پارت صد و چهل :

شب، هنوز ته‌مانده‌اش را از پنجره پس نداده بود. سقف اتاق در مه نقره‌ای محو می‌شد و سکوت، آن‌قدر لطیف بود که صدای بال‌زدن افکارم را هم می‌شنیدم. در پناه گرمای پتو، نفس‌های سیروان آرام و سنگین بالا و پایین می‌شد. دلم از شوق پر بود، انگار شب پیش، نه یک زندگی تازه که بالی در من جوانه زده بود. پاورچین، مثل پرنده‌ای که روی سیم نازک خواب و بیداری راه می‌رود، خودم را از تخت بیرون کشیدم. زمین Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی قشنگ بود

    ۱ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    لطف دارید شما🙏🏻

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️