حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت پانزده :
چشمان وصال از نفرت و خشم و ترس فراخ شد. از وقاحت جاری در کلام و نگاهش، دو سوی حوله را بیشتر روی هم کشید و تن عقبتر برد: «دستت بهم بخوره، میکشمت!»
دامیار رذل و موشکافانه رفتارش را تحتنظر داشت. وصال چنگ به گوی موزیکالِ پای آباژور انداخت. قبل از پرتابش مچش اسیر دست و فشار غرضورزانهی دامیار شد. نالید و گوی روی تخت غلتید و از زور انگشتانش رو به پایین خم شد. همزمان دست آزادش برای پ
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😊❤
۲ سال پیشنسیم
1خوشم میاد وصال کم نمیاره. مثل ماده ببره
۲ سال پیشزهرا
1خیلی خوبه این قصه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😘💙
۲ سال پیشلیلی
1داستانش آدمو مجذوب می کنه
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنونم
۲ سال پیشهمتا
1الهی دامیار بترکه که اشکت رو در آورده. مردک روانی جذاب
۲ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😂
۲ سال پیشایلما
1عالییی 🥰
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

حنانه
1از دامیار متنفرم قطعاکه روانیه