پارت دوم :

دقایقی بعد؛ درحالی‌که جای پیراهن عروس مثل اینکه با حوصله برای ساعتی دیگر آماده‌ی بیرون رفتن شود، بلوز بافت سفیدی پوشید با آستین‌های کلوش و شلوار جین فاق بلندی که از بالا تنگ و به تدریج رو به پایین تا دمپا گشاد می‌شد، گیسوان مواجش را نیز دورش ریخت و روی میزی طبق معمول از جنس چوب گردو کنار گردنبند نقره و عطرش کلاه بره فرانسوی سفید و جلیقه‌ی جینش را گذاشت سپس پای برهنه از اتاق بیرون زد. نگاهی به در باز اتاقی به موازات اتاقش که کتایون به آن ورود کرده بود، انداخت سپس همان پای برهنه بر زمین سیمانی دویده سوی آشپزخانه که سوی دیگر حیاط قرار داشت، از دو پله‌ی سیمانی مقابل در باز آشپزخانه بالا رفت و ورود کرده به فضای گرم آن چون نفس گرفت، عطر تند فلفل‌های خشک آویز از میخ کوفته به دیوار کنار چهارچوب به پرزهای بینی‌اش چسبید. مشغول دم کردن چای شد، طبق میلش به آن هل و گلپر هم افزود سپس قوری را برداشت و دو فنجان چای طلایی ریخت؛ هردو فنجان کمر باریک را کنار دو نعلبکی کاشته در سینی چوبی و گرد، دو شاخه نبات در هردو انداخت و در آخر؛ سینی به دست از آشپزخانه بیرون زد.
نسیمی خنک پیچیده لابه‌لای شاخه‌هایی محکوم به طلسم خشک زمستانی، وسوسه شد به شنیدن ملودی موهای مواج نازنین و چون آرشه‌وار بر تارهای قهوه‌ای ساز گیسوانش رقصید، آهنگی نواخته شد که سوار بر ریتم دل‌انگیزش قدم‌های نازنین بر زمین ضرب گرفتند سوی راه‌پله‌ای با نرده و پله‌های فلزی زنگ‌زده که پوسته‌ی رنگ سفید جای‌جایش کنده شده بود و سایه‌اش افتاده بر دیوار اتاقی که حکم سالن خانه را داشت، چون پله‌ها را بالا رفت به پشت‌بام خانه رسید؛ آنجا که تخت مربعی چوب روشنی با چهار ستون قرار داشت که وقت بهار و تابستان بهشان بندهای پشه‌بند می‌زدند تا شب‌ها را زیر آسمان ستاره‌باران بخوابند و در دی‌ماه خنک و نمناک فقط گلیم سرخی بر کف چوبی آن پهن بود برای نشستن و تماشای جهان آن‌سوی شاخه‌های درهم‌تنیده‌ی درختان دورتادور خانه. نازنین که از راه‌پله بالا رفت و به پشت‌بام مستطیلی خانه رسید، روبه‌روی راه‌پله‌ی فلزی به جهت پشت خانه راه‌پله‌ای سنگی دید رو به پایین که راه داشت به دروازه‌ای از تنه‌ی درختان که لابه‌لایشان سیم خاردار کشیده شده و منتهی به قسمت پشتی خانه‌ی همسایه بود. پای برهنه که بر پشت‌بام گام برداشت، نگاهی به سیم خارداری که بین دو درخت پاره شده بود، انداخت سپس کنج لب گزیده بهر خفه کردن لبخند، سوی تخت چرخید و نگاهش را از پشت سر به دختری دوخت که نشسته بر گلیم سرخ و پاهایش را کشیده به آغوش، آبشار ابریشم سیاه گیسوان فر درشتش را تا گودی کمر آزادانه ریخته و سپرده به نوازش نسیم خنکی که از شمال می‌وزید و تارهایی را روی صورتش می‌رقصاند، نگاهش را هم دوخته به دوردست‌های آسمان و آنقدر گمراه هزارتوی افکارش بود که متوجه حضور نازنین نشد. آفتاب خورشید از پشت ابرهای سنگین ظهر درخشش باریده بر گیسوانش، این درخشش چشمکی زد به لبخند نازنین و آفتاب فرش شد پیش پای او تا قدم‌هایی آرام سوی تخت بردارد. سینی چای را گذاشته روی تخت پشت سر دختر جوان، آسه‌آسه بر پنجه قدم برداشت و چون به یک قدمی دختر رسید، لب گزیده زیر دندان با لبخندی عمیق که چینی انداخته بود روی بینی، دستانش را بر چشمان دختر کاشت. گرمای چشمان او برای خنکای دستانش لذت‌بخش، حس زندگی داشت انگار؛ با خود اندیشید چقدر لمس گرمایی که نشان از زنده بودن عزیز داشت، آرامش‌بخش بود. خورشید قهوه‌ای نگاهش که آفتاب محبت به نیم‌رخ دختر تابید، او دستانش را بالا برد و کاشته بر دستان نازنین، بر آن لبان گوشتی رنگ کبودش که هلال لبخندی درخشید، حین نوازش دستان استخوانی نازنین صدای نرمش را آلوده به خشی بابت ماندگی صدایش در اسارت سکوت طولانی از بند حنجره رهانید.
- هیچکس جز تو این دیوونه‌بازی‌ها رو درنمیاره نازنین؛ تک دیوونه‌ی شهر عاقل‌ها که اگه گفتی من کیم بازی نمیکنه.
سپس دستان نازنین را از روی چشمانش کشیده پایین، بوسه‌ای گرم بر خنکایشان نشاند تا نازنین از پشت سر دستانش را حلقه زده دور گردن او، خم شود و خیره به چشمان درشت و سیاهی که دقایقی پیش در قاب عکس و شاه‌نشین چهره‌ی پدرش دیده و ارثیه‌ی خواهرش از چهره‌ی پدر بود، بازیگوشی کند.
- د نه د، الان من رو نازنین نبین که دستور گرفتم برم به جلد کتایون‌بانو و راز دلت رو فاش کنم.
همین کلامش بانی غروب چشمان یاسمین، اثری از لبخند تابانش هم نماند و سینه لبالب پر کرده از شراب افسوس، جام پشت جام چه غمی سر کشید که نگاه دوخته به آسمان، مست این غم زه آه نفس کشید و تیر زمزمه رهانید.
- راز مونده مگه به دلم؟ این رنگ رخساره گویای همه‌چیزه.
نازنین حلقه‌ی دستانش را گشوده از دور گردن او، دورش چرخید و چون کنارش نشست پاهایش را که بابت برهنه راه رفتن بر زمین کفشان اندکی خاک‌آلود شده بود کاشته بر لبه‌ی تخت، سینه با زانوانش قفل کرد و حین کشیدن سینی میان خود و خواهرش یاسمین، ابرو پراند و دروازه‌ی لبانش را به‌روی کلمات زندانی گشود تا آزادانه سوی گوش‌های او پرواز کنند.
- نه تا وقتی که سکوتت همه رو زیر تیغ تردید بذاره.
این سینه‌ی یاسمین مگر چقدر ظرفیت داشت که هرچه هوای افسوس به حبسش می‌کشید، پر نمی‌شد؟
- چی بگم که خوشتون بیاد؟
نگاه براق نازنین رقصیده بر نیم‌رخ خواهرش، گونه‌ی برجسته‌ی او را که افتاده دید، لب باریکش را لبخند قلقلک داد.
- مقدمه رو بزنیم به نام چای که سرد نشه از دهن بیفته، بعد هم از خوش اومدن ما بگذر و هرچی به دل خودت خوش و ناخوشه رو بگو.
گره‌ای محو بین ابروان یاسمین درخشید؛ ابروانی پیروی سیاهی موهایش که پهنایی دخترانه داشتند.
- حوصله ندارم نازنین، گذاشتم چرخ گردون هرجور میخواد بچرخه بالاخره یا به عرش میرسم یا تا فرش سقوط میکنم.
مژه‌های فری که نازنین ثانیه‌ای درهم پیچاند نقطه اشتراک دو خواهر بود.
- اشتباه سوار شدی آبجی، اینی که سوارشی چرخ گردون نیست خر شیطونه؛ د مگه زندگی مسخره‌ی دستته؟ وقتی میتونی چرخ رو به اوج بچرخونی چرا حماقت کنی و خودت رو از قله بندازی توی چاه؟
سیاهی مات نگاه یاسمین پی به حبس کشیدن قهوه‌ای درخشان چشمان نازنین آمد.
- چون...
اما نازنین سرکش‌تر از آن بود که حبس شود؛ فنجان چای را گذاشته روی نعلبکی، دست یاسمین سپرد.
- چون بمونه برای بعد از چای، فعلاً واجب‌تر از هرچیز افطار کردن روزه‌ی سکوتته!
لغزش مردمک‌های یاسمین تا چای در سیاهی چشمانش ناپیدا، آنقدر ناامید از پریدن تلخی کامش که شاخه نبات را درآورده از فنجان و چون در نعلبکی گذاشت، جرعه‌ای چای با رگه‌ای از شیرینی نبات نوشید که آن هم سرافکنده پیش تلخی کامش؛ از داغی لبش سوخت و از تلخی زبانش. این بین؛ نازنین شاخه نبات را چرخانده در فنجان خود، چوب خالی را که در سینی گذاشت، نعلبکی را از چای پر کرد و پس از فوت ملایمی که نوشید، تازه حنجره‌اش برای صحبت گرم شد.
- شیرین نخوردی، داغ بود نسوختی؟
و یاسمین چه صادقانه پاسخ داد:
- تلخی حالم به شیرینی نبات حل نمیشه، داغ خوردم بلکه بسوزه؛ اما خودم سوختم و تلخی هنوز اذیت میکنه.
نازنین باحوصله و غرق آرامش بدون اینکه شیرینی لحنش را به تلخی اوقات خواهرش ببازد، حین پر کردن دوباره‌ی نعلبکی پرسید:
- این که خودت رو میسوزونی بلکه تلخی بپره یعنی به زور داری با این وصلت میسازی؟
یاسمین نفس گرفته از بخار چای، این‌بار افسوس را جای دم گرفتن به بازدم سپرد بلکه سینه‌اش سبک شود.
- زور نیست، مامان که بالای سرم نایستاده بگه الا و بلا باید بشی زنش، نه هم نیاوردم که عموفرخ رو کنه دست به اجبار میزنه یا نه.
سپس نگاهش را جامه‌ی سیاه اضطراب پوشیده به سرزمین دیدگان نازنین تبعید کرد.
- میترسم نازنین، خیلی میترسم!
انتظار داشت نازنین حرفی بزند؛ اما او پس از نوشیدن چای فنجان را با تفاله‌هایی چسبیده تهش در سینی گذاشت و نشسته رو به یاسمین و دستانش را حلقه کرده دور زانوانش، به ستون تخت تکیه سپرد تا یاسمین از سکوت او فرمان بگیرد برای افشای راز دل؛ فاش هم کرد وقتی فنجان پر را گذاشته در سینی، نگاهش پشت ابرهای سنگین گم گشت و دیگر آفتاب هم نتوانست روشنایی به سیاهچال دیدگانش ببخشد.
- بعضی شب‌ها مامان میشینه به صحبت، یه شب‌هایی بد به دلش میفته و بازجویی میکنه که بفهمه دلم راضیه یا نه، یه شب‌هایی هم میخواد نگذره از وقت یادگیریم میشینه از خونه‌داری و شوهرداری میگه؛ حالم از ترس بهم میخوره، اضطراب ته دلم رو مثل گنداب هم میزنه، عقم میگیره بعضی حرف‌هایی که به خوردم میده رو بالا میارم.
کنج لبان نازنین لرزیده به لبخندی محو، از تابش ملایم آفتاب ظهر به چشمانش اندکی حدقه تنگ کرد.
- چون نمیدونی قراره کی باشه این شوهر که واسش شوهرداری کنی!
شانه‌های یاسمین با آسودگی زیر افتادند و پلک‌هایش ثانیه‌هایی نگاهش را پشت سپر پنهان کردند.
- قربون آدم چیزفهم!
لبخند نازنین که عمق یافت، یاسمین چشم گشود و خیره به آسمان برای خواهرش درددل کرد.
- مامان میپرسه میخوایش؟ سکوت که میکنم به اضطراب میفته و دلخور میشه که روزه‌ی سکوت گرفتم؛ نمیگه آخه اینم سواله از دخترم میپرسم؟ تو بگو نازنین؛ جواب این سوال که میخوامش یا نه چی باشه که هم خدا خوشش بیاد هم مامان؟ چطور تصمیم بگیرم مردی که نمیشناسمش رو میخوام یا نه؟ چی جز سنش ازش میدونم که مامان یا بپرسه میخوای بگم بله یا بگه نمیخوای بگم نه؟ تا ندیدم و نشناختم به چی و به کی رضایت بدم یا ندم؟
خمی انداخته به ابرو، خطی بر پیشانی گندمگونش نمایان شد که سدی عمود بین ابروانش ساخت.
- آخرین‌بار کی دیده باشمش خوبه؟ بیست و سه سال پیش یعنی حتی قبل از تولد تو که سه ساله بودم و یادم نیست، هجده سالگی عموفرخ محض یادآوری که عروسشم عکسش رو بهم نشون داد که خیلی خوشبین باشم مال همون دوران و از بیست و هفت سالگیش بوده، ماه پیش دلم خوش بود برای نامزدی میاد و بالاخره قبل از هر وصلتی میشناسمش؛ اما نیومد، چطور به مامان بگم راضی یا ناراضی فرقش چیه وقتی ترسیدم از بی‌توجهی مردی که وصلت با من انقدری واسش بی‌اهمیته که راه دو ساعته رو از اهواز تا اینجا نمیاد برای نامزدی؟
گوش نازنین شنوا برای شنیدن یاسمین، به این پرسش که رسید، او سوال را با سوال جواب داد.
- خب چرا نمیگی نه؟ تو که تا صبح دلیل میاری برای ترس و اضطراب و بددلی، چرا نمیگی نه و خودت رو خلاص نمیکنی؟
جان به پای نگاه یاسمین نرسید که سوی خم ابروی نازنین برود، سکوت هم که کرد پس از لحظاتی نامش را پر تأکید از زبان او شنید.
- یاسمین!
و این دون شد بانی باز شدن دوباره‌ی زبان بلبلش.
- دردم اینه که نمیشناسمش!
نازنین تکرار و تأکید کرد:
- بگو نه!
- نمیدونم اخلاق و رفتارش باب دلمه یا نه!
- بگو نه!
- گیریم که باشه، ترسم از اینه که نکنه هیچوقت بهم دل نده!
- بگو نه یاسمین!
خیرگی سنگین نازنین نه؛ اما تکرار کلامش شد سبب چرخش نگاه یاسمین سویش، دودوزنان و آلوده به اضطرابی غرق تردید و عجز.
- نمیتونم بگم نه نازنین!
نازنین هم انگار پی کشف درد یاسمین آمده بود، نه شنیدنش.
- هزار دلیلت به راهه برای نه گفتن، تک دلیلت چیه که این نه رو به زبون نمیاری؟
از سینه تا خرخره‌ی یاسمین را تپش محکم قلبش خفه کرد، صدایش که سخت بالا آمد، رو گرفت.
- نمیتونم!
گره‌ای خورده به ابروان نازنین، سرش را لرزانده به طرفین و با اصرار شانه جمع کرد.
- چرا نتونی؟
آنقدر ریسمان را دنبال کرد تا به کلاف رسید.
- یه لحظه مانعه؛ لحظه‌ای که عموفرخ عکس شازده پسرش رو بهم نشون داد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Mika

    4

    موضوع رمان قشنگه نوشتنت هم زیباست ولی خیلی حوصله میخواد تو بشینی تک تک کلمات رو بخونی من خودم به شخصه بعضی از جمله هارو رد میکنم ولی از طرفی دلم نمیاد زحمت نوشتن یک نویسنده رو با بی حوصلگی خودم زیر سوال ببرم ای کاش کمتر، جمله ها ادبی بود و فاصله ی جمله ها یکم بیشتر تا راحت تر بشه خوندنش

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میفهمم قشنگم، بعضی پارتا مخصوصا اونایی که توصیفی هستن این مدلن ولی هی که بیای جلوتر کمرنگ میشه و ساده‌تر انس میگیری چون بیشتر داستان با دیالوگ پیش میره

    ۳ ماه پیش
  • اسرا

    0

    مگه کجازندگی میکن که ازاهوازتااونجا۲ساعت راه🤔🙏

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یکی از شهرستان‌های خوزستان

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    1

    آخه نمی تونه بگه نه بخاطراینکه ازعکس جذبش شده😍🙏

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    8

    نویسنده جان خیلی توصیفات ادبی هستش حوصلم رو سر برد

    ۶ ماه پیش
  • صدف

    0

    چند سال باهم اختلاف سنی دارن؟

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    با یاسمین ۹ سال، با نازنین ۱۲

    ۶ ماه پیش
  • Elina

    0

    یعنی پسر آنقدر براش ارزش قائل نیست که برای نامزدی هم نیومده ببینه؟! منم جای یاسمین بودم تردید داشتم نازنین راست میگه باید حرف دلش بگه بحث یک یا دو روز نیست یک عمرهست یک اشتباه یک عمر حسرت میاره

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    انگار نه، کیسان یه موجود عجیب غریبیه که دومی نداره

    ۶ ماه پیش
  • Elina

    2

    خیلی از خواهرانه هاشون حس خوبی گرفتم:)) مثل همیشه توصیفات خیلی زیبا شاعرانه بودن لذت بردم💙😍

    ۶ ماه پیش
  • برکه

    0

    بی اختیار دارم بلند بلند میخونمش خیلی قشنگه

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوشحالم به دلت نشست🤍

    ۶ ماه پیش
  • برکه

    0

    فدای ت کاش پارت هارو بیشتر کنی خیلی رمان جذابی

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    یاسمین و نازنین توی اندیمشک یا دزفول زندگی میکنن که دو ساعت راهه تا اهواز واسشون؟

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    شایدم شوش؟خانزاده بودن اونا؟انگار فعلا باید بصبریمم تا بفهمیم چخبرهه،البته بیشترشو فهمیدیم🙏

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    چطور دوتاشون میتونن انقدر خوشگل باشن؟کراش زدم روشون😔🎀

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    دیالوگا محشرن...قلم و کلمه ها جوری کنار هم چیده شدن که نشون بده زمانش مال کیه...با رابطه ی خواهرانشون یاد ناجوری افتادم🥺✨

    ۶ ماه پیش
کپی شد!