گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و سی و دوم :
کنار گلاره زانو بغل کرده، گوشهایم را به صدای خشخش رادیو مامو سردار سپرده بودم تا شاید خبری از خرمشهر بگیرم. نگران هورامانی بودم که حالا گمشدهترین آشنای من در دل جنگ بود. صدای ههراله خانم حواسم را از صحبتهای گوینده به اخمی که از روی دلسوزی به صورتش داده بود رساند.
- اینجا نشستن و زانو بغل گرفتن هورامان رو برمیگردونه؟! به الله که نه.
بغض در گلویم پیچید.
- میگی چیک

لطفا صبر کنید...

م
0خیلی دوست داشتنی ومهربانه سیروان نمیتونه آزارش بده،گلباش اینقدر ترسیده