حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت هفده :
وصال تلخند به لب آورد: «توی آشپزخونه.»
راه افتاد سوی آشپزخانه: «ای قربون خواهر گلم بشم.»
ونداد خوراکیها را دیده و تصمیمش را گرفته بود و خالی از خشم مینمود. پسرک شکمپرست خانه را روی سرش گذاشته و حتی چای دم کرده بود. بهنوعی دوپینگ و ذخیرهی انرژی میکرد برای شب پیشِ رو.
صدای باز شدن در خانه، او و مادرش را متوجه پدرش کرد. بالاخره پیدایش شده بود؛ آن هم بعد از دو روز به دور از
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا
1چقدر به وصال و خانواده ش سخت می گذره. بیچاره ها