گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت هفده :
صبح که ابری با حال و هوای خاکستری در انتهای قدمهایی سنگین در کوچهپسکوچههای شب با سوغات طلوعی بینور از راه رسید، کتایون و یاسمین راهی اهواز شدند. حوالی هشت صبح بود که همهی اعضای خانواده بیدار در سکوتی که بابت جو سنگین میان کتایون و نوشاد حاکمیت را صاحب شده بود، وعدهی صبحانه را گذراندند سپس با از راه رسیدن رانندههایی که فرخ یکی را برای سفر کتایون و یاسمین به اهواز و دیگری هما
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فن همه
2فقط منم که فکر میکنم عکس دخترا همشون یه نفره فقط تیپاشون فرق میکنه؟؟؟؟؟😅😅😅
۸ ماه پیشچمران
6داستان جذاب هست ولی بیشتر به متن ادبی نزدیک هست واین از روان بودن داستان جلوگیری میکنه به حدی که یه قسمتی از داستان رو نخونی .
۸ ماه پیشنعنا
0من رو نازنین کراشممم نمیشد عکسش رویایی تر و زیباترباشه نه اینقد معصوم🫢
۸ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
معصومیت بهش میادا
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0نویسنده چقدر زرنگه عکس کیسانو نزاشته😂😔عکس فرخو صفورا وو کتایونمم بزارر ببینیم چه شکلن،صفورا که خیلی سیس داره هیچ عکسی نمیتونه سیسشو به نمایش بزاره😂
۸ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
کیسان وقتی بیاد میذارم، اتفاقا صفورا عجب حوری شده با چه ادایی😂
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای به دلم شور افتاده نکنه اینجا تصادف کنن؟
۸ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تو محض اطمینان دستمال کاغذیارو آماده کن!
۸ ماه پیشزهرا
0عالی بود عزیزم خداقوت
۸ ماه پیشسعادت
0عالی بود قلمت مانا عزیزم 💕💕💕💕
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0پارتت بسیارر زیبایی و رسایی بود،در کنار ادبیات قشنگ،قلم رسایی و واضحی هم داشت خستهه نباشییی،مرسیی بابت پارتت هدیههه💋🛐😭
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0خوشم میاد مو به مو حرکاتشون رو توصیف میکنی واسه همین خیلی قشنگ میتونم تصورش کنممم
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0منن یاسمیننوو خیلی دوست دارممممم😭
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای کاش نمیرفتن😭😭کلیی حسس بددددد
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0الهی صامت چه دویید تا ببینتش...
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0عکسا دقیقا وایب خودشونوو میدننن
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
0چه زبونی داره اینن نوشاددد
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0کتایون حق داره اینقدردل آشوب صامت چه حول درآمدمجنون توجیبش میزاره بااین درآمدن🙏