پارت صد و سی و هشتم :

راننده کنار ساختمانی دود زده و قدیمی ماشین را نگه داشت.
- به در و دیوارش نگاه نکنید، قدیمی‌ترین مسافرخونه‌ی این‌جاست. همیشه براش مسافر میارم.
پا که از ماشین بیرون گذاشتم، بوی سنگ‌فرش باران‌خورده خیابان مشامم را پر کرد. نگاهم روی تابلوی رنگ‌باخته‌ی مسافرخانه افتاد که در باد تکان می‌خورد. حروفش فرسوده و کم‌رنگ شده، اما هنوز ایستاده پذیرای مهمان بود. زیر لب نامش را زمزمه کرد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی عالی ، چه با احساس وقشنگ

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️