پارت صد و سی و یک :


پیرزنی از داخل یکی از کابین‌ها بیرون آمد. که‌بای ضخیمی به تن داشت و چین‌های لباسش هنگام راه رفتن آرام تکان می‌خورد. شالی را تا روی بینی‌اش بالا کشیده بود. انگار که سرمایبیرون هنوز از تنش بیرون نرفته باشد بدنش لرزش خفیفی داشت. خمیده سمت باجه رفت. نمی‌دانم گرفتگی صدایش از سرما بود یا بغضی که فرو داده بود.
- زحمت زیاد کر
متصدی همان‌طور که گوشی را میان گردن و شانه‌اش نگه داشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی خوب بودنویسنده جون ،تشکر برای این چند پارت

    ۲ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    منم ممنونم از شما که هم صبور هستید، هم همراه🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    ای بابا اینا خودشون کم جنگ زده بودن،همین کم بود هورامانم بره خرمشهر

    ۲ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    و در اصل این شروع ماجراهای جدید و هیجان‌انگیزه. منتظر باشید🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️