پارت صد و چهارم :

نیشش تا بناگوش باز شد و هیجان‌زده گفت:
-آقای رضوان و خانواده.
رضوان؟ رضوان نمی‌شناختم. نکند از دوست‌های خانوادگی‌اش بودند؟
نگاه سوالی‌ام را که همچنان معطوف خود دید، نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-یادته چندوقت پیش روضه خونه‌ی مامانم اینا رفتیم، یه خانوم مُسنی تو رو دید و گفت ازت خوشش اومده؟ شماره‌ی منم گرفت که برای امر خیر بیان؟ همونان. معصومه خانوم واسه پسرش امیرعلی تو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️