گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و سی و ششم :
فصل هفتم
ادبار
روی صندلی عقب پیکان نشستیم. از پشت شیشهی بخارگرفتهی ماشین، چشمم به در نیمهباز خانه ماند؛ جایی که ههراله خانم، حتی تاب نیاورده بود بدرقهمان کند. مامو سردار از شیشهی ماشین سرش را داخل آورد و رو به سیروان گفت:
- فراموش نکن هر خبری شد به مخابرات زنگ بزنی و برامون پیغام بذاری.
- چشم، خهمت نبو.
مامو سردار ابرویی در هم کشید و نگاهی به رانند
لطفا صبر کنید...

م
0سیروان بیچاره رو زجرکش کرد میگه احتیاط😁،حالا چه اتفاقی بوده باعث اینکار شده؟ 🤔