گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت صد و یک :
کلافه از جا برخاستم و نگاه او هم همراه من بالا کشیده شد. بازوی دست چپم را در حصار دست راستم در آوردم و با لحنی خسته و کلافه لب زدم:
-میرم اتاقم. الانه که دیگه بفهمن من نیستم.
او هم از جا برخاست و رخ به رخم ایستاد. دست راستش روی گونهام نشست و سعی کرد لحنش را تا حد امکان مهربان کند:
-نمیذارم بهت آسیبی بزنن. خودم جلوشون وایمیستم.
پوزخندِ تلخی روی لبم شکل گرفت؛ اهورا باید از هم
لطفا صبر کنید...
