پارت یازده :

آواز محبوس در قلب سینه‌سرخ گر به آسمان می‌رسید، افشاگر اسرار ملاقات صفورا و مرد جوان می‌شد؛ این ملاقاتی که دقایقی از آغازش گذشته اما همچنان اسیر مقدمه‌ی سکوت بود. دیوار به دیوار اتاق سایدا، اتاق مشترک فرخ و صفورا قرار داشت که فضایش نه دلبازتر از اتاق دخترشان اما نورگیرتر بود بابت پنجره‌ای به پهنای دیوار که به محوطه‌ی جلوی عمارت دید داشت و به رسم هر روز زندگی این اتاق مقر تماشاگران Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Elina

    1

    جابر هم نمیتونست رد کنه چون در اون صورت صفورا یک بلایی سرش میاورد

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مجبور بود بین جون خودش و یه نفر دیگه، یکی رو انتخاب کنه

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگِ من موندنی بشی واسم^^ پارت‌های قشنگ و هیجانی پیش‌روته، امیدوارم لذت ببری🤍

    ۶ ماه پیش
  • macani

    1

    مهدیه یکم واسه کشت و کشتار زود نیس😂؟

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چیکار کنم که عاشق هیجانم🫣

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    0

    ای وای ای وای بیچاره یاسمین😑🙏

    ۸ ماه پیش
  • Elina

    1

    وایی باورم نمیشه صفورا میخواد چه بلایی به سرشون بیاره زنیکه مار صفت

    ۹ ماه پیش
  • تارا

    1

    الان انقدر به خون فرخ و صفورا تشنم که میتونم یه قیمه خوشمزه از گوشتشون بپزم تو محله خیرات کنم به خدا که خونشون حلاله😊

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    2

    راضی نیستم به اینکه زندگی دو نفر رو خراب کنه😕چرا از کیسان نمیخواد که همه چی رو به هم بزنه

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چون کیسان بهم نمیزنه؛ توی بحث با فرخ یه اشاره‌ی ریز زد که چرا

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    با اینکه اعصابم خیلی وحشتناک خورد شد،ولی پارت خیلی معرکه ای بود،ساده ترین فکر ها و توصیفات به قشنگترین طرز ممکن و با ادبیات بسیار قشنگی نوشته شده بودن،و قلم خیلی ستودنی بود🛐🛐🛐

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قلبم رفت🤍

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    جابر قبولم نمیکرد چون صفورا حرفشو پیشش کشیده بود یه جورایی از بین میبردش

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دقیقا هیچ راه برگشتی نداشت

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    مهدیه یادته چقدر از یه بنده خدایی بدم میومد؟همون قدر الان از صفورا بدم اومد💕

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خودت رو آماده کن چون قراره بیشتر هم ازش بدت بیاد

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای نه من اعصابم ظرفیتتت نداشت این پارتو و حرفای این زن خرفت رو بخونم😭😭(تا همین دیروز میگفتم حق داره)

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    به فاصله یه پارت همه چی میتونه تغییر کنه🫣

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    شاید اگه فرخ خان انقدر اسرار به این ازدواج نمیکرد هیچوقت اتفاق بدی برای یاسمین نمیوفتاد...

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یه‌جورایی همه خواسته و ناخواسته دست به دست هم دادن

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    باید از قدرت دوست داشتن یه پدر که برای بچه ش هر کاری میکنه ترسید،یا قدرت حس انتقام؟

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    از جمع این دوتا که میتونه یه فاجعه رقم بزنه!

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    0

    امان از دست زن ههههههااااااا

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    هعی زندگی...نویسنده خسته نباشی خیلی پارت قشنگی بود💔✨

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    جوون بودن خود یاسمین رو در نظر نگیریم،بیچاره نازنین و نوشاد و کتایون،باباشونو بچه که بودن از دست دادن الانم نوبت خواهرشونه...

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️