پارت صد و یازده :

همان‌طور خیره به مرد ناشناس، دستی دور دهانش کشید، چهره درهم برد و غر زد:
-فقط خدا می‌دونه چقدر خونِ این شکارچی‌ها بدمزه‌ست!
آب دهانم را پر صدا فرو خوردم و با وحشتی که صدایم را به لرزه وا داشته بود، نالیدم:
-ا... اهورا...
نگاهش از روی آن مرد سر خورد و روی من نشست. قطره اشکم از گوشه‌ی چشمم سر خورد، از روی نوک بینی‌ام روی زمین افتاد و ناباور پرسیدم:
-اون کی بود؟
پیشِ پایم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️