پارت صد و یک :

کلافه از جا برخاستم و نگاه او هم همراه من بالا کشیده شد. بازوی دست چپم را در حصار دست راستم در آوردم و با لحنی خسته و کلافه لب زدم:
-می‌رم اتاقم. الانه که دیگه بفهمن من نیستم.
او هم از جا برخاست و رخ به رخم ایستاد. دست راستش روی گونه‌ام نشست و سعی کرد لحنش را تا حد امکان مهربان کند:
-نمی‌ذارم بهت آسیبی بزنن. خودم جلوشون وایمیستم.
پوزخندِ تلخی روی لبم شکل گرفت؛ اهورا باید از هم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️