پارت پانزده :

کنج لب کتایون رفته زیر تیغ دندان، چشم‌غره‌ای نثار نازنین کرد و با ابرو علامتی داد تا متوجه شود در حضور یاسمین کلام خطایی بر زبان رانده؛ اما همین‌که او پی برده به منظور علامت ابروی مادرش مردد نگاه سوی یاسمین کشید، او مردمک زیر انداخت و رو که گرفت، لباس دیگری برداشت و چون غرق فکر و ذوق کور بابت آنچه شنید لباس را تا زد، پیش از اینکه داخل چمدان بگذارد اجازه نداد فضا میانشان سنگین شود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    قلمت آدم و میبره تو قعر واقعیت👌👌✍️❤️

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عزیزدلم^^ خوشحال شدم پسندیدی🤍

    ۴ ماه پیش
  • تیسراتیل

    3

    «رگ غیرتی که با استقلال یه زن ورم کنه سرچشمه اش مردونگی نیست مرد سالاریه» دقیقا گل گفتی نازنین 👌🏻💕🌱.

    ۵ ماه پیش
  • Mbn

    2

    چقدر با سخن مامانش درباره عشق یه مرد به یک زن هم عقیده ام بعضی موقع ها هوش و جنون و میل به تصاحب با عشق اشتباه گرفته میشن و این خطرناکه واقعا🥲

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلیم خطرناکه متاسفانه..

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    2

    بله اینجاس که تفاهم نازنین باصامت نشان میده البته آدم عاشق کور امیدوارم نازنین زودتر صامت بشناس وراه اشتباه نره

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نازنین هم که بدجور عاشقه..

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    0

    چه بچه های هرکدوم یه خلق🙏

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    من نگرانم بعدا نازنین و صامت عاشق شدن چجور میخوان حرفای الانشونو جمع کنن😂🙂

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا ببینیم اصلا جمع کردنی لازمه-ـ-

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    حالا ما از احتمالات حرف میزنیم🤣🤣

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    نویسنده ی عزیزم به جز قلم و هنری که توی نوشتن داره،معلومه که از لحاظ فهم و درک و همه چی هم سرشاره🛐🛐🛐

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگم🤍

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    چقدر نازنین و یاسمین بالغن،یاسمین اصلا ناراحت نشد و خیلی منطقی صحبت کردن،من بودم قهر میکردم🤣🤣🙂💔

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    جا داشت یکم بهش بربخوره منتها غافلگیرمون کرد😂

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اصلا من شیفته ی این همه استعدادم....این همه دیالوگ قشنگ خدایا😭اینن قلمم😭

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    کتایون واقعا حق گفت....برای خوشبخت شدن یه ازدواج مرد باید عاشق تر باشه...((:

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    نازنین چرا تو انقدر خفنی؟چرااا انقدرر خوبییی وای خدااا😭😭

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وایاییییی چقدرر خفننن بودد دیالوگگ اخررر نازنیننن واایییی😭😭😭بایددد با طلا نوشتششش🛐🛐🛐🛐🛐

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️