گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و بیست و ششم :
بوی آبگوشت ههراله خانم هنوز در فضا پخش بود. گلاره ظرفها را جمع میکرد و من تکههای باقی مانده نان را وسط پارچه میگذاشتم.
- من دیگه رفع زحمت میکنم. خدا براشون بسازه.
مامو سردار بلند شد، دست در جیبش کرد و چند اسکناس بیرون آورد و میان شال کمرش گذاشت.
- براله گیان ناقابل هست.
ماموستا لبخندی زد و برایمان آرزوی خوشبختی کرد. تاته، سیروان و مامو به رسم ادب او را تا جلوی

لطفا صبر کنید...

م
0یه نفس راحت هم نمیتونن بکشن بی چاره ها