین تکهی نان را در دست داشت، در دولنگهی چوبی را گشود. ساناز همچنان خواب بود. اگر دستبهکار نمیشد، خوابش به درازای روز میکشید. شانهاش را تکان داد: «پا شو بریم بگردیم.»
ساناز مستِ خواب از پهلویی به پهلوی دیگر غلتید. با چشمان بسته و اخمو غر زد: «برو بابا، خروسبیمحل!»
_ خیر سرت اومدی مسافرت، ولی دخیل بستی به لحاف و رختخواب!
ساناز ملتمس نالید: «سر جدت بیخیال شو.»
وصال دستبردار نبود. مجدد تکانش داد. هنوز چشمان ساناز بسته بود. لذتمند گونه به بالشت فشرد.
وصال لب گزید. چشم گرداند و پارچ چینی گلِ سرخ را دید. فکری شیطانی از ذهنش گذشت. لیوان را پر کرد و لب به تهدید جنباند: «پا میشی یا خودم دستبهکار شم؟»
ساناز مطمئن و آسوده گفت: «حرف مفت نزن!»
لبخند وصال خبیث بود. به عذرخواهی و شرمندگی دقایق بعد فکر کرد؛ به لحاف و بالشت خیس و زحمت گلرخ نه قشقرق ساناز.
لیوان را بالای سر ساناز گرفت و خالی کرد. او همچون مغروقی که سر از آب درمیآورد، هوا را بلعید و سیخ در جای نشست. آب از کنار شقیقه و چانهاش به درون یقهی بافتش نفوذ کرد. موهای چسبیده به صورتش را کنار زد و نفسی گرفت. چشمان سبز و دریده از خشمش را به صورت خندان وصال دوخت. وصال با خندهی فروخورده، تظاهر به مظلومنمایی کرد. دستانش بالا رفت و چشمان باریکشدهی ساناز سمت پارچ چرخید. خیز گرفت و برداشتش. وصال جیغکشان آنسوی کرسی پرید و تمنا کرد: «خل نشو ساناز! خونهی مردم به گند کشیده میشه!»
_ همین جوریشم تو به گند کشیدی! یالا آخرین حرفت رو بگو. تا چند لحظهی دیگه زنده نمیمونی.
وصال به تهدید طنزگونهاش خندید. او دور کرسی چرخید. وصال نیز تغییر مکان داد.
_ اگه اون جمشید هیتلر رو حَیوحاضر نیاوردم جلوی چشمت، ساناز نیستم. وایسا ببینم!
وصال از شنیدن نامش عصبی پلک زد. ساناز دور کرسی دوید و او فرار کرد. سروصدای گوسفندان و بزهای زنگولهدار و " هِی " گفتن چوپان از پشت پنجره به گوش میرسید. در همین وقت سگِ گله واقواق کرد. صدایش نزدیک و از زیر پنجره بود. ساناز ترسید. ناخودآگاه جیغ زد. وصال خندید و او کفریتر شد. پارچ را نمایشی بهسمت تاب داد؛ بدون بیرونریختن قطره از آن. وصال در دولنگه را بهتندی گشود و ساناز با موهای پریشان به دنبالش دوید: «میکشمت وصال.»
دست آزادش یورش برد و شال وصال ثمرهی پنجهاندازی خصمانهاش شد. وصال خندان و بینفس دوید. قبلازآن که فرصت ایستادن کند، در آغوش مرد جوان افتاد. مرد بیتعادل قدمی پس رفت و دستش دور کمر باریک وصال حلقه شد. شانهی چپش محکم به ستون چوبی ایوان اصابت کرد و از درد آهسته نالید: «آاااخ.»
وصال از شوک بیرون آمد. مشتش کنار صورتش، بیاختیار پیراهن چهارخانهی آبی او را فشرد. سر و گوش از تن گرم و قلب پرتپشش جدا کرد. سرخ و شرمگین سر بالا گرفت. نگاهش از زنخدان چانه و لبان گوشتی و بینیاش بالا رفت و قفل چشمان قهوهایاش شد. در دل خود را به رگبار لعن و ناسزا بست. خیلی ساده بغل به غریبه داده بود!
مشتش آهسته باز شد و با عقبکشیدنش دست مرد جوان از گرد کمرش پایین افتاد. تبدار و سربه¬-زیر، نجوا کرد: «معذرت میخوام.»
سپس فرار را به قرار ترجیح داد. ساناز با چشمانی گرد و دهان باز و موی پریشان او را می-نگریست. وصال تندتر قدم برداشت؛ درحالیکه نگاه سنگین و شوکهی مرد را روی خود حس می-کرد. کلاه هودی مشکیاش را بالا آورد و فرهای درشت و طلاییِ دُماسبی بستهاش را مخفی کرد.
از آشپزخانه صدا بههمخوردن ظرف میآمد. از پلهها پایین رفت؛ طول حیاط را پیمود و مقابل پرچین ایستاد. از تصور لحظهی پیش، گُر گرفت و لب گزید. خجل و عصبانی بود و میل شدیدی به جیغ کشیدن در خود احساس میکرد. دستانش در جیبهایش مشت شدند و چند نفس عمیق به تمدد اعصاب گرفت. خیلی زود دستی بر شانهاش جا خوش کرد و ردیف دندانهایش را روی هم لغزاند. ساناز در مواقع سربهسرگذاشتن خیلی سریع خود را به سوژه میرساند. شال برابر نگاهش در هوا تاب خورد و لحن خوشخنده و سرزندهی ساناز، پچپچوار بیخ گوشش گفت: «بغل مغلات چند خوشگله؟ یهجا همهشو خریدارم.»
وصال چنگ به شال زد و چشمغرهی جانانهای حوالهاش کرد. ساناز سرمست خندید: «جوووون. چشمغرهت رو قربون. عینهو بغلدادنت قشنگه.»
زیرلب غرید: «قورباغهی سبز!»
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم❤
۱ سال پیشماماسی
0عاشق ساناز و وصال شدم. خیلی خوبن
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😍😍😍
۱ سال پیشخانم میم
0فوق العاده😊😊😊
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😘😘😘
۱ سال پیشمهسا
1اوه اوه چه صحنه ای. سوژه افتاده دست ساناز🤣
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😂
۲ سال پیشنسیم
1اینقدر توصیف صحنه قشنگه که دلم خواست یه سفر برم شمال و بوم گردی😊
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
عزیزم😊
۲ سال پیشزهرا
1دلم خواست به جای وصال و ساناز توی لونه فضا باشم. آدم لذت می بره از توصیف فضا.
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنونم
۲ سال پیشالهه
1اونقدر قشنگ فضای خونه ی ییلاقی توصیف شد که دلم رفتن به همچین جایی رو خواست. واقعا قلم قشنگی دارین. ممنون از نویسنده.
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
عزیزم
۲ سال پیشهمتا
1وااااو😄 یعنی این مرد جوان کی می تونه باشه؟😉
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤🌸
۲ سال پیشلیلی
1حسم میگه وصال یه تنه می تونه همه رو شکست بده.
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🌸🌱
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0وصال و ساناز دوستای خوبین،رویا جون به همین راحتی عاشق رمانت شدم😉