پارت صد و نهم :

-بسه سمیرا؛ یه هفته می‌خوام فکر کنم دیگه. الان ولی نخوام به امیرعلی فکر کنم. الان فقط می‌خوام تو این پارک قدم بزنم، آشغال جمع کنم و آهنگ گوش بدم. پس بی‌زحمت مزاحمم نشو.
چهره‌اش درهم رفت:
-الان من مزاحمم واقعاً؟
رو به او قدم به قدم عقب رفتم و انگشت شستم را به نشانه‌ی تایید بالا آوردم و لب‌هایم را روی هم فشردم. ناراحت می‌شد، ولی بهتر از این بود که کل امروز درموردِ شجره‌نامه‌ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️