پارت هفده :

وصال تلخند به لب آورد: «توی آشپزخونه.»
راه افتاد سوی آشپزخانه: «ای قربون خواهر گلم بشم.»
ونداد خوراکی‌ها را دیده و تصمیمش را گرفته بود و خالی از خشم می‌نمود. پسرک شکم‌پرست خانه را روی سرش گذاشته و حتی چای دم کرده بود. به‌نوعی دوپینگ و ذخیره‌ی انرژی می‌کرد برای شب پیشِ رو.
صدای باز شدن در خانه، او و مادرش را متوجه پدرش کرد. بالاخره پیدایش شده بود؛ آن هم بعد از دو روز به دور از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    چقدر به وصال و خانواده ش سخت می گذره. بیچاره ها

    ۲ سال پیش
  • همتا

    1

    اوففف. خیلی قشنگه داستانش

    ۲ سال پیش
  • لی‌لی

    1

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • نسیم

    1

    چه پدری! طلبکارم هست.

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    کاش وحید بر نمی گشت خونه. جو صمیمی خانواده رو از بین برد

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    1

    چه عذابی میکشه دامیار

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️