پارت یازده :

آواز محبوس در قلب سینه‌سرخ گر به آسمان می‌رسید، افشاگر اسرار ملاقات صفورا و مرد جوان می‌شد؛ این ملاقاتی که دقایقی از آغازش گذشته اما همچنان اسیر مقدمه‌ی سکوت بود. دیوار به دیوار اتاق سایدا، اتاق مشترک فرخ و صفورا قرار داشت که فضایش نه دلبازتر از اتاق دخترشان اما نورگیرتر بود بابت پنجره‌ای به پهنای دیوار که به محوطه‌ی جلوی عمارت دید داشت و به رسم هر روز زندگی این اتاق مقر تماشاگران

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Elina

    1

    جابر هم نمیتونست رد کنه چون در اون صورت صفورا یک بلایی سرش میاورد

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مجبور بود بین جون خودش و یه نفر دیگه، یکی رو انتخاب کنه

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگِ من موندنی بشی واسم^^ پارت‌های قشنگ و هیجانی پیش‌روته، امیدوارم لذت ببری🤍

    ۴ ماه پیش
  • macani

    1

    مهدیه یکم واسه کشت و کشتار زود نیس😂؟

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چیکار کنم که عاشق هیجانم🫣

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    0

    ای وای ای وای بیچاره یاسمین😑🙏

    ۵ ماه پیش
  • Elina

    1

    وایی باورم نمیشه صفورا میخواد چه بلایی به سرشون بیاره زنیکه مار صفت

    ۶ ماه پیش
  • تارا

    1

    الان انقدر به خون فرخ و صفورا تشنم که میتونم یه قیمه خوشمزه از گوشتشون بپزم تو محله خیرات کنم به خدا که خونشون حلاله😊

    ۶ ماه پیش
  • bi bi

    2

    راضی نیستم به اینکه زندگی دو نفر رو خراب کنه😕چرا از کیسان نمیخواد که همه چی رو به هم بزنه

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چون کیسان بهم نمیزنه؛ توی بحث با فرخ یه اشاره‌ی ریز زد که چرا

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    با اینکه اعصابم خیلی وحشتناک خورد شد،ولی پارت خیلی معرکه ای بود،ساده ترین فکر ها و توصیفات به قشنگترین طرز ممکن و با ادبیات بسیار قشنگی نوشته شده بودن،و قلم خیلی ستودنی بود🛐🛐🛐

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قلبم رفت🤍

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    جابر قبولم نمیکرد چون صفورا حرفشو پیشش کشیده بود یه جورایی از بین میبردش

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دقیقا هیچ راه برگشتی نداشت

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    مهدیه یادته چقدر از یه بنده خدایی بدم میومد؟همون قدر الان از صفورا بدم اومد💕

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خودت رو آماده کن چون قراره بیشتر هم ازش بدت بیاد

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای نه من اعصابم ظرفیتتت نداشت این پارتو و حرفای این زن خرفت رو بخونم😭😭(تا همین دیروز میگفتم حق داره)

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    به فاصله یه پارت همه چی میتونه تغییر کنه🫣

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    شاید اگه فرخ خان انقدر اسرار به این ازدواج نمیکرد هیچوقت اتفاق بدی برای یاسمین نمیوفتاد...

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یه‌جورایی همه خواسته و ناخواسته دست به دست هم دادن

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    باید از قدرت دوست داشتن یه پدر که برای بچه ش هر کاری میکنه ترسید،یا قدرت حس انتقام؟

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    از جمع این دوتا که میتونه یه فاجعه رقم بزنه!

    ۶ ماه پیش
  • سعادت

    0

    امان از دست زن ههههههااااااا

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    هعی زندگی...نویسنده خسته نباشی خیلی پارت قشنگی بود💔✨

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    جوون بودن خود یاسمین رو در نظر نگیریم،بیچاره نازنین و نوشاد و کتایون،باباشونو بچه که بودن از دست دادن الانم نوبت خواهرشونه...

    ۶ ماه پیش
کپی شد!