پارت صد و سی و سوم :

دلم جایی میان خواستن و ناتوانی، میان عشق و نبودن‌هایی که به ناگاه روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، لرزید. سیروان همان مردی بود که می‌توانست میان طوفان زندگی برایم صخره شود. بی‌حرف سرم را روی سینه‌اش گذاشتم. بازوانش را دورم حلقه کرد و نفس‌هایش آرام روی موهایم افتاد. با وجود سنگینی غم دلم می‌خواست برای ساعت‌ها میان حصار آغوشش می‌ماندم. جایی که دنیا به پهنای آغوشش کوچک می‌شد و در آن دنی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی عالی،خیلی قشنگ،چقدر سیروان بادرک وشعوره،چقدر خوش زبانه ،ممنون از نویسنده عزیز 🤍❤️💚🙏😍🤩

    ۲ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما که با صبوری همراه هستین🙏🏻

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️