گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و چهل :
شب، هنوز تهماندهاش را از پنجره پس نداده بود. سقف اتاق در مه نقرهای محو میشد و سکوت، آنقدر لطیف بود که صدای بالزدن افکارم را هم میشنیدم. در پناه گرمای پتو، نفسهای سیروان آرام و سنگین بالا و پایین میشد. دلم از شوق پر بود، انگار شب پیش، نه یک زندگی تازه که بالی در من جوانه زده بود. پاورچین، مثل پرندهای که روی سیم نازک خواب و بیداری راه میرود، خودم را از تخت بیرون کشیدم. زمین Ø

لطفا صبر کنید...

م
0خیلی قشنگ بود