پارت صد و بیست و ششم :

بوی آب‌گوشت هه‌راله خانم هنوز در فضا پخش بود. گلاره ظرف‌ها‌ را جمع می‌کرد و من تکه‌های باقی مانده نان را وسط پارچه‌ می‌گذاشتم.
- من دیگه رفع زحمت می‌کنم. خدا براشون بسازه.
مامو سردار بلند شد، دست در جیبش کرد و چند اسکناس بیرون آورد و میان شال کمرش گذاشت.
- براله گیان ناقابل هست.
ماموستا لبخندی زد و برایمان آرزوی خوشبختی کرد. تاته، سیروان و مامو به رسم ادب او را تا جلوی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    یه نفس راحت هم نمیتونن بکشن بی چاره ها

    ۲ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنونم از اینکه می‌خونید و نظر می‌دین🙏🏻

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️