گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و سی و هشتم :
راننده کنار ساختمانی دود زده و قدیمی ماشین را نگه داشت.
- به در و دیوارش نگاه نکنید، قدیمیترین مسافرخونهی اینجاست. همیشه براش مسافر میارم.
پا که از ماشین بیرون گذاشتم، بوی سنگفرش بارانخورده خیابان مشامم را پر کرد. نگاهم روی تابلوی رنگباختهی مسافرخانه افتاد که در باد تکان میخورد. حروفش فرسوده و کمرنگ شده، اما هنوز ایستاده پذیرای مهمان بود. زیر لب نامش را زمزمه کرد
لطفا صبر کنید...

م
0خیلی عالی ، چه با احساس وقشنگ