پارت سیزده :

فرخ، کتایون را دید و بهانه‌ی رفتنش از همین قدرت سقوط کرده‌اش جور شد که آلوده به ضعف دیگر حتی فکر صامت هم از سرش پرید و فقط رفت؛ اما کتایون که متوجه او نشده بود، نگاه فرستاده پی ورانداز او که بر بلوز سیاهش پیراهنی همرنگش را پوشیده که چروک آستین‌های تا خورده‌اش همدست با سیاهی خاک خورده‌ی پاچه‌های شلوارش آراستگی ظاهرش را به تاراج برده بود، پیش از اینکه او با گذر از کنار نازنین که مانند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    این پارت بسیار زیبا بود

    ۴ هفته پیش
  • مهناز

    0

    دلم سوخت واسه نوشاد،سست عنصره وگرنه جنم نشون میداد و این خانواده رو سرپا نگه میداشت

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ضعف زیاد داره، تا ببینیم بزرگ میشه یا نه..

    ۱ ماه پیش
  • محیا

    0

    فرخ ظلم کرده فکر کنم در حق این خانواده ادم معتاد هیچی نمیفهمه

    ۴ ماه پیش
  • محیا

    1

    فرخ ظلم کرده فکر کنم در حق این خانواده ادم معتاد هیچی نمیفهمه

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    0

    اوه چه ماجرایی داریم تواین رمان🙏

    ۵ ماه پیش
  • ستایش

    3

    پارت عالی بود به نظرم شخصیت نوشاد یه آدم درد دیده است که حسم بهم میگه به غیر از اینا چیزای دیگه ای هم از مامانش میدونه

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نوشاد خودِ درده طفلک

    ۶ ماه پیش
  • فن همه

    1

    نگفتم این نوشاد دردسر سازه مرتیکه معتاد مفنگی رسما مادرشو به خاطره عشق دوروزش میفروشه بی غیرت میگه میرفتی زن دایی طرف میشدی به من میدادنش بمیر بابا🤬🤬🤬

    ۶ ماه پیش
  • پگاه

    1

    داستان عالی هست و قلمتون بسیار جذاب،ببخشید که تا الان نظر ننوشتم چون اینقدر پر جاذبه بود که سریع میرفتم سراغ قسمت های بعدی و ممنون که رایگان گذاشتید.

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشت اومد قشنگم، بمونی واسم🤍

    ۶ ماه پیش
  • پگاه

    0

    فدای شما هنرمند

    ۶ ماه پیش
  • عسل

    0

    نازنین و نوشاد *** یاسمین کوچیک ترن درسته؟ پس نوشاد چطوری میخواست ازدواج کنه؟

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    مهدیههه عالیی بودنن پارتاا،همهه چیش معرکهه بود خستهه نباشییی

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قربانت🤍

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    پس خواهر برادری عاشق خواهربرادر شدن...الهی هیچکدوم به هم نمیرسن🫠

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا از کجا تهشو خوندی🫣😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای من جای نازنین بودم بخاطر اون حرفی که نوشاد زد راجبم به جای اینکه بغلش کنم منم یه سیلی دیگه میزدم توی اون طرف صورتش

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نازنین درمورد نوشاد زیادی ملایمه همیشه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    همه چی خیلی قشنگ بود...مخصوصا دیالوگا..🫠تا یه جایی هم میتونست درست بگه نوشاد

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    از یجا به بعد خیلی تند رفت...

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    چقدر نوشاد پرروئه،مواد میکشه انتظارم داره برن براش خواستگاری؟بعد از مامانش چه انتظاری داره رو به روی صفورا و فرخ مارصفت واسه گرفتن ارث؟

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نوشاد هم فشار سختی‌های زندگی روشه، تنش ایجاد کردنش از ناراحتی عمیقه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    فاتح که مرده دیگه ولی بازم من طرف فاتحم تا فرخ🙏

    ۶ ماه پیش
کپی شد!