گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و بیست و دوم :
هفت روز از مرگ ئهدا میگذشت و نبودنش، سنگینی سکوت و حس خلا را همهجا پخش میکرد. گلاره موضعش را تغییر داده بود؛ صدای گریهاش شبها در تاریکی خاموش نمیشد و روزها فقط نگاههای گنگ و سرگردان بود که میانمان رد و بدل میشد. اخبار جنگ بادپا از گوشه و کنار به گوش میرسید و همه در حس اضطراب از آیندهای نامعلوم غرق شده بودیم. یکی دو روز بعد از خاکسپاری ئهدا، تاته همراه سیروان برای گرفت
لطفا صبر کنید...
