پارت یک :

فصل 1
مشتش را باز کرد. روی مبل جا‌به‌جا شد. جای پاهایش را عوض کرد. به ظاهر آرام بود، اما عجله داشت. سه روز می‌گذشت و خبری از پسر‌عمه‌اش نبود. وصال از این موضوع بی‌نهایت رضایت داشت؛ بر‌خلاف مرد مقابلش. پدر‌بزرگش دو دستش را روی عصا می‌فشرد. کم مانده بود سر چوبی و طلایی عقاب زیر فشار دستانش خرد شود. می‌دانست مرد ریز‌به‌ریز رفتارش را تحت‌نظر دارد، حرف دلش را از نگاه شفافش می‌خواند و طبق معمول انگشت اتهام را سویش می‌گیرد. از همین رو محیلانه سر به زیر انداخته بود. آفتاب لعنتی نیز طوری از پنجره‌ی قدی به داخل اتاق می‌تابید، گویی او را زیر ذره‌بین داشت!
صدای پیر‌مرد سکوت اتاق را شکست و نگاهش را بالا آورد: «سه‌روزه حتی یه زنگ نزده. تو باهاش تماس گرفتی؟»
بی‌تفاوت گفت: «نگران نباشین. دامیار بچه نیست که اتفاقی براش بیفته. لابد طبق معمول سرش یه-جا گرمه.»
چشمان مرد از حرص گشاد شد. پیام را به خوبی منتقل کرده بود. صد سال هم می‌گذشت، با او تماس نمی‌گرفت.
- اون نامزدته! باید برات مهم باشه کجا‌ست و با کیه!
وصال سرش را چرخاند. از گرمای اتاق کلافه بود. زیر لب گفت: «نامزد! کدوم نامزد؟!»
جمشید با دو گام بلند به‌طرفش آمد. سایه‌ی قدِ بلندش روی سرش افتاد و توپید: «همین رفتارات باعث می‌شه با دیگرون باشه.»
وصال بلند خندید. به صورت سرخ او نگاه کرد: «شما اصلاً استعداد شوخ‌طبعی ندارین!»
_ خیلی بهت رو دادم و‌گر‌نه تو دختره‌ی بی‌چشم‌و‌رو جرأت نمی‌کردی مسخره‌م کنی!
وصال آنی بر‌افروخته شد. ایستاد و نگاه متمردش را به تخم چشمان سرخ او دوخت: «چه‌قدر خوشحالم که بالاخره یه‌جا بهم اجازه و اختیار دادین! بدون اهمیت به نظر من، بریدین و دوختین و تنم کردین! لابد بابت داشتن همچین نامزد عیاشی ازم توقع تشکر دارین؟ خیلی توقع زیادیه!»
جمشید آمرانه گفت: «زنگ بزن بهش. جواب تو رو می‌ده. بگو یه سر بیاد خونه. سیمین نگرانشه.»
_ دوره‌ی بله و چشم گفتن دیگه سر اومده جمشید‌خان. نگرانی عمه رو هم خودتون چاره کنین. خدا-حافظ.
به‌تندی از اتاق بیرون زد. با قدم‌های بلند از طبقه‌ی دوم پایین رفت. خانه از بوی چرم واکس‌خورده¬¬ی مبلمانِ نشیمن اشباع بود. سعی کرد نفس نکشد. از این رایحه نفرت داشت. در‌واقع از جمشید و هر آن‌چه به انتخاب و تصمیم‌های خود‌خواهانه‌ی او مرتبط می‌شد، بیزار بود. فضای خانه در سیطره‌ی تجملات بود؛ نمادی از تفاخر صاحبش. رنگ طلایی به‌وضوح در تمام اشیای خانه دیده می‌شد. از پرده و مبلمان استیل سالن پذیرایی گرفته تا اشیای زینتی و عتیقه‌جات؛ حتی در ظروف غذا‌خوری. پدر‌بزرگش رسماً خانه‌اش را تبدیل به کاخ سلطنتی کرده بود!
همان‌طور که پله‌های مرمری و مار‌پیچ را پشت سر می‌گذاشت، حواسش به اطرافش هم بود. سه خدمتکار خانه با شنیدن صدای پاشنه‌ی کفش‌هایش، دزدانه سرک کشیدند و پچ‌پچ کردند. وصال نگاهشان نکرد. جماعت خاله‌زنک و وراج همیشه حوصله‌اش را سر می‌بردند.
بیرون از خانه چشمان تنگ از حرصش، از نور تیز آفتاب تنگ‌تر شد. انگار تابستان بود نه اسفند! راه خروج باغ را در پیش گرفت. صبح پیش از بیرون آمدن از خانه، با مادر و برادرش خدا‌حافظی کرده بود. پدرش هم مطابق همیشه در خانه حضور نداشت. برای آن دو خوب بود او را با صورت ملتهب نبینند.
باغ بسیار وسیع بود؛ سر‌سبز و چشم‌نواز، پر از گل و درخت. زمان می‌برد تا به ماشینش برسد.
پشت فرمان نشست. عینکش را به چشم زد و از پارکینگ سر‌پوشیده‌ی ابتدای باغ بیرون زد. منتظر گشوده شدن در ورودی باغ، چشم به گل‌های سبز و خوش‌رنگ رونده بر تن دیوارهای مقابلش دوخت. در این باغ تا چشم کار می‌کرد زیبایی بود و زیبایی ولی دریغ از شادی و دلخوشی. کسی صاحب‌اختیار عقیده و اعمال خود نبود جز جمشید. همه‌ی فرزندانش را گرد خود جمع کرده بود تا حکمرانی کند. وصال پدال گاز را فشرد. از مدت‌ها پیش تصمیمش را گرفته بود و امروز آن را بیان کرد. هرگز تن به این ازدواج نمی‌داد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    تازه رمانو میخونم و از شخصیت وصال واقعا خوشم اومد

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خدا رو شکر❤

    ۱ سال پیش
  • خانم میم

    0

    وصال=دختر قوی💪

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    عااااالی❤❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    1

    چه جواب کوبنده ای. از شخصیت وصال خیلی خوشم اومد.

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🌸❤

    ۲ سال پیش
  • نسیم

    2

    علاوه بر شروع خوبش، قلم و توصیف قوی داره

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    متشکرم

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    عااالی. خیلی از شروعش خوشم اومد

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    💙❤

    ۲ سال پیش
  • الهه

    1

    چه شروع قشنگی! صحنه پردازیش خیلی خوبه. خودم توی اون فضا تصور کردم.

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سپاسگزارم

    ۲ سال پیش
  • تبسم

    1

    قلم به شدت قوی...همه چی قشنگ

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی❤💝

    ۲ سال پیش
  • لی‌لی

    1

    از برخورد وصال خیلی خوشم اومد. یعنی چی که یکی دیگه توی همچین انتخاب مهمی واسه آدم تصمیم بگیره!

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤🌸

    ۲ سال پیش
  • همتا

    1

    چقدر توصیف و صحنه پردازی قشنگه! انگار اون فضا رو به چشم می دیدم!

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤🌸

    ۲ سال پیش
  • رمان خون

    1

    عاللی خسته نباشی

    ۲ سال پیش
  • زیزی

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️