گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت سوم :
جفت ابروان نازنین پریده تا پیشانی، پلکش که آرام پرید رنگی از ملایمت به نگاهش پاشید سپس آرام عقب کشید و مردمک رقصانده بر پیچش تارهای فر و رقاص قاب رخ یاسمین، رد لغزش این تار را بر رخ او گرفت و رسید به لرز چشمانش سپس مردمک لغزاند تا شکنجهی کنج لب زیر دندانش؛ همین هم شد سبب لب خندانش.
- پس نگو لحظه، بگو دلم مانعه؛ تعجب نمیکنم نشناخته دلت گیر بیفته، اگه قرار بود همه شناخته عاشق بشن که ته هر قصهی عاشقی خوش بود.
لرز گلوی یاسمین را که دید و از پلکهای تندش سوزش حدقههایش را فهمید، از بغض او لبخند زد؛ فقط برای بغضهای از سر عاشقی میشد ذوق کرد.
- مگه چه شکلی بود حالا؟
آنقدر شیطنتآمیز پرسید که یاسمین خفه از بغض نتوانست مانع پیدایش خندهی کسالتبارش شود.
- نازنین!
عاجزانه نالید بلکه خواهرش بیخیال بازیگوشی شود؛ اما نازنین چون توپ شیطونکی قل خورده سمت او، از بازویش نیشگون گرفت.
- بگو دیگه! سفید؟ سبزه؟ سرخ؟ سیاه پرکلاغی یا زردک قناری؟
یاسمین نگاهی گوشهچشمی به چهرهی درخشان از شیطنت او انداخت سپس پشتچشمی نازک کرد و بغضش را فرو فرستاد.
- خودت میبینی، البته اگه برای عقد حاضر بشه و دورادور بله نده که هیچ ازش بعید نیست.
چانهی نازنین جمع، اخمی تصنعی میان ابروانش کاشت و لحنش نمکین شد.
- بیخود میکنه، میرم اهواز و کت بسته میارم مینشونمش سر سفره ور دلت.
لبخند یاسمین را که کسل و خسته دید با نگاهی که بابت فکر حاضر نشدن داماد برای عقد مانند نامزدی غرق دلهره بود، گرهی ابروانش را گشود و لحظاتی نظارهگر پریشانحالی خواهرش ماند و بعد؛ دم گرفته از نسیم خنک، عطر یاس را استشمام کرده از گیسوان یاسمین و لبخندزنان به نرمی سکوت را شکست.
- پس دردت اینه؛ دل رو با یه نظر به عکسش باختی بهش، ترسیدی از اینکه دل رو به کی باختی.
وسوسهی کلامش چنگ انداخته به قلب پر تپش یاسمین، ضربانهایش آنقدر حرف شدند از نردبان حلقش بالا رفتند که ناچار دروازهی لبانش را بهروی فرارشان گشود.
- فکرش رو هم نمیکردم فقط با دیدن عکسش گرفتار بشم، وقتی زیرزیرکی عموفرخ با مامان حرفش رو میزد از عمو هم بدم میومد، دلم جوش میخورد و خیالپردازی میکردم سر سفرهی عقد چنان بگم نه که با خاکشیر کردن عمو و زن و پسرش بفهمن عهد قجر نیست که دختر از بچگی نشون کنن، نپرسن آره یا نه شمشیر اجبار بذارن بیخ گلو که یا بگو بله یا بمیر.
سپس باد از غبغب انداخت و چنان هالهی معصومیتی رخش را قاب گرفت که نازنین با شنیدن حرفهای ته دل او حس کرد قلبش به شوق و ذوق گرفتاری خواهرش در دام عشق تپید.
- اما وقتی عکسش رو دیدم از لبخند عموفرخ فهمیدم موفق شده همه خیالاتم رو بپرونه، کینهای که ازش گرفته بودم شد دوستی، دست آشتی دادم بهش که از نه نیاوردنم جای من هم زور بزنه پسرش رو به اجرای حکم قدیم محکوم کنه؛ یه وقتها با خودم میگم سکوت اون که رازه، نکنه خلاف علامت رضای سکوتش نخواد و بهش اجبار بشم؟ حالی که وقت دیدن عکسش داشتم رو با خیرگی چشمهام به چشمهای کاغذیش و کبودی صورتم بالا میارم ولی قید اجبار خودم بهش رو نمیزنم.
نازنین که بیهوا چون قند معصومیت علاقهی خواهرش ته دلش آب شد، نوازش سرانگشتانش را بر سرخی گونهی برجستهی او کاشت؛ یاسمین شب نگاه لرزانش را به چشمان تابان او پیوند زد.
- نازنین من در طول بیست و شش سال زندگیم هیچوقت از خودم نپرسیدم من کیم؟ چی میخوام؟ چی نمیخوام؟ حتی یاسمین رویاهای قبل از خوابم اسیر حصاری بود که عمو دورم کشید، وقت خیالبافی هم نمیتونستم پام رو فراتر از مترسکی که بودم بذارم؛ اولین جملهای که شنیدم بنام کیسان بختیار بودنم، اولین اسمی که یاد گرفتم کیسان بختیار و تنها هدفی که برای زندگیم تعیین شد همسری کیسان بختیار.
چون دست نازنین لغزید تا نشسته بر شانهاش طره مویی دور انگشت بپیچد، یاسمین آزرده از خفگی سینه بابت ضربانهای وحشی قلب با پلکی محکم رو گرفت و نالید:
- هیچوقت به این فکر نکردم که قلبم هم حق نظر دادن درمورد ازدواج با اون رو داره یا نه تا اینکه وقت دیدن عکسش قلبم هم ابراز وجود کرد و با تند تپیدن که از تنها حق نظرش برای آره استفاده کرد دیگه ندونستم چطور با نه گفتن عقلم بسازم و شدم هیزم بیچارهای که از آتیش عقل و قلبم سوختم، هیچوقت جلوی آینه نایستادم و از خودم نپرسیدم واقعاً میخوام همسر پسرعمویی بشم که حتی یکبار هم ندیدمش؟ مثل مشق سواد بود که تعلیم دیدم همسرش بشم، فکر میکردم مثل نفرتم از درس و مشق از اونم بیزارم که اجبارمه؛ اما توی هیچ مکتبی اخطار ندادن گاهی آدم به اجبارش عاشق میشه.
پیشانی نازنین چین افتاده از درهمپیچیدگی ضعفآلود ابروانش، نگاهش بر گونهی سرخ یاسمین بوسه زد و زمزمهی ملایمش بر قلب او.
- عاشق؟
و یاسمین سپر انداخته پیش او، مهر سیاه نگاهش را پای حکم چشمان نازنین زد.
- عاشق!
نگاهشان گره خورده درهم، نازنین از ضعف دلش کنج لبانش را زیر کشید و با لرزاندن سر که زیرلب قربان صدقهای حوالهی یاسمین کرد و ادایش را درآورد، او زیر آوار کوه عاشقی هرچند درمانده و ترسیده اما تکخندهای خاموش بر لب نشاند. از خندهی او انگار هوا رسید به ریههای نازنین، عطر یاس خواهرش را نفس کشید سپس طرهای از گیسوان فر او را زده پشت گوش، لابهلای پیچش موهای او عشق را با نوازش دستش قلقلک داد.
- مامان من رو مأمور کرده بود بیام به حرف دلت گوش بدم، بفهمم دردت چیه بهت درمون بدم؛ اما مرض لاعلاج تو به دوا درمون نمیشه، تنها راهی که پیشروته راه خطر، باید به دریای ترست دل بزنی.
نگاه لرزان از دلهرهی یاسمین به چشمان جسور نازنین خیره شد؛ هرچه صدای او آرام لرزید...
- یعنی...
صدای نازنین محکم بود و شجاعتی داشت ستودنی.
- یعنی اگه بگی نه واست حسرت میمونه و رویای پوچ روزگاری که شاید تلخ نه و شیرین میگذشت، اگه پای بله گفتنت هم میخوای بمونی چارهای نداری جز اینکه به این دلهرهها غلبه کنی تا برسی به مقصدی که یا آزادراه خوشبختیه یا ندامتگاه خود کردهها را تدبیر نیست.
مثل ماده شیری بود جسور که با شکار ترس در سیاهچال چشمان یاسمین، به این گنجشک لرزان اخطار داد:
- قلب آدمهای ترسو کاروانسرای عشقه، عشق... فقط مهمون ابدی قلبهای شجاعه؛ بارون برای کسی نمیباره که با چتر میره بیرون، برف دلِ خوشی از آدمی نداره که بلد نیست آدمبرفی بسازه، خورشید به کسی نمیتابه که دربهدرِ سایهبونه، روز که همه راهبلدن مهتاب راهِ مقصد رو فقط به کسی نشون میده که جرئت داره خودش رو به تاریکی بسپاره؛ با قلبی که تسلیم ترسه نمیشه عاشقی کرد یاسمین، برای عشق باید سر جونت قمار کنی، باید به دلِ خطر بزنی؛ خط تاریخ رو بگیری تا زمان حالِ من و تو که بره به آیندهی تا ابد عاشق خودش رو به مرگ سپرده تا به معجزهی معشوق از نو زنده بشه و زندگی نه بلکه عاشقی کنه، بعضیها عاشقی کردن و بعضیها هم مردن که مردن، هیچکس بهت تضمین نمیده که معشوق برای برگردوندنت به زندگی سر برسه، عشق جسارتِ مردن میخواد، جنمِ آتیش زدن به دار و ندار میخواد، عرضهی سوزوندن زندگی میخواد که آیا بشه از نو بسازیش یا نه؛ آسون نیست عشق، مردن بلدی؟ سوختن رو تاب میاری؟ میتونی زنجیر بردگی جهان رو درهم بشکنی، دار مکافات دلدادگیِ خودت رو ببافی و نترس از قاعدهی عاشقکشیِ دنیا، سرکشی کنی؟
نگاه یاسمین هنوز ترسان و لرزان، آلوده شد به حسرت جسارتی که جای خون در رگهای نازنین جریان داشت و قلبش بهانهی تقلید از او را گرفت که زیرلب پرسید:
- تو بودی چیکار میکردی؟
معصومیت احساس یاسمین برای نازنین چنانکه او را به چشمش بسان تازه از تخم درآمدهای در تبعیدگاه عاشقان دید، لبخند زد و پشتچشمی نازک کرده با قری به گردن، قوز کمر صاف کرد و ادا آمد.
- از اونجایی که با وجود سه سال کوچیکتر بودنم عقلم از تو کاملتره...
خندهای تولد یافته بر لبان یاسمین، رو گرفت.
- مسخره!
لبخند نازنین هم کش آمد تا تبدیل به خنده شد، خندهای که آوای آرامش پیچیده در گوش یاسمین و چون پایان یافت، دوباره نگاه به چشمانش سپرد.
- خب؟ جواب ندادی!
تکابروی نازنین مهمان پیشانی، دم عمیقی گرفت و هوشمندانه گفت:
- نمیتونم جواب بدم؛ راه من راه منه، راه توام راه تو.
سپس مردمک دوانده تا خورشیدی که پشت ابرها سنگر گرفته و از دل شکستهی آن تودهی خاکستری مشغول تابیدن به زمین بود، به قلم آفتاب چهرهای را بر بوم آبی آسمان کشید که ضربانهای قلبش بسان دستهای از پرندگان مهاجر تا فراز آن آبی بیکران بال زدند.
- راهی که انتخاب کردم خیلی دوره از راهت که بخوام فکر کنم به اجبار ازدواج و آیا تن دادنم به وصلت با پایانی که یا خوشه یا تلخ یا همخواب حسرت شدنم تا ابد.
یاسمین غبطه خورده به حال او، انگار چهرهای که او در قنوت ابرهای آسمان دیده را آینه بر چشمانش تماشاگر بود که لبخند زد.
- خوشبحالت، چقدر زندگی بهت آسون گرفته.
یاسمین دیگر چه خاطرش برای نازنین عزیز بود که برای دیدنش نگاه از چهرهی بوم آسمان دور کرد.
- زندگی به من آسون نگرفته، من زندگی رو آسون گرفتم.
لبخند یاسمین عمق یافت، نفسی از هوای آغشته به عطر وجود نازنین گرفت و عطشی که به بلعیدن این عطر داشت را ابراز کرد.
- اگه یه قدرت جادویی داشتم دلم میخواست یه روز زندگیم رو باهات عوض کنم؛ تو جای من روزگار بگذرونی و من جای تو، شاید معنای واقعی زندگی رو میفهمیدم.
و نازنین سر خم کرده با نگاهی که شیطنتآمیز رنگی از تهدید بر آن پاشید، ابرو پراند و چشم درشت کرد.
- اون وقت مجبور میشدم قید گذروندن روزگارت رو بزنم و سایهبهسایه بیفتم دنبالت که هوس نکنی کج بری سمت آهنگری.
این شد که یاسمین افتاده به خندهای که تحولی نشاطآور شد برای وجود کدرش، پلکی ملایم زد و آرام پرسید:
- امروز نرفتی؟
جفت ابروان نازنین مهمان پیشانی شدند.
- دو روزه نرفتم، طاقت نیاورد و نامه داد.
سپس از ضعفی که قلبش جای خون پمپاژ کرد تمام مفاصل و استخوانها و گوشت تنش ذوب شد و ذوق این ذوب شدن از ضعف چون گلی از گلش شکفت.
- وای نامه داده چه نامهای که مجنون نمینوشته واسه لیلی، میگه دلتنگ شده یهجوری که دل فرهاد تنگ نمیشده واسه شیرین!
کنج چشمان یاسمین چین افتاده از درهمی تصنعی چهرهاش، همینکه نازنین دست کاشته بر قلب با ضعف از بازویش آویزان شد، با فراری دادن شانه پسش زد.
- خودت رو جمع کن دیوونه، به خودش هم میرسی اینجوری غش و ضعف میری؟
دست نازنین حلقه دور بازوی یاسمین، سر بلند کرد و ذوقزده چانه کاشته بر شانهی او و با بیچارگی خاصی که برایش لذت محض بود نالید:
- کجای کاری؟ به خودش که میرسم میمیرم، چه غش کردنی؟
یاسمین هم به شوخی نچ نچی راه انداخت.
- هوا که ورش داشت نگی چرا توپی که زدم زمین هوا بره، نمیدونم تا کجا رفته که برنگشتهها!
آنقدر قلب نازنین ذوق پمپاژ کرد که صدایش هم خفه شد انگار تا خرخره پر بود از شیرینی قندهایی که ته دلش ذوب شدند.
- دوستش دارم خب!
نگاه یاسمین لبخند به لب رقصیده بین چشمان شیفتهی خواهرش، برای لحظاتی نتوانست حرفی بزند فقط عشق او را نگریست که یکی از شیرینیهای زندگیاش بود سپس یواشکی پرسید:
- دوستش داری چرا دلتنگش گذاشتی؟
و نازنین چشم جمع کرده مانند او یواشکی پاسخ داد:
- که ازش نامهی فدایت شوم بگیرم.
لبخند یاسمین عمیق، با خود اندیشید آیا روزی او هم صاحب چنین عشقی میشد؟ اما بهروی خود نیاورد.
- هنوز درس سوادش تموم نشده؟
لبخند نازنین دلبرانه، درخشش نگاه عاشقش چشم از یاسمین کور کرد.
- تا معلمش منم هیچوقت تموم نمیشه.
نقطه که کاشت سرخط کلامش، ثانیهای نگذشت که ناگهان صدای بلند کتایون به گوش هردو رسید.
- نازنین!
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
افسون
0اگه نازنین هم بود دلایل خودش و داشت اما تا زمانی که دلش گرفتار کسه دیگه ای نباشه نه نمیاره آدم
۴ ماه پیشمحیا
2عالی بود نازنین با اون زبونش مارو از لونش میکشه بیرون اون که پسر عموشه
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
هیچکس حریف این دختر نیست
۴ ماه پیشمحیا
0عالی بود نازنین با اون زبونش مارو از لونش میکشه بیرون اون که پسر عموشه
۴ ماه پیشمحیا
0عالی بود نازنین با اون زبونش مارو از لونش میکشه بیرون اون که پسر عموشه
۴ ماه پیشmacani
1از اونجایی ک شوگر پرستم کتایون کراشم😎😂مث ایرج تو ناجوری🫰
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وای کتایون😂
۴ ماه پیشاسرا
1چراسنش بالاست ولی ازدواج نکردن🙏🤔
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
کیسان و یاسمین؟ هجدهسالگیِ یاسمین دوباره ماجرا رو فرخ مطرح کرد، تا آخر درس اون و رونق کار و بار کیسان طول کشید و دلدل یاسمین رسید تا الان.
۵ ماه پیشاسرا
1چقدرخوب برای خواهرش عشق توصیف کرد😍🙏
۵ ماه پیشفیف
0میگفت نههه!
۶ ماه پیشسایه
0تا آخر پارت دو خوندم بنظر رمان خوندنی و جذابی باشه دست نویسنده درد نکنه
۶ ماه پیشElina
1نازنین پس خودش عاشقه که اینجوری برای یاسمین از عشق میگه🤭
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
چجورم!😁✨
۶ ماه پیشElina
1ای جان دو تا خواهر بدجور دل دادن🥺🤭
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0مرسی مهدیه جان،فهمیدم نامه فدایت شوم نده کنسله😔🙏
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حالا مونده تا توقعتون رو بالا ببرم
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
3دیالوگا رو باید با طلاا نوشتاااا🍂✨
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای اگه من بودم یکی اینجور بهم نامه میداد عاشق که هیچچ میمردممم واسشششش
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0هنوز زوده واسه جواب دادن به این سوال،هندز مونده بشناسیم نازنین رو